جاده !
همین جادۀ لاغر
آدم را کوچک میکند
کوچک را نقطه
نقطه را هیچ ...
باور نمیکنی ؟
برو ... !
همین جادۀ لاغر
آدم را کوچک میکند
کوچک را نقطه
نقطه را هیچ ...
باور نمیکنی ؟
برو ... !
طعمِ منفی شدنِ تمامِ فعل های جهان را چشیده ای ؟
آن لحظه که از درون خالی می شوی و با خودت میگویی" نشد"
مزه مزه کرده ای نشدن ها را ؟
آری
من از همان طعمَم
آن لحظه که از درون خالی می شوی و با خودت میگویی" نشد"
مزه مزه کرده ای نشدن ها را ؟
آری
من از همان طعمَم
هستِ در کوچههای پایینیم...
جمعِ کبریت و پمپِ بنزینیم
فکر کردیم و کرد و غمگینیم...
واقعا خوش به حالِ هر کس نیست
هر که هرگز نبوده و نشود،
هر که میداند از نمیداند
هر که... هر که... هر آنکه و هر که... خودمان دردهایمان بس نیست؟
مهدی موسوی
جمعِ کبریت و پمپِ بنزینیم
فکر کردیم و کرد و غمگینیم...
واقعا خوش به حالِ هر کس نیست
هر که هرگز نبوده و نشود،
هر که میداند از نمیداند
هر که... هر که... هر آنکه و هر که... خودمان دردهایمان بس نیست؟
مهدی موسوی
بیا خاص باشیم
بیا وسط یک جمع دوستانه
چشم ها را گرد کنیم
من ابروی راستم را که بالا انداختم
تو چشمهایت را کمی غمگین کنی!
و هیچ کس نداند
که من پرسیده ام...
دورت بگردم؟؟
بیا وسط یک جمع دوستانه
چشم ها را گرد کنیم
من ابروی راستم را که بالا انداختم
تو چشمهایت را کمی غمگین کنی!
و هیچ کس نداند
که من پرسیده ام...
دورت بگردم؟؟
اونايي كه شما رو دوست دارند يا عاشق شما هستند در مقابل شما بسيار بي سلاح اند؛ اونا را اذيت نكنيد!
سلّولِ کرم های سمج داخل سرم
دیوارهای لعنتیِ در برابرم
سلّولِ هیچ پنجره و هیچ اتفاق
سلّولِ روشنایی بی وقفه ی چراغ
سلّولِ بی تصورِ یک ذرّه از خوشی
تنها شبانه روز فقط فکر خودکشی
سلّولِ از جهان غم انگیز، بی خبر
آرامشِ نوشتنِ اسم تو روی در
سلّولِ بی اجازه به هر جور ارتباط
سلّولِ فکر کردنِ هر شب به چشم هات
سلّولِ خواب رفتنِ از گریه ی شدید
سلّولِ فکرِ دیدن تو: آخرین امید!
سلّولِ دردِ جمع شده در شقیقه ام
تکرار خاطرات تو در هر دقیقه ام
سلّولِ صبح و عصر، فقط اشک و انتظار
سلّولِ هی کشیدنِ هی نقشه ی فرار
رویای صبح پا شده از یک شب بلند
سلّولِ حدسِ چهره ی تو پشت چشم بند
سلّولِ بسته روی تمام محال ها
رویای روز خوب تری پشت سال ها
◻
امروزِ گیجِ رد شده از سیم خاردار
امروزِ بی کسی من و تو پس از فرار
امروزِ آسمانِ غم انگیزِ غرقِ ابر
دلتنگیِ مداوم و هی صبر پشت صبر
امروزِ کرم های سمج لای دفترم
دیوارهای لعنتیِ داخلِ سرم
امروزِ هیچ حادثه و هیچ اتفاق
دلتنگیِ بزرگ تر از وسعت اتاق
امروزِ خواب رفتنِ از گریه ی شدید
آینده ی تهی شده از واژه ی امید!...
با اینکه در شب تو امیدی به روز هست
سلّول توی مغزم و قلبم هنوز هست!!
کابوسِ قورت دادن یک اسم بر لبم
کابوسِ بازجویی رویات در شبم
کابوسِ چشم بسته و دیوار روبرو
کابوسِ توی صورت من دست بازجو
اما ادامه می دهم این شعر خسته را
یک جای دور و دوووورتر از چشم هر پلیس
که زنده ام به خاطر آن دست های داغ
که زنده ام به خاطر آن چشم های خیس...
سید مهدی موسوی
دیوارهای لعنتیِ در برابرم
سلّولِ هیچ پنجره و هیچ اتفاق
سلّولِ روشنایی بی وقفه ی چراغ
سلّولِ بی تصورِ یک ذرّه از خوشی
تنها شبانه روز فقط فکر خودکشی
سلّولِ از جهان غم انگیز، بی خبر
آرامشِ نوشتنِ اسم تو روی در
سلّولِ بی اجازه به هر جور ارتباط
سلّولِ فکر کردنِ هر شب به چشم هات
سلّولِ خواب رفتنِ از گریه ی شدید
سلّولِ فکرِ دیدن تو: آخرین امید!
