بارها برایم پیش آمده ، آنقدر زیاد که دیگر حسابش از دستم در رفته است .
بارها شده است زیر یک عکس تکنفره ،زیر یک نوشته ،زیر یک دردودل
زیر یک عکس چنده نفره ، زیر یک عصیان ، زیر یک لطیفه و ..
دلم میخواسته کامنت بگذارم ،
دلم میخواسته در موردش حرف بزنم
دلم میخواسته بنویسم فلانی جان این عکست چقدر خوب است ،
اصلا چقدر خنده به تو می آید ،
تو اصلا همیشه باید بخندی ،
حیف تو نیست آخر ؟
میگفتم فلانی جان این لباس رنگ و وارنگ چقدر به تو مزه میدهد ،
اصلا تو همیشه همین رنگی بپوش ،
این رنگ ، رنگ خودت است ،
انگار سندش را زده باشند به نام ت !
دلم میخواسته زیر دردودل فلان کس بگویم ،
آخ .. آخ که میفهممت ،
آنقدری که کاش الان پیشت بودم و تا جایی که بیهوشی مجال میداد با تو درباره اش صحبت میکردم ..
کاش کاش که پیشت بودم
بارها و بارها این اتفاق برایم پیش آمده که تمام حواسم را گذاشته ام و کامنت و حرف دلم را نوشته ام و بعد روی صندلی ام قِل خوردم ام به عقب ، چشمانم را ریز کرده ام و نگاهی به کل نوشته ام انداخته ام و بعد غرولندی با خود کرده ام و یک کنترل + a گرفته ام و از بیخ و بن همه ی آن چیزی که در دلم بوده را پاک کرده ام !
آنقدر کامنت های ننوشته و حرف های نزده اما حفظ کرده دارم که آن سرش ناپیدا
یک لیست دارم از آدم هایی که قرار بود کلی حرف بهشان بزنم ، اما نشد که نشد ،
گاهی اوقات میبینمشان
و گاهی اوقات بهشان فکر میکنم و پیش خودم میگویم :
فلانی جان ای کاش آن روز آن حرف را به تو زده بودم
ای کاش آن کامنت بی مصاب را گذاشته بودم
ای کاش تو میدانستی همه ی این روزها که میگذرد در من چه خبر است ،
ای کاش میدانستی ..
و در دنیا هیچ چیز ،
هیچ چیز سنگین تر از حرف های نگفته نیست .
همین.
@Deep_Mo ✨
#پویان_اوحدی
بارها شده است زیر یک عکس تکنفره ،زیر یک نوشته ،زیر یک دردودل
زیر یک عکس چنده نفره ، زیر یک عصیان ، زیر یک لطیفه و ..
دلم میخواسته کامنت بگذارم ،
دلم میخواسته در موردش حرف بزنم
دلم میخواسته بنویسم فلانی جان این عکست چقدر خوب است ،
اصلا چقدر خنده به تو می آید ،
تو اصلا همیشه باید بخندی ،
حیف تو نیست آخر ؟
میگفتم فلانی جان این لباس رنگ و وارنگ چقدر به تو مزه میدهد ،
اصلا تو همیشه همین رنگی بپوش ،
این رنگ ، رنگ خودت است ،
انگار سندش را زده باشند به نام ت !
دلم میخواسته زیر دردودل فلان کس بگویم ،
آخ .. آخ که میفهممت ،
آنقدری که کاش الان پیشت بودم و تا جایی که بیهوشی مجال میداد با تو درباره اش صحبت میکردم ..
کاش کاش که پیشت بودم
بارها و بارها این اتفاق برایم پیش آمده که تمام حواسم را گذاشته ام و کامنت و حرف دلم را نوشته ام و بعد روی صندلی ام قِل خوردم ام به عقب ، چشمانم را ریز کرده ام و نگاهی به کل نوشته ام انداخته ام و بعد غرولندی با خود کرده ام و یک کنترل + a گرفته ام و از بیخ و بن همه ی آن چیزی که در دلم بوده را پاک کرده ام !
