قبلا می توانستم دختری بیفکر و بیخیال و آسوده باشم، چون چیز ارزشمندی نداشتم که از دست بدهم! ولی حالا تا آخر عمر یک نگرانی بزرگ خواهم داشت و هر وقت که تو از من دور باشی به همهی اتومبیلهایی فکر میکنم که ممکن است تو را زیر بگیرند یا همهی تختههای اعلامیهای که ممکن است روی سرت بیفتد و یا همهی میکروبهای وحشتناکی که ممکن است بخوری ... آرامش خیالم تا ابد از بین رفته است!
#جین_وبستر
#جین_وبستر
یادمه یبار وسط دعوا داد زد گفت انقد اخلاقت مزخرف که هیچ دوستی جز من نداری! احمق بود دیگه نمیفهمید. انقد دوسش دارم. که نیاز به دیگران ندارم
الان به اندازه موهای سرم رفیق خوب دارم.
اونو دیگه ندارم ...
تو آخرین دعوا داد کشید گفت انقد سرت با رفیقات گرمه که اصلا منو نمیبینی
نمیخواست بمونه دنباله دلیل میگشت #حامد_رجب_پور
الان به اندازه موهای سرم رفیق خوب دارم.
اونو دیگه ندارم ...
تو آخرین دعوا داد کشید گفت انقد سرت با رفیقات گرمه که اصلا منو نمیبینی
نمیخواست بمونه دنباله دلیل میگشت #حامد_رجب_پور
ساعت همیشگی
سر قرارمان
بی چتر
منتظر رسیدنت هستم
ببین؛
این بار باران هم به هوای دستانت عاشقانه تر میبارد
زودتر بیا...!
#مهسا_امیدلو
سر قرارمان
بی چتر
منتظر رسیدنت هستم
ببین؛
این بار باران هم به هوای دستانت عاشقانه تر میبارد
زودتر بیا...!
#مهسا_امیدلو
زیباترین نوع عشق عشقیه که
دو نفر میخوان تیکه های شکسته شدشون رو به هم بچسبونن و
خودشون كم كم میفهمن
که چقد مال همديگه اند...
دو نفر میخوان تیکه های شکسته شدشون رو به هم بچسبونن و
خودشون كم كم میفهمن
که چقد مال همديگه اند...
میدونی پوست انداختن یعنی چی؟! یعنی کم کم از دست بدی؛
اول علاقه هاتو ؛
بعد خاطراتتو و آخرش؛
خودتو!
گمونم ؛
من دچارش شدم...
میترسم خودمو جایی جا بذارم ؛
دیگه یادم نیاد:)
#چیستا_یثربی
اول علاقه هاتو ؛
بعد خاطراتتو و آخرش؛
خودتو!
گمونم ؛
من دچارش شدم...
میترسم خودمو جایی جا بذارم ؛
دیگه یادم نیاد:)
#چیستا_یثربی
پرسیدم:خوبی؟
خندید و گفت:"ول میچرخیم علاف نباشیم"
نشسته بود رو به روم.چشمش که به ساعتم خورد لبخند زد گفت:قشنگه
گفتم:فقط قشنگه!
ابروهاشو داد بالا که یعنی منظورمو نمی فهمه!
گفتم:
بچه بودم،یه شب که خونه ی خاله م دعوت بودیم شیطنتمون گل کرد و با دو تا از بچه های فامیل شروع کردیم به زدن زنگ خونه ها و فرار کردیم.آخر شب که مهمونی تموم شد دیدم دم یکی از اون خونه ها آمبولانس وایساده.اون شب تا صبح خوابم نبرد.همه ش فک می کردم من باعث شدم.
بزرگتر که شدم توو یه مسابقه ی فوتبال که خیلی مهم بود پشت پنالتی وایسادم!مطمئن بودم اگه توپو بزنم سمت راست دروازه بان گل میشه اما لحظه ی آخر زدم سمت چپ!دروازه بانشون توپو گرفت و تیممون حذف شد.اون شب تا صبح نخوابیدم.همه ش فک می کردم من باعث شدم.
سنم که بازم بیشتر شد،یه روز که معلم زبان میخواست تست بگیره رفتم و برگه ی تست رو از دفتر کش رفتم.من زبانم همیشه خوب بود.آوردم و سوالا رو به تموم بچه ها یاد دادم.اما وقتی رفتیم سر جلسه متوجه شدیم که من صفحه ی یک و دو سوالا رو دزدیدم و معاون مدرسه هم بدون اینکه حواسش باشه صفحه ی سه و چهارو ازمون امتجان گرفت.این بود که اکثر بچه ها سوالای ساده ی صفحه ی یک و دو رو از دست دادن و صفحه ی سه و چهار که سوالای سخت تری داشت رو سفید گذاشتن.من اون روز بیست شدم اما بقیه گندزدن.اون شب تا صبح خوابم نبرد.همه ش فک می کردم من باعث شدم.
