یادمه اوایل دی ماه بود... می زدیم به دل بیابون، یه جایی نزدیک ایستگاه قطار ... صندلی ماشینو می خوابوندی و توی اون تاریکی، از اون فاصله.. با انگشت اشاره رد شدن قطار ها رو بهم نشون می دادی... چشات غم داشت یادمه.. چشات غم داشت و فکر میکردم... تو غمگین تری یا شبای قطار؟!... این همه رفتن و نرسیدن پنجره ها... اون همه رفتن و نرسیدن ریل ها.. راستی؟! راس میگن عاشقا بهم نمی رسن یا خرافه س؟! ...
چرا دیدن اون چراغ ها،توی تاریکی...چرا دیدن روشنی شهر،از اون فاصله ...همیشه غمگینمون می کرد؟!....
اون شب...اون شب شبیه یه جنازه اروم و سرد بود ... اما تو، دلم بودی! گرم بودی... دستاتو که می گرفتم ....دل گرم بودم .....
هنوز از خودم می پرسم، مگه میشه رفتن، این همه تورور با خودش ببره؟!... مگه می شه شب های قطار، از چشمای خالی تو- وقتی که میگی خداحافظ- غمگین تر باشن؟!...
اما تو بودی....دلم بودی...گرم بودی... توی اون سرما، توی اون تاریکی...دستاتو که می گرفتم، دل گرم بودم!... میبینی؟...اونجارو ببین... اخرین قطار هم رفت، هر پنجره ای که می گذره، عشقیه که نمی رسه...اما ادامه میده...
#الهه_سادات_موسوی
چرا دیدن اون چراغ ها،توی تاریکی...چرا دیدن روشنی شهر،از اون فاصله ...همیشه غمگینمون می کرد؟!....
اون شب...اون شب شبیه یه جنازه اروم و سرد بود ... اما تو، دلم بودی! گرم بودی... دستاتو که می گرفتم ....دل گرم بودم .....
هنوز از خودم می پرسم، مگه میشه رفتن، این همه تورور با خودش ببره؟!... مگه می شه شب های قطار، از چشمای خالی تو- وقتی که میگی خداحافظ- غمگین تر باشن؟!...
اما تو بودی....دلم بودی...گرم بودی... توی اون سرما، توی اون تاریکی...دستاتو که می گرفتم، دل گرم بودم!... میبینی؟...اونجارو ببین... اخرین قطار هم رفت، هر پنجره ای که می گذره، عشقیه که نمی رسه...اما ادامه میده...
#الهه_سادات_موسوی
دو دسته از آهنگا خیلی خاصن :
آهنگایی که با یه نفر خاص گوش کردی
و
آهنگایی که باهاشون گریه کردی ...
آهنگایی که با یه نفر خاص گوش کردی
و
آهنگایی که باهاشون گریه کردی ...
نکند ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺍﻱ ﭘﺸﺖ ﺻﻠﻴﺒﻢ ﺑﺎﺷﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻴﮑﺮﻭﻓﻮﻧﻲ ﺩﺍﺧﻞ ﺟﻴﺒﻢ ﺑﺎﺷﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﺍﻳﻦ ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﺩﺭ ﺟﺎﻳﻲ ﺛﺒﺖ ﺷﻮﺩ
ﻧﮑﻨﺪ ﮔﺮﻳﻪ ﻱ ﭘﺸﺖ ﺗﻠﻔﻦ ﺿﺒﻂ ﺷﻮﺩ
ﻧﮑﻨﺪ ﺷﺎﻫﺪ ﺩﻋﻮﺍﻣﺎﻥ ﺩﺭ ﻣﺎﺷﻴﻨﻨﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﺩﺍﺧﻞ ﺣﻤّﺎﻡ، ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻨﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻫﻨﺶ ﺑﺨﺶ ﮐﻨﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﺭﺍﺯ ﻣﺮﺍ ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮﻥ ﭘﺨﺶ ﮐﻨﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﺪ ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﻢ!
