دلتنگی با دلتنگییییی فرق دارد
کسی که معشقوش را از پشت سیم های تلفنی، که با عطر بوسه و دوستت دارم شکوفه داده اند،
در آغوش میکشد آدم دلتنگی است
کسی که قبل از خداحافظی دست عشقش را میگیرد و بیخیال تمام موجودات زنده و غیر زنده ی دنیا با عاشقانه ترین نگاهها به او میفهماند
که ندیدنش تا فردا چقدر او را غمگین خواهد کرد آدم دلتنگی است
کسی که با شنیدن هر دوستت دارم محتاج شنیدن هزاران دوستت دارم
در ثانیه میشود آدم دلتنگی است
امـــا...
کسی که دلیل هنوز دوست داشتن عشق رفته اش را نمیداند آدم دلتنگییییی است...
کسی که هر شب قبل از خواب،
تا صبح اشک میریزد و آرزو میکند که کاش کابوس رفتنش تمام شود
آدم دلتنگییییی است
کسی که با دیدن هر باران در خاطراتش غرق میشود آدم دلتنگییییی است
دلتنگی با دلتنگییییی فرق دارد،
دلتنگی دست و پا دارد،
میتواند شبها و روزها جاده ها را زیر پا بگذارد و بالاخره توی آغوش رسیدن به آرامش برسد
اما دلتنگییییی آنقدر توی دل میماند که تمام وجود آدم را میگیرد،
که امان آدم را میبرد که میشود
معشوق رفته ی آدم، که با هر تپش هزار بار در ثانیه میکشد و زنده میکند
دلتنگی با دلتنگییییی
زمین تا آسمان فرق دارد
#صفا_سلدوزی
کسی که معشقوش را از پشت سیم های تلفنی، که با عطر بوسه و دوستت دارم شکوفه داده اند،
در آغوش میکشد آدم دلتنگی است
کسی که قبل از خداحافظی دست عشقش را میگیرد و بیخیال تمام موجودات زنده و غیر زنده ی دنیا با عاشقانه ترین نگاهها به او میفهماند
که ندیدنش تا فردا چقدر او را غمگین خواهد کرد آدم دلتنگی است
کسی که با شنیدن هر دوستت دارم محتاج شنیدن هزاران دوستت دارم
در ثانیه میشود آدم دلتنگی است
امـــا...
کسی که دلیل هنوز دوست داشتن عشق رفته اش را نمیداند آدم دلتنگییییی است...
کسی که هر شب قبل از خواب،
تا صبح اشک میریزد و آرزو میکند که کاش کابوس رفتنش تمام شود
آدم دلتنگییییی است
کسی که با دیدن هر باران در خاطراتش غرق میشود آدم دلتنگییییی است
دلتنگی با دلتنگییییی فرق دارد،
دلتنگی دست و پا دارد،
میتواند شبها و روزها جاده ها را زیر پا بگذارد و بالاخره توی آغوش رسیدن به آرامش برسد
اما دلتنگییییی آنقدر توی دل میماند که تمام وجود آدم را میگیرد،
که امان آدم را میبرد که میشود
معشوق رفته ی آدم، که با هر تپش هزار بار در ثانیه میکشد و زنده میکند
دلتنگی با دلتنگییییی
زمین تا آسمان فرق دارد
#صفا_سلدوزی
پیش بینی نشده بیا...
این که بدانم
آخرِ این انتظارها
بالاخـره یکروز می آیی،
برایم شیرین است.
تنها قسمتِ ملس اش
ندانستن زمانِ وصال است!
خواهشاً بیا...
با نیامدنت این عشق را
به کامم تلخش نکن...
#رمیصا_رستگار
این که بدانم
آخرِ این انتظارها
بالاخـره یکروز می آیی،
برایم شیرین است.
تنها قسمتِ ملس اش
ندانستن زمانِ وصال است!
خواهشاً بیا...
با نیامدنت این عشق را
به کامم تلخش نکن...
#رمیصا_رستگار
كاش اولين آدمهاى روى زمين بوديم
فكرش را بكن
من و تو...
