۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.89K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
•And if they wanna leave, hold the door open for them
"جالب است که
طرز پک زدن یک سیگاری به سیگارش ، حالش را کاملا لو میدهد .. . آن روز دختر عجیب سیگارش را شکنجه میداد؛ انگار که بخواهد با لبهایش گردن سیگار بخت برگشته را بشکند ؛ انگار که بخواهد از این کوچک تنها انتقام بگیرد !!
فقط نگاه کن و بعد هیچ چیز نپرس
▪️

به خواب رفتمت از بسته های خالی قرص

به دوست داشتنم بین ِ دوستش داری!
به خواب رفتمت از گریه های تکراری

تماس های کسی ناشناس از خطّ ِ ...
به استخوان ِ سرم زیر حرکت ِ مته

که می شود به رگ و پوست، از تو تیغ کشید
که می شود به تو چسبید و بعد جیغ کشید

که می شود وسط ِ وان، دچار فلسفه شد
که زیر آب فرو رفت... واقعا خفه شد!

که مثل من، ته ِ آهنگ ِ «راک» گریه کنی!
جلوی پاش بیافتی به خاک... گریه کنی

که می شود چمدانت شد و مسافر شد
میان دست تو سیگار بود و شاعر شد

که می شود وسط سینه ات مواد کشید
که بعد، زیر پتو رفت و بعد داد کشید...

به چشم های من ِ بی قرار تکیه زد و
به این توهّم دیوانه وار تکیه زد و

که دیر باشم و از چشم هات زود شود
که مته در وسط ِ مغز من، عمود شود!

که هی کشیده شوم، در کشاکشت بکشم
که هرچه بود و نخواهد نبود، دود شود...

قرار بود همین شب قرارمان باشد
که روز خوب تو در انتظارمان باشد

قرار شد که از این مستطیل در بروی
قرار شد به سفرهای دورتر بروی

قرار شد دل من، مُهر ِ روی نامه شود
که در توهّم این دودها ادامه شود

که نیست باشم و از آرزوت هست شوم
عرق بریزم و از تو نخورده مست شوم

که به سلامتی یک شکوفه زیر تگرگ
که به سلامتی گوسفند قبل از مرگ

که به سلامتی جام بعدی و گیجی
که به سلامتی مرگ های تدریجی

که به سلامتی خواب های نیمه تمام
که به سلامتی من... که واقعا تنهام!

که به سلامتی سال های دربدری
که به سلامتی تو که راهی ِ سفری...

صدای گریه ی من پشت سال ها غم بود
صدای مته می آمد که توی مغزم بود

صدای عطر تو که توی خانه ات هستی
صدای گریه ی من در میان بدمستی

صدای گریه ی من توی خنده ی سلاخ!
صدای پرت شدن از سه شنبه ی سوراخ

صدای جر خوردن روی خاطراتی که...
ادامه دادن ِ قلبم به ارتباطی که...

به ارتباط تو با یک خدای تک نفره
به دستگیری تو با مواد منفجره

به ارتباط تو با سوسک های در تختم
که حس کنی چقدَر مثل قبل بدبختم

که ترس دارم از این جنّ داخل کمدم
جنون گرفته ام و مشت می زنم به خودم

دلم گرفته و می خواهمت چه کار کنم؟!
که از خودم که تویی تا کجا فرار کنم؟!

غریبگی ِ تنم در اتاق خوابی که...
به نیمه شب، «اس ام اس»های بی جوابی که...

به عشق توی توهّم... به دود و شک که تویی
به یک ترانه ی غمگین ِ مشترک که تویی

به حسّ تیره ی پشتت به لغزش ِ ناخن
به فال های بد و خوب پشت یک تلفن

فرار می کنم از تو به تو به درد شدن
به گریه های نکرده، به حسّ مرد شدن

فرار می کنم از این سه شنبه ی مسموم
فرار می کنم از یک جواب نامعلوم

سوال کردن ِ من از دلیل هایی که...
فرار می کنم از مستطیل هایی که...

فرار کردن ِ از این چهاردیواری
به یک جهان غم انگیزتر، به بیداری...


دو چشم باز به یک سقف ِ خالی از همه چیز
فقط نگاه کن و هیچ چی نپرس عزیز!

به خواب رفتنم از حسرت ِ هماغوشی ست
که بهترین هدیه، واقعا ً فراموشی ست...

سید مهدی موسوی
شب شده، ببین آسمون چه دلبری میکنه! حیف نیست نیای؟
.
بیا. بیا بشین کنارم. اون ستاره گنده هه رو ببین، داره نیگامون میکنه،
منم برات تا خودخود صب، مولانا بخونم، یا فال حافظ بگیرم و باز "دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس" بیاد و تو چشماتو ببندی و دستاتو لای موعای دوسانتیم بکاری و من با ذوق تاته غزلُ برات بخونم.
.