ﻧﮑﻨﺪ ﭘﺲ ﻓﺮﺩﺍ، ﺗﻴﺘﺮ ِ ﻳﮏ ِ ﮐﻴﻬﺎﻧﻢ
ﻧﮑﻨﺪ ﺭﺧﻨﻪ ﮐﻨﺪ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺍﻳﻤﺎﻧﻢ ﺷﮏ
ﻧﮑﻨﺪ ﻟﻮ ﺑﺪﻫﻢ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺯﻳﺮ ﮐﺘﮏ
ﻧﮑﻨﺪ ﻧﺎﻣﻪ ﻱ ﺟﻌﻠﻲ ﻣﺮﺍ ﭘُﺴﺖ ﮐﻨﻨﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﺍﻳﻨﻬﻤﻪ ﺑﺪ، ﻗﻠﺐ ﻣﺮﺍ ﺳﺴﺖ ﮐﻨﻨﺪ
ﺗﻠﺨﻢ ﻭ ﺣﻞ ﺷﺪﻩ ﮐﺎﺑﻮﺱ ﻭﺟﻮﺩﻡ ﺩﺭ ﺳﻢ
ﻏﻴﺮ ﺗﻮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻱ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻢ
ﻫﻤﻪ ﺩﺍﻧﺴﺘﻪ ﻭ ﻧﺎﺩﺍﻧﺴﺘﻪ ﺟﺎﺳﻮﺳﻨﺪ!
ﺩﺳﺘﺸﺎﻥ ﺣﻠﻘﻪ ﻱ ﺩﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺑﻮﺳﻨﺪ
ﻟﺨﺖ ﺩﺭ ﺟﻴﻎ ﺗﺮﻳﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﻱ ﺗﺨﺘﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﻓﮑﺮ ِ ﺩﺭ ﺭﻓﺘﻦ ِ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺷﺐ ِ ﺳﺨﺘﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﺍﺯ ﺷﺐ ﻧﻔﺮﻳﻦ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﺑﻲ ﺭﺣﻤﻲ
ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ... ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻢ... ﻭ ﺗﻮ ﻓﻘﻂ ﻣﻲ ﻓﻬﻤﻲ!...
ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺁﺧﺮ ﺍﻳﻦ ﺳﻮﺯ، ﺑﻬﺎﺭﻱ ﺑﺎﺷﺪ
ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺩﺭ ﺑﻐﻠﺖ ﺭﺍﻩ ﻓﺮﺍﺭﻱ ﺑﺎﺷﺪ
ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻣﺨﻔﻲ ﺑﺸﻮﺩ ﺍﻳﻦ ﺷﺎﺩﻱ
ﮐﺎﺷﮑﻲ ﻭﺻﻞ ﺷﻮﺩ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺁﺯﺍﺩﻱ
ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺑﺪ ﻧﺸﻮﺩ ﺁﺧﺮ ِ ﺍﻳﻦ ﻗﺼّﻪ ﻱ ﺑﺪ
ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺑﺎﺯ ﺑﺨﻮﺍﺑﻴﻢ... ﻭﻟﻲ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺍﺑﺪ...
ﻧﮑﻨﺪ ﺩﺍﺭ، ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺭﺧﺘﻢ ﺑﺎﺷﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻴﮑﺮﻭﻓﻮﻧﻲ ﺩﺍﺧﻞ ﺗﺨﺘﻢ ﺑﺎﺷﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮﻥ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻨﺪ...
سید مهدی موسوی
ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻴﮑﺮﻭﻓﻮﻧﻲ ﺩﺍﺧﻞ ﺟﻴﺒﻢ ﺑﺎﺷﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﺍﻳﻦ ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﺩﺭ ﺟﺎﻳﻲ ﺛﺒﺖ ﺷﻮﺩ
ﻧﮑﻨﺪ ﮔﺮﻳﻪ ﻱ ﭘﺸﺖ ﺗﻠﻔﻦ ﺿﺒﻂ ﺷﻮﺩ
ﻧﮑﻨﺪ ﺷﺎﻫﺪ ﺩﻋﻮﺍﻣﺎﻥ ﺩﺭ ﻣﺎﺷﻴﻨﻨﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﺩﺍﺧﻞ ﺣﻤّﺎﻡ، ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻨﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻫﻨﺶ ﺑﺨﺶ ﮐﻨﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﺭﺍﺯ ﻣﺮﺍ ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮﻥ ﭘﺨﺶ ﮐﻨﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﺪ ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﻢ!