نه ترس از گذشته ات داشتم
نه حسادتى در كار بود
نه چشمى بود و
نه ميدانستيم كه گناه چيست
كاش حوا بودى
كاش "آدم"بودم
كاش "آدم"بودم
#علي_قاضي_نظام
فكرش را بكن
من و تو...
نه ترس از گذشته ات داشتم
نه حسادتى در كار بود
نه چشمى بود و
نه ميدانستيم كه گناه چيست
كاش حوا بودى
كاش "آدم"بودم
كاش "آدم"بودم
#علي_قاضي_نظام
زن، اگر با همه ی دوست داشتن اش به راه افتد ؛ حتما بوی رفتنِ مرد اش را شنیده. فهمیده که ماندن دردی را دوا نمیکند. رها میکند تا مبادا ناگهان رها بشود .. و برای همیشه...
زن دوست داشتن اش را تمام نمیکند ! فقط کال که بماند میرود ...
#مریم_قهرمانلو
زن دوست داشتن اش را تمام نمیکند ! فقط کال که بماند میرود ...
#مریم_قهرمانلو
قبلا می توانستم دختری بیفکر و بیخیال و آسوده باشم، چون چیز ارزشمندی نداشتم که از دست بدهم! ولی حالا تا آخر عمر یک نگرانی بزرگ خواهم داشت و هر وقت که تو از من دور باشی به همهی اتومبیلهایی فکر میکنم که ممکن است تو را زیر بگیرند یا همهی تختههای اعلامیهای که ممکن است روی سرت بیفتد و یا همهی میکروبهای وحشتناکی که ممکن است بخوری ... آرامش خیالم تا ابد از بین رفته است!
#جین_وبستر
#جین_وبستر
یادمه یبار وسط دعوا داد زد گفت انقد اخلاقت مزخرف که هیچ دوستی جز من نداری! احمق بود دیگه نمیفهمید. انقد دوسش دارم. که نیاز به دیگران ندارم
الان به اندازه موهای سرم رفیق خوب دارم.
اونو دیگه ندارم ...
تو آخرین دعوا داد کشید گفت انقد سرت با رفیقات گرمه که اصلا منو نمیبینی
نمیخواست بمونه دنباله دلیل میگشت #حامد_رجب_پور
الان به اندازه موهای سرم رفیق خوب دارم.
اونو دیگه ندارم ...
تو آخرین دعوا داد کشید گفت انقد سرت با رفیقات گرمه که اصلا منو نمیبینی
نمیخواست بمونه دنباله دلیل میگشت #حامد_رجب_پور
ساعت همیشگی
سر قرارمان
بی چتر
منتظر رسیدنت هستم
ببین؛
این بار باران هم به هوای دستانت عاشقانه تر میبارد
زودتر بیا...!
#مهسا_امیدلو
سر قرارمان
بی چتر
منتظر رسیدنت هستم
ببین؛
این بار باران هم به هوای دستانت عاشقانه تر میبارد
زودتر بیا...!
#مهسا_امیدلو
زیباترین نوع عشق عشقیه که
دو نفر میخوان تیکه های شکسته شدشون رو به هم بچسبونن و
خودشون كم كم میفهمن
که چقد مال همديگه اند...
دو نفر میخوان تیکه های شکسته شدشون رو به هم بچسبونن و
خودشون كم كم میفهمن
که چقد مال همديگه اند...
میدونی پوست انداختن یعنی چی؟! یعنی کم کم از دست بدی؛
اول علاقه هاتو ؛
بعد خاطراتتو و آخرش؛
خودتو!
گمونم ؛
من دچارش شدم...
میترسم خودمو جایی جا بذارم ؛
دیگه یادم نیاد:)
#چیستا_یثربی
اول علاقه هاتو ؛
بعد خاطراتتو و آخرش؛
خودتو!
گمونم ؛
من دچارش شدم...