برای بار هزارم "توعایلایت" و "دکستر" ببینیم و بعدش وقت خوردن یه لیوان گنده ی چای، بحث کنیم که ناپلئون و دزیره بهم میومدن یانه؟ انقدی که چای سرد ِسرد شه. بعد که دیگه یواش یواش آفتاب داشت درمیومد، پاشی شمشادا و کاجا و پیچکا رو آب بدی، بعدم به گنجیشکا دونه بدی، منم ذوق کنم برات بخونم: منو گنجیشکای خووونه، دیدنت عادتمونهههه. قهقهه بزنی و منم ذوق کنم و با اینکه خوشت نمیاد، محکم دماغتو بگیرم.
.
بریم توی کوچه سیزده ، همون که باریکه یا روی اون پُله، توی راه به همه ی پیرمردا و بچه ها لبخند بزنیم و وقتی رسیدیم، بوی بهارنارنج پیچیده باشه، دستای سردتو بگیرم و انقدر قدم بزنیم و پینک فلوید گوش بدیم که بمیریم.
.
ببین چقدر هوا دلبره! دلت میاد نیای؟ بیا انقد صدای خنده هامون بپیچه توهم، که یادم بره خدا خیلی وقته آدرس خونه ی مارو گم کرده..
بیا ببین آسمونو! هنوزم شبه..

#نازنین
همیشه یه چیزی داشته باش که آرومت کنه، یه چیزی که نتونه بره!
چرا همیشه مجبور بودیم کسیو که دوس داریم فراموش کنیم ؟
یادمه اوایل دی ماه بود... می زدیم به دل بیابون، یه جایی نزدیک ایستگاه قطار ... صندلی ماشینو می خوابوندی و توی اون تاریکی، از اون فاصله.. با انگشت اشاره رد شدن قطار ها رو بهم نشون می دادی... چشات غم داشت یادمه.. چشات غم داشت و فکر میکردم... تو غمگین تری یا شبای قطار؟!... این همه رفتن و نرسیدن پنجره ها... اون همه رفتن و نرسیدن ریل ها.. راستی؟! راس میگن عاشقا بهم نمی رسن یا خرافه س؟! ...
چرا دیدن اون چراغ ها،توی تاریکی...چرا دیدن روشنی شهر،از اون فاصله ...همیشه غمگینمون می کرد؟!....

اون شب...اون شب شبیه یه جنازه اروم و سرد بود ... اما تو، دلم بودی! گرم بودی... دستاتو که می گرفتم ....دل گرم بودم .....
هنوز از خودم می پرسم، مگه میشه رفتن، این همه تورور با خودش ببره؟!... مگه می شه شب های قطار، از چشمای خالی تو- وقتی که میگی خداحافظ- غمگین تر باشن؟!...
اما تو بودی....دلم بودی...گرم بودی... توی اون سرما، توی اون تاریکی...دستاتو که می گرفتم، دل گرم بودم!... میبینی؟...اونجارو ببین... اخرین قطار هم رفت، هر پنجره ای که می گذره، عشقیه که نمی رسه...اما ادامه میده...

#الهه_سادات_موسوی
دو دسته از آهنگا خیلی خاصن :
آهنگایی که با یه نفر خاص گوش کردی
و
آهنگایی که باهاشون گریه کردی ...
نکند ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺍﻱ ﭘﺸﺖ ﺻﻠﻴﺒﻢ ﺑﺎﺷﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻴﮑﺮﻭﻓﻮﻧﻲ ﺩﺍﺧﻞ ﺟﻴﺒﻢ ﺑﺎﺷﺪ

ﻧﮑﻨﺪ ﺍﻳﻦ  ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﺩﺭ ﺟﺎﻳﻲ ﺛﺒﺖ ﺷﻮﺩ
ﻧﮑﻨﺪ ﮔﺮﻳﻪ ﻱ ﭘﺸﺖ ﺗﻠﻔﻦ ﺿﺒﻂ ﺷﻮﺩ

ﻧﮑﻨﺪ ﺷﺎﻫﺪ ﺩﻋﻮﺍﻣﺎﻥ ﺩﺭ ﻣﺎﺷﻴﻨﻨﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﺩﺍﺧﻞ ﺣﻤّﺎﻡ، ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻨﺪ

ﻧﮑﻨﺪ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻫﻨﺶ ﺑﺨﺶ ﮐﻨﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﺭﺍﺯ ﻣﺮﺍ ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮﻥ ﭘﺨﺶ ﮐﻨﺪ

ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﺪ ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﻢ!
ﻧﮑﻨﺪ ﭘﺲ ﻓﺮﺩﺍ، ﺗﻴﺘﺮ ِ ﻳﮏ ِ  ﮐﻴﻬﺎﻧﻢ 

ﻧﮑﻨﺪ ﺭﺧﻨﻪ ﮐﻨﺪ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺍﻳﻤﺎﻧﻢ ﺷﮏ
ﻧﮑﻨﺪ ﻟﻮ ﺑﺪﻫﻢ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺯﻳﺮ ﮐﺘﮏ

ﻧﮑﻨﺪ ﻧﺎﻣﻪ ﻱ ﺟﻌﻠﻲ ﻣﺮﺍ ﭘُﺴﺖ ﮐﻨﻨﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﺍﻳﻨﻬﻤﻪ ﺑﺪ، ﻗﻠﺐ ﻣﺮﺍ ﺳﺴﺖ ﮐﻨﻨﺪ

ﺗﻠﺨﻢ ﻭ ﺣﻞ ﺷﺪﻩ ﮐﺎﺑﻮﺱ ﻭﺟﻮﺩﻡ ﺩﺭ ﺳﻢ
ﻏﻴﺮ ﺗﻮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻱ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻢ

ﻫﻤﻪ ﺩﺍﻧﺴﺘﻪ ﻭ ﻧﺎﺩﺍﻧﺴﺘﻪ ﺟﺎﺳﻮﺳﻨﺪ!
ﺩﺳﺘﺸﺎﻥ ﺣﻠﻘﻪ ﻱ ﺩﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺑﻮﺳﻨﺪ

ﻟﺨﺖ ﺩﺭ ﺟﻴﻎ ﺗﺮﻳﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﻱ ﺗﺨﺘﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﻓﮑﺮ ِ ﺩﺭ ﺭﻓﺘﻦ ِ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺷﺐ ِ ﺳﺨﺘﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ

ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﺍﺯ ﺷﺐ ﻧﻔﺮﻳﻦ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﺑﻲ ﺭﺣﻤﻲ
ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ... ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻢ... ﻭ ﺗﻮ ﻓﻘﻂ ﻣﻲ ﻓﻬﻤﻲ!...

ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺁﺧﺮ ﺍﻳﻦ ﺳﻮﺯ، ﺑﻬﺎﺭﻱ ﺑﺎﺷﺪ
ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺩﺭ ﺑﻐﻠﺖ ﺭﺍﻩ ﻓﺮﺍﺭﻱ ﺑﺎﺷﺪ

ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻣﺨﻔﻲ ﺑﺸﻮﺩ ﺍﻳﻦ ﺷﺎﺩﻱ
ﮐﺎﺷﮑﻲ ﻭﺻﻞ ﺷﻮﺩ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺁﺯﺍﺩﻱ

ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺑﺪ ﻧﺸﻮﺩ ﺁﺧﺮ ِ ﺍﻳﻦ ﻗﺼّﻪ ﻱ ﺑﺪ
ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺑﺎﺯ ﺑﺨﻮﺍﺑﻴﻢ... ﻭﻟﻲ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺍﺑﺪ...

ﻧﮑﻨﺪ ﺩﺍﺭ، ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺭﺧﺘﻢ ﺑﺎﺷﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻴﮑﺮﻭﻓﻮﻧﻲ ﺩﺍﺧﻞ ﺗﺨﺘﻢ ﺑﺎﺷﺪ

ﻧﮑﻨﺪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮﻥ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻨﺪ...

سید مهدی موسوی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تا حالا منو عاشق ندیدی
میزنی دم
از دیوونه بازی!!
#مسعود_صادقلو #دیوونه_بازی
@Deep_Mo
 من یه گلایولم که تو این سرزمین شوم

راهم به سنگ قبر و گرانیت میرسه

هر روز به قتل میرسم و شعر من فقط

به انتشار شعله ی کبریت میرسه

 

دردم هزارساله که مثل درده حافظه

درمونش هم همونیه که کشف رازیه

نسلی که سر سپرده ی اصل هجر شده

تنها به صاقی های ارمنیه پیر راضیه

 

وقتی که زندگی یه تئاتر مضخرفه

تنها به جرعه های فراموشی دلخوشم

راسکولنیکف*یه پیرزنو شقّه کرد و من

با اون تبر فرشته ی الهام رو میکشم

 