ﻧﮑﻨﺪ ﭘﺲ ﻓﺮﺩﺍ، ﺗﻴﺘﺮ ِ ﻳﮏ ِ ﮐﻴﻬﺎﻧﻢ
ﻧﮑﻨﺪ ﺭﺧﻨﻪ ﮐﻨﺪ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺍﻳﻤﺎﻧﻢ ﺷﮏ
ﻧﮑﻨﺪ ﻟﻮ ﺑﺪﻫﻢ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺯﻳﺮ ﮐﺘﮏ
ﻧﮑﻨﺪ ﻧﺎﻣﻪ ﻱ ﺟﻌﻠﻲ ﻣﺮﺍ ﭘُﺴﺖ ﮐﻨﻨﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﺍﻳﻨﻬﻤﻪ ﺑﺪ، ﻗﻠﺐ ﻣﺮﺍ ﺳﺴﺖ ﮐﻨﻨﺪ
ﺗﻠﺨﻢ ﻭ ﺣﻞ ﺷﺪﻩ ﮐﺎﺑﻮﺱ ﻭﺟﻮﺩﻡ ﺩﺭ ﺳﻢ
ﻏﻴﺮ ﺗﻮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻱ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻢ
ﻫﻤﻪ ﺩﺍﻧﺴﺘﻪ ﻭ ﻧﺎﺩﺍﻧﺴﺘﻪ ﺟﺎﺳﻮﺳﻨﺪ!
ﺩﺳﺘﺸﺎﻥ ﺣﻠﻘﻪ ﻱ ﺩﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺑﻮﺳﻨﺪ
ﻟﺨﺖ ﺩﺭ ﺟﻴﻎ ﺗﺮﻳﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﻱ ﺗﺨﺘﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﻓﮑﺮ ِ ﺩﺭ ﺭﻓﺘﻦ ِ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺷﺐ ِ ﺳﺨﺘﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﺍﺯ ﺷﺐ ﻧﻔﺮﻳﻦ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﺑﻲ ﺭﺣﻤﻲ
ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ... ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻢ... ﻭ ﺗﻮ ﻓﻘﻂ ﻣﻲ ﻓﻬﻤﻲ!...
ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺁﺧﺮ ﺍﻳﻦ ﺳﻮﺯ، ﺑﻬﺎﺭﻱ ﺑﺎﺷﺪ
ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺩﺭ ﺑﻐﻠﺖ ﺭﺍﻩ ﻓﺮﺍﺭﻱ ﺑﺎﺷﺪ
ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻣﺨﻔﻲ ﺑﺸﻮﺩ ﺍﻳﻦ ﺷﺎﺩﻱ
ﮐﺎﺷﮑﻲ ﻭﺻﻞ ﺷﻮﺩ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺁﺯﺍﺩﻱ
ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺑﺪ ﻧﺸﻮﺩ ﺁﺧﺮ ِ ﺍﻳﻦ ﻗﺼّﻪ ﻱ ﺑﺪ
ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺑﺎﺯ ﺑﺨﻮﺍﺑﻴﻢ... ﻭﻟﻲ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺍﺑﺪ...
ﻧﮑﻨﺪ ﺩﺍﺭ، ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺭﺧﺘﻢ ﺑﺎﺷﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻴﮑﺮﻭﻓﻮﻧﻲ ﺩﺍﺧﻞ ﺗﺨﺘﻢ ﺑﺎﺷﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮﻥ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻨﺪ...
سید مهدی موسوی
من یه گلایولم که تو این سرزمین شوم
راهم به سنگ قبر و گرانیت میرسه
هر روز به قتل میرسم و شعر من فقط
به انتشار شعله ی کبریت میرسه
دردم هزارساله که مثل درده حافظه
درمونش هم همونیه که کشف رازیه
نسلی که سر سپرده ی اصل هجر شده
تنها به صاقی های ارمنیه پیر راضیه
وقتی که زندگی یه تئاتر مضخرفه
تنها به جرعه های فراموشی دلخوشم
راسکولنیکف*یه پیرزنو شقّه کرد و من
با اون تبر فرشته ی الهام رو میکشم
هی مست میکنم مثل یه بطری شراب
که وقتی پاش بیافته یه کوکتل مولوتوفه
یه مجرم فراری شده ام که تو زندگیش
درگیر یه گریز بدون توقفه
فرقی نداره جاده ی چالوس و راه قم
یه مستی ام که خوشداره رانندگی کنه
یه ماهی که تو آکواریوم زار میزنه
تا توی اشکهای خودش زندگی کنه
باید تلو تلو بخوریم زمونه رو
وقتی که مست نیستی به بن بست میرسی
تو مستی آدم ها دوباره مهربون میشن
حتی برادر های توی ایست بازرسی
میخندن و به دست تو دستبند میزنن
راه رو برای بردن تو باز میکنن