آخرین روزی که از دختری که دوست داشتم جدا شدم پونزده دیقه توو سرما کنار هم قدم زدیم.همه ش یه حسی بهم میگفت دستاشو بگیر و ازش بخواه کنارت بمونه.اما غرورم نمیذاشت.خداحافظی کردیم و الان هشت ماهه که ندیدمش!اون شب تا صبح نخوابیدم.چون همه ش فک می کردم من باعث شدم...
"داریوش" داشت می خوند:"در حسرت رویای تو/تقویممو پر می کنم/هر روز این تنهایی و/فردا تصور می کنم"
زد زیر خنده که:اونا رو که درست فک می کردی اما چه ربطی داشت به ساعت ؟
با یه صدای بغض آلودی گفتم:کاش "حسرت" رو یه جوری می خوند که هیشکی معنیشو نفهمه...
ساعتو گرفت توو دستش.انگار که دوزاریش افتاده باشه پرسید:
چن دور باید پیچ این ساعتو بچرخونم تا برگردیم به هشت ماه پیش...!؟
#كسرابختياريان
خندید و گفت:"ول میچرخیم علاف نباشیم"
نشسته بود رو به روم.چشمش که به ساعتم خورد لبخند زد گفت:قشنگه
گفتم:فقط قشنگه!
ابروهاشو داد بالا که یعنی منظورمو نمی فهمه!
گفتم:
بچه بودم،یه شب که خونه ی خاله م دعوت بودیم شیطنتمون گل کرد و با دو تا از بچه های فامیل شروع کردیم به زدن زنگ خونه ها و فرار کردیم.آخر شب که مهمونی تموم شد دیدم دم یکی از اون خونه ها آمبولانس وایساده.اون شب تا صبح خوابم نبرد.همه ش فک می کردم من باعث شدم.
بزرگتر که شدم توو یه مسابقه ی فوتبال که خیلی مهم بود پشت پنالتی وایسادم!مطمئن بودم اگه توپو بزنم سمت راست دروازه بان گل میشه اما لحظه ی آخر زدم سمت چپ!دروازه بانشون توپو گرفت و تیممون حذف شد.اون شب تا صبح نخوابیدم.همه ش فک می کردم من باعث شدم.
سنم که بازم بیشتر شد،یه روز که معلم زبان میخواست تست بگیره رفتم و برگه ی تست رو از دفتر کش رفتم.من زبانم همیشه خوب بود.آوردم و سوالا رو به تموم بچه ها یاد دادم.اما وقتی رفتیم سر جلسه متوجه شدیم که من صفحه ی یک و دو سوالا رو دزدیدم و معاون مدرسه هم بدون اینکه حواسش باشه صفحه ی سه و چهارو ازمون امتجان گرفت.این بود که اکثر بچه ها سوالای ساده ی صفحه ی یک و دو رو از دست دادن و صفحه ی سه و چهار که سوالای سخت تری داشت رو سفید گذاشتن.من اون روز بیست شدم اما بقیه گندزدن.اون شب تا صبح خوابم نبرد.همه ش فک می کردم من باعث شدم.
آخرین روزی که از دختری که دوست داشتم جدا شدم پونزده دیقه توو سرما کنار هم قدم زدیم.همه ش یه حسی بهم میگفت دستاشو بگیر و ازش بخواه کنارت بمونه.اما غرورم نمیذاشت.خداحافظی کردیم و الان هشت ماهه که ندیدمش!اون شب تا صبح نخوابیدم.چون همه ش فک می کردم من باعث شدم...
"داریوش" داشت می خوند:"در حسرت رویای تو/تقویممو پر می کنم/هر روز این تنهایی و/فردا تصور می کنم"
زد زیر خنده که:اونا رو که درست فک می کردی اما چه ربطی داشت به ساعت ؟
با یه صدای بغض آلودی گفتم:کاش "حسرت" رو یه جوری می خوند که هیشکی معنیشو نفهمه...
ساعتو گرفت توو دستش.انگار که دوزاریش افتاده باشه پرسید:
چن دور باید پیچ این ساعتو بچرخونم تا برگردیم به هشت ماه پیش...!؟
#كسرابختياريان
بیا دست به قتل مشترکی بزنیم
مرا در آغوش بگیر
محکمِ
محکمِ
محکم
صدایش نباید در بیاید
فاصله را باید کُشت....
#سعید_هليچي
مرا در آغوش بگیر
محکمِ
محکمِ
محکم
صدایش نباید در بیاید
فاصله را باید کُشت....