میترسم خودمو جایی جا بذارم ؛
دیگه یادم نیاد:)
#چیستا_یثربی
پرسیدم:خوبی؟
خندید و گفت:"ول میچرخیم علاف نباشیم"
نشسته بود رو به روم.چشمش که به ساعتم خورد لبخند زد گفت:قشنگه
گفتم:فقط قشنگه!
ابروهاشو داد بالا که یعنی منظورمو نمی فهمه!
گفتم:
بچه بودم،یه شب که خونه ی خاله م دعوت بودیم شیطنتمون گل کرد و با دو تا از بچه های فامیل شروع کردیم به زدن زنگ خونه ها و فرار کردیم.آخر شب که مهمونی تموم شد دیدم دم یکی از اون خونه ها آمبولانس وایساده.اون شب تا صبح خوابم نبرد.همه ش فک می کردم من باعث شدم.
بزرگتر که شدم توو یه مسابقه ی فوتبال که خیلی مهم بود پشت پنالتی وایسادم!مطمئن بودم اگه توپو بزنم سمت راست دروازه بان گل میشه اما لحظه ی آخر زدم سمت چپ!دروازه بانشون توپو گرفت و تیممون حذف شد.اون شب تا صبح نخوابیدم.همه ش فک می کردم من باعث شدم.
سنم که بازم بیشتر شد،یه روز که معلم زبان میخواست تست بگیره رفتم و برگه ی تست رو از دفتر کش رفتم.من زبانم همیشه خوب بود.آوردم و سوالا رو به تموم بچه ها یاد دادم.اما وقتی رفتیم سر جلسه متوجه شدیم که من صفحه ی یک و دو سوالا رو دزدیدم و معاون مدرسه هم بدون اینکه حواسش باشه صفحه ی سه و چهارو ازمون امتجان گرفت.این بود که اکثر بچه ها سوالای ساده ی صفحه ی یک و دو رو از دست دادن و صفحه ی سه و چهار که سوالای سخت تری داشت رو سفید گذاشتن.من اون روز بیست شدم اما بقیه گندزدن.اون شب تا صبح خوابم نبرد.همه ش فک می کردم من باعث شدم.
آخرین روزی که از دختری که دوست داشتم جدا شدم پونزده دیقه توو سرما کنار هم قدم زدیم.همه ش یه حسی بهم میگفت دستاشو بگیر و ازش بخواه کنارت بمونه.اما غرورم نمیذاشت.خداحافظی کردیم و الان هشت ماهه که ندیدمش!اون شب تا صبح نخوابیدم.چون همه ش فک می کردم من باعث شدم...
"داریوش" داشت می خوند:"در حسرت رویای تو/تقویممو پر می کنم/هر روز این تنهایی و/فردا تصور می کنم"
زد زیر خنده که:اونا رو که درست فک می کردی اما چه ربطی داشت به ساعت ؟
با یه صدای بغض آلودی گفتم:کاش "حسرت" رو یه جوری می خوند که هیشکی معنیشو نفهمه...
ساعتو گرفت توو دستش.انگار که دوزاریش افتاده باشه پرسید:
چن دور باید پیچ این ساعتو بچرخونم تا برگردیم به هشت ماه پیش...!؟
#كسرابختياريان
خندید و گفت:"ول میچرخیم علاف نباشیم"
نشسته بود رو به روم.چشمش که به ساعتم خورد لبخند زد گفت:قشنگه
گفتم:فقط قشنگه!
ابروهاشو داد بالا که یعنی منظورمو نمی فهمه!
گفتم:
بچه بودم،یه شب که خونه ی خاله م دعوت بودیم شیطنتمون گل کرد و با دو تا از بچه های فامیل شروع کردیم به زدن زنگ خونه ها و فرار کردیم.آخر شب که مهمونی تموم شد دیدم دم یکی از اون خونه ها آمبولانس وایساده.اون شب تا صبح خوابم نبرد.همه ش فک می کردم من باعث شدم.