تو دام مورچه ها به سلیمان بدل میشی
قالیچه ها بدون تو پرواز میکنن
بار چنمه که به یه جرم مشترک
هشتاد تا ضربه پشت تو هاشور میزنه
اگر خونه حتی اگه باخبر باش
تنها دل خودت برای تو شور میزنه
یه گلایولی و توی این سرزمین شوم
راهت به قبر و سنگ گرانیت میرسه
هر روز به قتل میرسی و شعرتو فقط
به انتشار شعله ی کبریت میرسه
هی مست میکنی مثل یه بطری شراب
که وقتی پاش بیافته یه کوکتل مولوتوفه
یه مجرم فراری شده ای که تو زندگیش
درگیر یه گریز بدون توقفه
راهم به سنگ قبر و گرانیت میرسه
هر روز به قتل میرسم و شعر من فقط
به انتشار شعله ی کبریت میرسه
دردم هزارساله که مثل درده حافظه
درمونش هم همونیه که کشف رازیه
نسلی که سر سپرده ی اصل هجر شده
تنها به صاقی های ارمنیه پیر راضیه
وقتی که زندگی یه تئاتر مضخرفه
تنها به جرعه های فراموشی دلخوشم
راسکولنیکف*یه پیرزنو شقّه کرد و من
با اون تبر فرشته ی الهام رو میکشم
هی مست میکنم مثل یه بطری شراب
که وقتی پاش بیافته یه کوکتل مولوتوفه
یه مجرم فراری شده ام که تو زندگیش
درگیر یه گریز بدون توقفه
فرقی نداره جاده ی چالوس و راه قم
یه مستی ام که خوشداره رانندگی کنه
یه ماهی که تو آکواریوم زار میزنه
تا توی اشکهای خودش زندگی کنه
باید تلو تلو بخوریم زمونه رو
وقتی که مست نیستی به بن بست میرسی
تو مستی آدم ها دوباره مهربون میشن
حتی برادر های توی ایست بازرسی
میخندن و به دست تو دستبند میزنن
راه رو برای بردن تو باز میکنن
تو دام مورچه ها به سلیمان بدل میشی
قالیچه ها بدون تو پرواز میکنن
بار چنمه که به یه جرم مشترک
هشتاد تا ضربه پشت تو هاشور میزنه
اگر خونه حتی اگه باخبر باش
تنها دل خودت برای تو شور میزنه
یه گلایولی و توی این سرزمین شوم
راهت به قبر و سنگ گرانیت میرسه
هر روز به قتل میرسی و شعرتو فقط
به انتشار شعله ی کبریت میرسه
هی مست میکنی مثل یه بطری شراب
که وقتی پاش بیافته یه کوکتل مولوتوفه
یه مجرم فراری شده ای که تو زندگیش
درگیر یه گریز بدون توقفه
همیشه ترسم از آن است که اگر در گذشته های دور عاشقت میشدم چه بلایی بر سرمان می آمد.
در گذشته های دور، خیلی دور، خیلی خیلی دور،
مثلا در آن زمان تلفن که هیچ، در آن زمان که برق هم نبود چه میکردیم؟
چگونه طاقت میاوردم اگر هر لحظه بغض و خنده هایت را برایم نمیفرستادی؟ چگونه طاقت میاوردم وقتی بیرون میرفتی و خبر از تو نداشتم؟ آخر مگر میشد ندانم کجایی؟ در چه حالی؟
اصلا این ها را ول کن؛ چگونه طاقت میاوردم شب را بدون اینکه به تو بگویم "شب بخیر" بخوابم؟
بماند که چه قندی در دلم آب میشود وقتی عکس تازه ای از تو میبینم؟
خیلی چیزهای دیگر هم بماند.
خوش شانسیم، خیلی خیلی خوش شانسیم، درست همان دوران عاشقت شده ام که از دایناسورها خبری نیست که هیچ، تازه می شود هر لحظه هم که بخواهم، صدایت را بشنوم.
چقدر میترسم اگر از خواب پا شوم و ببینم در پانصد سال پیش عاشقت شده ام؟
ببینم تو در بلخی و من در بخارا؟
و ندانم اکنون کدام سلطان برای چشم هایت نقشه کشیده؟
خلاصه اینکه از این فکرها می ترسم، و خوشحالم که تو هستی و تلفنی هست و چتری و بارانی و جاهایی که نامشان را کافه گذاشته اند.