آنقدر کامنت های ننوشته و حرف های نزده اما حفظ کرده دارم که آن سرش ناپیدا
یک لیست دارم از آدم هایی که قرار بود کلی حرف بهشان بزنم ، اما نشد که نشد ،
گاهی اوقات میبینمشان
و گاهی اوقات بهشان فکر میکنم و پیش خودم میگویم :
فلانی جان ای کاش آن روز آن حرف را به تو زده بودم
ای کاش آن کامنت بی مصاب را گذاشته بودم
ای کاش تو میدانستی همه ی این روزها که میگذرد در من چه خبر است ،
ای کاش میدانستی ..
و در دنیا هیچ چیز ،
هیچ چیز سنگین تر از حرف های نگفته نیست .
همین.
@Deep_Mo ✨
#پویان_اوحدی
چقد خوبه همه شب و روزام با "تــــــو" ❤️
@Deep_Mo ✨
@Deep_Mo ✨
.
و بعدترها هم که یک روزی دورِ یک میزی نشستهای و از فلانجا و فلان کارهای کرده و نکردهات حرف میزنی، یادِ این روزهایی میافتی که نشسته بودی از فلان آرزویت میگفتی و از فلانی که چقدر دلت را برده بود و آن یکی از دوسپسرِ سابقش میگفت و آن یکی از دوسپسرِ آیندهاش ... بعد برمیگردی و کنارِ یخچال، تمامِ دلبریها و زیباییهای دنیا را میبینی که بعد از جابجا کردنِ پنیر و کنار زدنِ میوهها، یک نارنگی برمیدارد و پوستش را میگیرد و دانهدانه میگذارد توی دهانش. بعد با خودت فکر میکنی مگر میشود آدم دهانش را باز کند و آبِ نارنگیها بپاشد اینور آنور و هنوز هم آنقدر زیبا و جذاب باشد! بلند میشوی میروی جلویش زانو میزنی، لباسش را کمی بالا میدهی و نافش را میبوسی، بلند میشوی و آرام درِ گوشش میگویی که ببین! یک روزی هم اگر من یادم رفت، خودت یادم بیانداز که چقدر تو را دوست دارم، همینطوری، بیا جلوی من، لباست را کمی بده بالا تا نافت را ببوسم، و در خیالِ خودم بمیرم از خوشحالی که تمامِ کارهای کرده و نکرده و شیطنتها و فلانها و بهمانهای آن روزها، به این روزهای با تو بودن رسیده که در رؤیاهای هر روزهام هم چنین خوشبختانه خودم را عاشق نمیدیدم....
@Deep_Mo ✨
#حسام_ملکی
و بعدترها هم که یک روزی دورِ یک میزی نشستهای و از فلانجا و فلان کارهای کرده و نکردهات حرف میزنی، یادِ این روزهایی میافتی که نشسته بودی از فلان آرزویت میگفتی و از فلانی که چقدر دلت را برده بود و آن یکی از دوسپسرِ سابقش میگفت و آن یکی از دوسپسرِ آیندهاش ... بعد برمیگردی و کنارِ یخچال، تمامِ دلبریها و زیباییهای دنیا را میبینی که بعد از جابجا کردنِ پنیر و کنار زدنِ میوهها، یک نارنگی برمیدارد و پوستش را میگیرد و دانهدانه میگذارد توی دهانش. بعد با خودت فکر میکنی مگر میشود آدم دهانش را باز کند و آبِ نارنگیها بپاشد اینور آنور و هنوز هم آنقدر زیبا و جذاب باشد! بلند میشوی میروی جلویش زانو میزنی، لباسش را کمی بالا میدهی و نافش را میبوسی، بلند میشوی و آرام درِ گوشش میگویی که ببین! یک روزی هم اگر من یادم رفت، خودت یادم بیانداز که چقدر تو را دوست دارم، همینطوری، بیا جلوی من، لباست را کمی بده بالا تا نافت را ببوسم، و در خیالِ خودم بمیرم از خوشحالی که تمامِ کارهای کرده و نکرده و شیطنتها و فلانها و بهمانهای آن روزها، به این روزهای با تو بودن رسیده که در رؤیاهای هر روزهام هم چنین خوشبختانه خودم را عاشق نمیدیدم....