بزرگتر که شدم توو یه مسابقه ی فوتبال که خیلی مهم بود پشت پنالتی وایسادم!مطمئن بودم اگه توپو بزنم سمت راست دروازه بان گل میشه اما لحظه ی آخر زدم سمت چپ!دروازه بانشون توپو گرفت و تیممون حذف شد.اون شب تا صبح نخوابیدم.همه ش فک می کردم من باعث شدم.
سنم که بازم بیشتر شد،یه روز که معلم زبان میخواست تست بگیره رفتم و برگه ی تست رو از دفتر کش رفتم.من زبانم همیشه خوب بود.آوردم و سوالا رو به تموم بچه ها یاد دادم.اما وقتی رفتیم سر جلسه متوجه شدیم که من صفحه ی یک و دو سوالا رو دزدیدم و معاون مدرسه هم بدون اینکه حواسش باشه صفحه ی سه و چهارو ازمون امتجان گرفت.این بود که اکثر بچه ها سوالای ساده ی صفحه ی یک و دو رو از دست دادن و صفحه ی سه و چهار که سوالای سخت تری داشت رو سفید گذاشتن.من اون روز بیست شدم اما بقیه گندزدن.اون شب تا صبح خوابم نبرد.همه ش فک می کردم من باعث شدم.
آخرین روزی که از دختری که دوست داشتم جدا شدم پونزده دیقه توو سرما کنار هم قدم زدیم.همه ش یه حسی بهم میگفت دستاشو بگیر و ازش بخواه کنارت بمونه.اما غرورم نمیذاشت.خداحافظی کردیم و الان هشت ماهه که ندیدمش!اون شب تا صبح نخوابیدم.چون همه ش فک می کردم من باعث شدم...
"داریوش" داشت می خوند:"در حسرت رویای تو/تقویممو پر می کنم/هر روز این تنهایی و/فردا تصور می کنم"
زد زیر خنده که:اونا رو که درست فک می کردی اما چه ربطی داشت به ساعت ؟
با یه صدای بغض آلودی گفتم:کاش "حسرت" رو یه جوری می خوند که هیشکی معنیشو نفهمه...
ساعتو گرفت توو دستش.انگار که دوزاریش افتاده باشه پرسید:
چن دور باید پیچ این ساعتو بچرخونم تا برگردیم به هشت ماه پیش...!؟
#كسرابختياريان
بیا دست به قتل مشترکی بزنیم
مرا در آغوش بگیر
محکمِ
محکمِ
محکم
صدایش نباید در بیاید
فاصله را باید کُشت....
#سعید_هليچي
مرا در آغوش بگیر
محکمِ
محکمِ
محکم
صدایش نباید در بیاید
فاصله را باید کُشت....
#سعید_هليچي
یک حقیقتِ محض که در مورد تمام انسان ها صدق میکند این است که ؛
آدمی ، محال است بزرگترین دست آورد زندگی اش را زمانی فراموش کند !
امکان ندارد مخترعی ، بهترین اختراعش را حتی در زمانِ پیری از خاطر ببرد .
یا محال است یک فاتحِ جنگی وجب به وجبِ خاکی که تسخیر کرده را یادش نماند ، حتی اگر موجی باشد !
یا مثلا خودِ من ...
خودِ من محال است عشقی که با تو تجربه کردم را ثانیه ای از یاد ببرم ، حتی اگر نباشی ...
ناسلامتی تو بزرگترین دست آوردِ زندگی ام بودی عزیزِ جانم
#سعید_بختیاری
آدمی ، محال است بزرگترین دست آورد زندگی اش را زمانی فراموش کند !
امکان ندارد مخترعی ، بهترین اختراعش را حتی در زمانِ پیری از خاطر ببرد .
یا محال است یک فاتحِ جنگی وجب به وجبِ خاکی که تسخیر کرده را یادش نماند ، حتی اگر موجی باشد !
یا مثلا خودِ من ...
خودِ من محال است عشقی که با تو تجربه کردم را ثانیه ای از یاد ببرم ، حتی اگر نباشی ...
ناسلامتی تو بزرگترین دست آوردِ زندگی ام بودی عزیزِ جانم
#سعید_بختیاری