اما خب راست را بخواهی، به فکر که فرو میروم، و به آینده که فکر میکنم، وحشت زده میشوم؛
مثلا اینکه وقتی خوب دقیق میشوم، میبینم اگر پانصد سال آینده عاشقت میشدم چه می شد؟
آخ که اکنون پانصد سال پیش است،
تلفن اختراع خیلی بزرگی هم نیست،
پانصد سال آینده لابد دکمه ای هست که اگر فشارش دهی، دلتنگی ات پاک میشود، دکمه ی دیگری هم هست که اگر فشارش دهی خاطره های شیرین و رؤیایی می سازد برایت، و احتمالا دکمه ای هم هست که اگر فشارش دهی، هرجای جهان که باشی، مرا فورا به تو می رساند.
عجب جای بدی عاشقت شده ام، راستش را بخواهی میخواهم بگویم از تو عذر میخواهم که هنوز این دکمه ها اختراع نشده اند.
اگر پانصد سال بعد عاشقت میشدم، حتما در روز ولنتاین یک دکمه برایت کادو می خریدم، آخرین مدلش را.
ببین! ول کن این حرف ها را،
همین که اتفاقی در این قرن از تاریخ به دنیا آمده ام، همین که خیلی اتفاقی تر در این قرن تو به دنیا آمده ای،
و همین که خیلی خیلی اتفاقی تر درست در همین قرن عاشقت شده ام، برایم کافی ست،
همین کافی ست.
راستی
راستی تا یادم نرفته بگویم
همه چیز خوب است
فقط یادت باشد
گوشی ات را خاموش نکنی
بابک زمانی
در گذشته های دور، خیلی دور، خیلی خیلی دور،
مثلا در آن زمان تلفن که هیچ، در آن زمان که برق هم نبود چه میکردیم؟
چگونه طاقت میاوردم اگر هر لحظه بغض و خنده هایت را برایم نمیفرستادی؟ چگونه طاقت میاوردم وقتی بیرون میرفتی و خبر از تو نداشتم؟ آخر مگر میشد ندانم کجایی؟ در چه حالی؟
اصلا این ها را ول کن؛ چگونه طاقت میاوردم شب را بدون اینکه به تو بگویم "شب بخیر" بخوابم؟
بماند که چه قندی در دلم آب میشود وقتی عکس تازه ای از تو میبینم؟
خیلی چیزهای دیگر هم بماند.
خوش شانسیم، خیلی خیلی خوش شانسیم، درست همان دوران عاشقت شده ام که از دایناسورها خبری نیست که هیچ، تازه می شود هر لحظه هم که بخواهم، صدایت را بشنوم.
چقدر میترسم اگر از خواب پا شوم و ببینم در پانصد سال پیش عاشقت شده ام؟
ببینم تو در بلخی و من در بخارا؟
و ندانم اکنون کدام سلطان برای چشم هایت نقشه کشیده؟
خلاصه اینکه از این فکرها می ترسم، و خوشحالم که تو هستی و تلفنی هست و چتری و بارانی و جاهایی که نامشان را کافه گذاشته اند.
اما خب راست را بخواهی، به فکر که فرو میروم، و به آینده که فکر میکنم، وحشت زده میشوم؛
مثلا اینکه وقتی خوب دقیق میشوم، میبینم اگر پانصد سال آینده عاشقت میشدم چه می شد؟
آخ که اکنون پانصد سال پیش است،
تلفن اختراع خیلی بزرگی هم نیست،
پانصد سال آینده لابد دکمه ای هست که اگر فشارش دهی، دلتنگی ات پاک میشود، دکمه ی دیگری هم هست که اگر فشارش دهی خاطره های شیرین و رؤیایی می سازد برایت، و احتمالا دکمه ای هم هست که اگر فشارش دهی، هرجای جهان که باشی، مرا فورا به تو می رساند.
عجب جای بدی عاشقت شده ام، راستش را بخواهی میخواهم بگویم از تو عذر میخواهم که هنوز این دکمه ها اختراع نشده اند.
اگر پانصد سال بعد عاشقت میشدم، حتما در روز ولنتاین یک دکمه برایت کادو می خریدم، آخرین مدلش را.
ببین! ول کن این حرف ها را،
همین که اتفاقی در این قرن از تاریخ به دنیا آمده ام، همین که خیلی اتفاقی تر در این قرن تو به دنیا آمده ای،
و همین که خیلی خیلی اتفاقی تر درست در همین قرن عاشقت شده ام، برایم کافی ست،
همین کافی ست.
راستی
راستی تا یادم نرفته بگویم
همه چیز خوب است
فقط یادت باشد
گوشی ات را خاموش نکنی
بابک زمانی
Forwarded from Masih & Arash
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تو کی بودی 🎬