@Deep_Mo ✨
#حسام_ملکی
زمان گذشت و من زن های بسیاری را دوست داشتم، همگی آنان مرا در آغوش میگرفتند و می پرسیدند که آیا آنها را فراموش نخواهم کرد میگفتم آری فراموش نخواهم کرد، اما تنها کسی که هیچوقت او را فراموش نکردم کسی بود که هرگز از من نپرسید...مالنا.....
@Deep_Mo ✨
فیلم مالنا / #جوزپه_تورناتوره
@Deep_Mo ✨
فیلم مالنا / #جوزپه_تورناتوره
آرزو نمی کنم برگردی! آرزو میکنم عاشق کسی بشی که هیچ علاقه ای بهت نداره :))
@Deep_Mo ✨
@Deep_Mo ✨
پنجشنبه ها
هر چه به نيمه شب
نزديكتر مي شويم
درباره ي او كه دوستش داريم
بيشتر به خودمان
دروغ مي گوييم ...
@Deep_Mo ✨
#فريد_صارمي
هر چه به نيمه شب
نزديكتر مي شويم
درباره ي او كه دوستش داريم
بيشتر به خودمان
دروغ مي گوييم ...
@Deep_Mo ✨
#فريد_صارمي
میدانی؟
راستش "اولــی" بودن
خیلی چیزِ خوبی ست ...
مثلا
تــو اولیــن بودی ...
تویِ همه چیز
حداقل برایِ من ...
اولین عشق ...
اولین مردِ زندگی ...
اولین "دوستت دارم"
اولین بوسه ...
اولین بوسه ...
اولین بو ...
داشتم چه میگفتم ...؟
@Deep_Mo ✨
#فاطمه_صابری_نیا
راستش "اولــی" بودن
خیلی چیزِ خوبی ست ...
مثلا
تــو اولیــن بودی ...
تویِ همه چیز
حداقل برایِ من ...
اولین عشق ...
اولین مردِ زندگی ...
اولین "دوستت دارم"
اولین بوسه ...
اولین بوسه ...
اولین بو ...
داشتم چه میگفتم ...؟
@Deep_Mo ✨
#فاطمه_صابری_نیا
@Deep_Mo ✨
هفت یا هشت سالم بود ..
برای خرید میوه وسبزی به مغازه محل باسفارش مادرم رفتم ..
اون موقع مثل حالا نبود که بچه رو تا دانشگاه هم همراهی کنی !
پنج تومن پول داخل یه زنبیل پلاستیکی قرمز رنگ که تقریباً هم قد خودم بود با یه تکه کاغذ ازلیست سفارش ..،
میوه وسبزی رو خریدم کل مبلغ شد 35زار .
دور از چشم مادرم مابقی پول رو دادم یه کیک پنج زاری ویه نوشابه زرد کانادادرای از بقالی جنب میوه فروشی ..
و روبروی میوه فروشی روی جدول نشستم و جای شما خالی نوش جان کردم (عینهو سواحل مدیترانه وپلاژ خصوصی)
خانه که برگشتم مادر گفت مابقی پولو چکار کردی؟
راستش ترسیدم بگم چکار کردم، گفتم بقیه پولی نبود ..
مادر چیزی نگفت و زیر لب غرولندی کرد منم متوجه اعتراض اونشدم.
داشتم ازکاری که کرده بودم و کسی متوجه نشده بود احساس غرور میکردم اما اضطراب
نهفته ای آزارم می داد.
پس فردا باتفاق مادر به سبزی فروشی رفتم اضطرابم بیشتر شده بود. که یهو مادر پرسید اقای صبوری (رحمت خدا بر اوباد)میوه وسبزی گران شده؟ گفت نه همشیره .