سلّولِ دردِ جمع شده در شقیقه ام
تکرار خاطرات تو در هر دقیقه ام
سلّولِ صبح و عصر، فقط اشک و انتظار
سلّولِ هی کشیدنِ هی نقشه ی فرار
رویای صبح پا شده از یک شب بلند
سلّولِ حدسِ چهره ی تو پشت چشم بند
سلّولِ بسته روی تمام محال ها
رویای روز خوب تری پشت سال ها
◻
امروزِ گیجِ رد شده از سیم خاردار
امروزِ بی کسی من و تو پس از فرار
امروزِ آسمانِ غم انگیزِ غرقِ ابر
دلتنگیِ مداوم و هی صبر پشت صبر
امروزِ کرم های سمج لای دفترم
دیوارهای لعنتیِ داخلِ سرم
امروزِ هیچ حادثه و هیچ اتفاق
دلتنگیِ بزرگ تر از وسعت اتاق
امروزِ خواب رفتنِ از گریه ی شدید
آینده ی تهی شده از واژه ی امید!...
با اینکه در شب تو امیدی به روز هست
سلّول توی مغزم و قلبم هنوز هست!!
کابوسِ قورت دادن یک اسم بر لبم
کابوسِ بازجویی رویات در شبم
کابوسِ چشم بسته و دیوار روبرو
کابوسِ توی صورت من دست بازجو
اما ادامه می دهم این شعر خسته را
یک جای دور و دوووورتر از چشم هر پلیس
که زنده ام به خاطر آن دست های داغ
که زنده ام به خاطر آن چشم های خیس...
سید مهدی موسوی
من معجزه را فردی مینامم
که میشود در آغوشش
عالم و آدم را از یاد برد...
المیرا دهنوی
که میشود در آغوشش
عالم و آدم را از یاد برد...
المیرا دهنوی
نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم
در این سراب فنا چشمه حیات منم
وگر به خشم رَوی صد هزار سال ز من
به عاقبت به من آیی که منتهات منم..
مولانا
در این سراب فنا چشمه حیات منم
وگر به خشم رَوی صد هزار سال ز من
به عاقبت به من آیی که منتهات منم..
مولانا
من خانه ام را پر از رنگ مي كنم
پر از عطر زندگي
گل ميخرم
نان گرم مي كنم
شعر مينويسم
و باور ميكنم كلام فروغ را:
زندگي يعني همين بهانه هاي كوچك خوشبختي...
پر از عطر زندگي
گل ميخرم
نان گرم مي كنم
شعر مينويسم
و باور ميكنم كلام فروغ را:
زندگي يعني همين بهانه هاي كوچك خوشبختي...
شانه ات را دیر آوردی ســرم را بــــاد برد
خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد
آه ای گنجشکهای مضطرب شرمنده ام
لانه ی بر شاخه هــــای لاغرم را باد برد
من بلوطی پیــر بـودم پای یک کـــوه بلند
نیمم آتش سوخت ، نیم دیگرم را باد برد
از غزلهایم فقط خاکستری مانده بـه جا
بیت های روشن و شعله ورم را باد برد
با همین نیمه همین معمولی ساده بساز
دیــــر کردی نیمـه ی عاشق ترم را باد برد
بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت
وا نشد بدتر از آن بـــال و پـرم را بـــاد بـرد
خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد
آه ای گنجشکهای مضطرب شرمنده ام
لانه ی بر شاخه هــــای لاغرم را باد برد
من بلوطی پیــر بـودم پای یک کـــوه بلند
نیمم آتش سوخت ، نیم دیگرم را باد برد
از غزلهایم فقط خاکستری مانده بـه جا
بیت های روشن و شعله ورم را باد برد
با همین نیمه همین معمولی ساده بساز
دیــــر کردی نیمـه ی عاشق ترم را باد برد
بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت
وا نشد بدتر از آن بـــال و پـرم را بـــاد بـرد
کل تو را ریختم توی کیسه ی عزاداری
انداختم زیر پای مترویی که تازه آمده بود، سلام میداد
تو عربده زدی !
صدایت را دوست داشتم
صدای ته مانده ی احساس بود
که در گوشهایم ته نشین میشد ..
صدای هر شب دختری بود که در زندان آینه
حبس ابد میگذراند
سه ساعتی هست دیگر صدایت نمی آید
سه ساعتی هست اینجا نشسته ام میخندم ..!
#د_لایت
انداختم زیر پای مترویی که تازه آمده بود، سلام میداد
تو عربده زدی !
صدایت را دوست داشتم
صدای ته مانده ی احساس بود
که در گوشهایم ته نشین میشد ..
صدای هر شب دختری بود که در زندان آینه
حبس ابد میگذراند
سه ساعتی هست دیگر صدایت نمی آید
سه ساعتی هست اینجا نشسته ام میخندم ..!
#د_لایت
.
من به درد تو دچارم
تو به درمان كسی ديگر
ساناز یوسفی
من به درد تو دچارم
تو به درمان كسی ديگر
ساناز یوسفی