هی مست میکنم مثل یه بطری شراب

که وقتی پاش بیافته یه کوکتل مولوتوفه

یه مجرم فراری شده ام که تو زندگیش

درگیر یه گریز بدون توقفه

 

فرقی نداره جاده ی چالوس و راه قم

یه مستی ام که خوشداره رانندگی کنه

یه ماهی که تو آکواریوم زار میزنه

تا توی اشکهای خودش زندگی کنه

 

باید تلو تلو بخوریم زمونه رو

وقتی که مست نیستی به بن بست میرسی

تو مستی آدم ها دوباره مهربون میشن

حتی برادر های توی ایست بازرسی

 

میخندن و به دست تو دستبند میزنن

راه رو برای بردن تو باز میکنن

تو دام مورچه ها به سلیمان بدل میشی

قالیچه ها بدون تو پرواز میکنن

 

بار چنمه که به یه جرم مشترک

هشتاد تا ضربه پشت تو هاشور میزنه

اگر خونه حتی اگه باخبر باش

تنها دل خودت برای تو شور میزنه

 

یه گلایولی و توی این سرزمین شوم

راهت به قبر و سنگ گرانیت میرسه

هر روز به قتل میرسی و شعرتو فقط

به انتشار شعله ی کبریت میرسه

 

هی مست میکنی مثل یه بطری شراب

که وقتی پاش بیافته یه کوکتل مولوتوفه

یه مجرم فراری شده ای که تو زندگیش

درگیر یه گریز بدون توقفه
همیشه ترسم از آن است که اگر در گذشته های دور عاشقت میشدم چه بلایی بر سرمان می آمد.
در گذشته های دور، خیلی دور، خیلی خیلی دور،
مثلا در آن زمان تلفن که هیچ، در آن زمان که برق هم نبود چه میکردیم؟
چگونه طاقت میاوردم اگر هر لحظه بغض و خنده هایت را برایم نمیفرستادی؟ چگونه طاقت میاوردم وقتی بیرون میرفتی و خبر از تو نداشتم؟ آخر مگر میشد ندانم کجایی؟ در چه حالی؟
اصلا این ها را ول کن؛ چگونه طاقت میاوردم شب را بدون اینکه به تو بگویم "شب بخیر" بخوابم؟
بماند که چه قندی در دلم آب میشود وقتی عکس تازه ای از تو میبینم؟
خیلی چیزهای دیگر هم بماند.

خوش شانسیم، خیلی خیلی خوش شانسیم، درست همان دوران عاشقت شده ام که از دایناسورها خبری نیست که هیچ، تازه می شود هر لحظه هم که بخواهم، صدایت را بشنوم.
چقدر میترسم اگر از خواب پا شوم و ببینم در پانصد سال پیش عاشقت شده ام؟
ببینم تو در بلخی و من در بخارا؟
و ندانم اکنون کدام سلطان برای چشم هایت نقشه کشیده؟

خلاصه اینکه از این فکرها می ترسم، و خوشحالم که تو هستی و تلفنی هست و چتری و بارانی و جاهایی که نامشان را کافه گذاشته اند.
اما خب راست را بخواهی، به فکر که فرو میروم، و به آینده که فکر میکنم، وحشت زده میشوم؛
مثلا اینکه وقتی خوب دقیق میشوم، میبینم اگر پانصد سال آینده عاشقت میشدم چه می شد؟
آخ که اکنون پانصد سال پیش است،
تلفن اختراع خیلی بزرگی هم نیست،
پانصد سال آینده لابد دکمه ای هست که اگر فشارش دهی، دلتنگی ات پاک میشود، دکمه ی دیگری هم هست که اگر فشارش دهی خاطره های شیرین و رؤیایی می سازد برایت، و احتمالا دکمه ای هم هست که اگر فشارش دهی، هرجای جهان که باشی، مرا فورا به تو می رساند.
عجب جای بدی عاشقت شده ام، راستش را بخواهی میخواهم بگویم از تو عذر میخواهم که هنوز این دکمه ها اختراع نشده اند.
اگر پانصد سال بعد عاشقت میشدم، حتما در روز ولنتاین یک دکمه برایت کادو می خریدم، آخرین مدلش را.

ببین! ول کن این حرف ها را،
همین که اتفاقی در این قرن از تاریخ به دنیا آمده ام، همین که خیلی اتفاقی تر در این قرن تو به دنیا آمده ای،
و همین که خیلی خیلی اتفاقی تر درست در همین قرن عاشقت شده ام، برایم کافی ست،
همین کافی ست.
راستی
راستی تا یادم نرفته بگویم
همه چیز خوب است
فقط یادت باشد
گوشی ات را خاموش نکنی

بابک زمانی