گفت پس بقیه پول رو چرا به بچه پس ندادی؟ اقای صبوری که ظاهراً فیلم خوردن کیک ونوشابه ازجلو چشمش مرور میشد بالبخندی زیبا روبه من کرد گفت : آبجی فراموش کردم ولی چشم طلبتون باشه.
دنیا رو سرم چرخ میخورد اگه حاجی لب باز میکرد وواقعیت رو می گفت به خاطر دو گناه مجازات می شدم، یکی دروغ به مادرم یکی هم تهمت به حاج صبوری
مادر بیرون مغازه رفت. اما من داخل بودم.
حاجی روبه من کرد و گفت
این دفعه مهمان من!
ولی نمی دونم اگه تکرار بشه کسی مهمونت میکنه یا نه!؟! ...
بخدا هنوزم بعد 44سال لبخندش وپندش یادم هست!
بارها باخودم می گم این آدما کجان و
چرا نیستن ..
چرا تعدادشون کم شده آدمهایی از جنس بلور که نه كتاب های روانشناسی خوندن
ونه مال زیادی داشتن که ببخشند ..
ولی تهمت رو به جان خریدن
تا دلی پریشون نشه ...!
"پرویز پرستویی"
@Deep_Mo ✨
هفت یا هشت سالم بود ..
برای خرید میوه وسبزی به مغازه محل باسفارش مادرم رفتم ..
اون موقع مثل حالا نبود که بچه رو تا دانشگاه هم همراهی کنی !
پنج تومن پول داخل یه زنبیل پلاستیکی قرمز رنگ که تقریباً هم قد خودم بود با یه تکه کاغذ ازلیست سفارش ..،
میوه وسبزی رو خریدم کل مبلغ شد 35زار .
دور از چشم مادرم مابقی پول رو دادم یه کیک پنج زاری ویه نوشابه زرد کانادادرای از بقالی جنب میوه فروشی ..
و روبروی میوه فروشی روی جدول نشستم و جای شما خالی نوش جان کردم (عینهو سواحل مدیترانه وپلاژ خصوصی)
خانه که برگشتم مادر گفت مابقی پولو چکار کردی؟
راستش ترسیدم بگم چکار کردم، گفتم بقیه پولی نبود ..
مادر چیزی نگفت و زیر لب غرولندی کرد منم متوجه اعتراض اونشدم.
داشتم ازکاری که کرده بودم و کسی متوجه نشده بود احساس غرور میکردم اما اضطراب
نهفته ای آزارم می داد.
پس فردا باتفاق مادر به سبزی فروشی رفتم اضطرابم بیشتر شده بود. که یهو مادر پرسید اقای صبوری (رحمت خدا بر اوباد)میوه وسبزی گران شده؟ گفت نه همشیره .
گفت پس بقیه پول رو چرا به بچه پس ندادی؟ اقای صبوری که ظاهراً فیلم خوردن کیک ونوشابه ازجلو چشمش مرور میشد بالبخندی زیبا روبه من کرد گفت : آبجی فراموش کردم ولی چشم طلبتون باشه.
دنیا رو سرم چرخ میخورد اگه حاجی لب باز میکرد وواقعیت رو می گفت به خاطر دو گناه مجازات می شدم، یکی دروغ به مادرم یکی هم تهمت به حاج صبوری
مادر بیرون مغازه رفت. اما من داخل بودم.
حاجی روبه من کرد و گفت
این دفعه مهمان من!
ولی نمی دونم اگه تکرار بشه کسی مهمونت میکنه یا نه!؟! ...
بخدا هنوزم بعد 44سال لبخندش وپندش یادم هست!
بارها باخودم می گم این آدما کجان و
چرا نیستن ..
چرا تعدادشون کم شده آدمهایی از جنس بلور که نه كتاب های روانشناسی خوندن
ونه مال زیادی داشتن که ببخشند ..
ولی تهمت رو به جان خریدن
تا دلی پریشون نشه ...!
"پرویز پرستویی"
@Deep_Mo ✨