#سعید_هليچي
یک حقیقتِ محض که در مورد تمام انسان ها صدق میکند این است که ؛
آدمی ، محال است بزرگترین دست آورد زندگی اش را زمانی فراموش کند !
امکان ندارد مخترعی ، بهترین اختراعش را حتی در زمانِ پیری از خاطر ببرد .
یا محال است یک فاتحِ جنگی وجب به وجبِ خاکی که تسخیر کرده را یادش نماند ، حتی اگر موجی باشد !
یا مثلا خودِ من ...
خودِ من محال است عشقی که با تو تجربه کردم را ثانیه ای از یاد ببرم ، حتی اگر نباشی ...
ناسلامتی تو بزرگترین دست آوردِ زندگی ام بودی عزیزِ جانم
#سعید_بختیاری
آدمی ، محال است بزرگترین دست آورد زندگی اش را زمانی فراموش کند !
امکان ندارد مخترعی ، بهترین اختراعش را حتی در زمانِ پیری از خاطر ببرد .
یا محال است یک فاتحِ جنگی وجب به وجبِ خاکی که تسخیر کرده را یادش نماند ، حتی اگر موجی باشد !
یا مثلا خودِ من ...
خودِ من محال است عشقی که با تو تجربه کردم را ثانیه ای از یاد ببرم ، حتی اگر نباشی ...
ناسلامتی تو بزرگترین دست آوردِ زندگی ام بودی عزیزِ جانم
#سعید_بختیاری
فهرست۲۰۱۷ :
بیشتر بخند
زودتر بیدارشو
کارهای مفید انجام بده
سپاس گزاریِ بیشتریُ نشون بده
عادتای بدتو ترک کن
آدمای منفی رو دنبال نکن
خاطره های خوب بساز
قدر چیزای کوچیک بدون
@Deep_Mo ✨
بیشتر بخند
زودتر بیدارشو
کارهای مفید انجام بده
سپاس گزاریِ بیشتریُ نشون بده
عادتای بدتو ترک کن
آدمای منفی رو دنبال نکن
خاطره های خوب بساز
قدر چیزای کوچیک بدون
@Deep_Mo ✨
داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم....
یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد...
به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. ...
فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش. بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها. بزن و برقص. شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم. بعد گفت: بریم دربند؟ پوست دست مون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید. مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون. بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم. رفتیم. دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون، ساعت شده بود یک شب. راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم. یعنی لای جزوتم باز کردما، اما همش یاد قیافش می افتادم وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش. خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد. یهویی هم خوابم برد. بیهوش شدم انگار. حالا نمره هم ندادی، نده. فدا سرت. یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش. فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده. یه وقت ناراحت نشی.»
چند سال بعد، تو یک دانشگاه دیگر از پشت زد روی شانه ام.گفت:
«اون بیستی که دادی خیلی چسبید»...
گفتم: «اگه لای برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه.»...
خندید و دست انداخت دور گردنم. گفت: «بچمون هفت ماهشه استاد. باورت میشه؟» ...
عکسش را از روی گوشیش نشانم داد. خندیدم.
گفت: «این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که.»...
نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط. نشست کنارم. دلم میخواست براش بگویم که یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود، دورهمی نبود، نایب نبود، دربند نبود، امامزاده صالح نبود،......
فقط سرد بود.....
))میدونم متن خیلی قدیمیه ولی خیلی عالیه 😍😻👌))
یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد...
به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. ...
فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش. بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها. بزن و برقص. شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم. بعد گفت: بریم دربند؟ پوست دست مون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید. مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون. بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم. رفتیم. دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون، ساعت شده بود یک شب. راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم. یعنی لای جزوتم باز کردما، اما همش یاد قیافش می افتادم وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش. خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد. یهویی هم خوابم برد. بیهوش شدم انگار. حالا نمره هم ندادی، نده. فدا سرت. یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش. فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده. یه وقت ناراحت نشی.»
چند سال بعد، تو یک دانشگاه دیگر از پشت زد روی شانه ام.گفت:
«اون بیستی که دادی خیلی چسبید»...
گفتم: «اگه لای برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه.»...
خندید و دست انداخت دور گردنم. گفت: «بچمون هفت ماهشه استاد. باورت میشه؟» ...
عکسش را از روی گوشیش نشانم داد. خندیدم.
گفت: «این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که.»...
نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط. نشست کنارم. دلم میخواست براش بگویم که یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود، دورهمی نبود، نایب نبود، دربند نبود، امامزاده صالح نبود،......
فقط سرد بود.....
))میدونم متن خیلی قدیمیه ولی خیلی عالیه 😍😻👌))
نود و پنج درصد آدمای دنیا با یه فلاکس پر از چایی قابل تعویضن