This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اصلش اینه،بقیش سوسول بازیه 😑🙄
#ولنتانگ 😝
#ولنتانگ 😝
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
Voice message
Finally i found you 🙈😍💦
آدم خوبی باش...
ولی وقتت رو برای اثباتش به دیگران تلف نکن.
همیشه آنچه که دربارۀ " من " می دانی باور کن...
نه آنچه پشت سر من شنیده ای!
من
همانم که دیده ای؛
نه آن که شنیده ای!
#چارلی_چاپلین
ولی وقتت رو برای اثباتش به دیگران تلف نکن.
همیشه آنچه که دربارۀ " من " می دانی باور کن...
نه آنچه پشت سر من شنیده ای!
من
همانم که دیده ای؛
نه آن که شنیده ای!
#چارلی_چاپلین
من از غل و زنجیر میترسم
از آه بی تاثیر میترسم
از اتفاق ظاهرا ساده
از اتفاقی که نیفتاده
میخندم و از خنده میترسم
هر روز از آینده میترسم
از آه بی تاثیر میترسم
از اتفاق ظاهرا ساده
از اتفاقی که نیفتاده
میخندم و از خنده میترسم
هر روز از آینده میترسم
زمانی از دست دادن،
برای من فاجعه بود
بعدها
آنقدر از دست داده بودم
که به مرور
یاد گرفتم دیگر چیزی
برای از دست دادن ندارم!
#عباس_معروفى
برای من فاجعه بود
بعدها
آنقدر از دست داده بودم
که به مرور
یاد گرفتم دیگر چیزی
برای از دست دادن ندارم!
#عباس_معروفى
وحشتناكترين قسمت بهم خوردن يك رابطه اونجاست كه از خواب بيدار ميشي يادت ميفته ك ي چيزايي ديگه سر جاش نيست...
همونقدر که سکسی سیگار کشیدن خوبه تلاش برای سکسی سیگار کشیدن بده.
چرا فک میکنید کسایی ک دوستتون دارن مستحق هر نوع لحنی از طرف شما هستن فقط به این دلیل ک براتون ارزش قائلن؟!
واقن چرا؟؟ ☹️
واقن چرا؟؟ ☹️
تا توانستم از خود راندمش،
ترساندمش!
مثل بهت زده ها نگاهم ميكرد،
سعي كردم تا ميتوانم نگاهش نكنم،
زندگي ام را تصوير كردم و او را دعوت به تماشا،
چقدر سخت بود تظاهر كردن به اينكه احساسي به او ندارم،
احساس چند دقيقه متولد شده ي من براي رفتارم بزرگي ميكرد و تصميم ميگرفت،
از نشان دادن حس عريانم ميترسيدم به اندازه ي او از گربه ها،
چقدر بي تفاوت بود ،
انگار نه انگار نميداند دوستش دارم،
نشد!
نگفتم!
رفت!
نرفتم!
چند روز از تولد احساسم گذشته و اين نوزاد خواب را گرفته از من و تا صداي قلب او را نشنود آرام نميگيرد،
نگفتم !
كه مبادا پس زند ،
طاقت نبودنش را با اميد و انتظار ميشود ممكن كرد،
اما " نه " شنيدن از او شايد كاري كند كه ديگر صداي هيچ موافقي را نشنوم .
.
.
اميدجامع
ترساندمش!
مثل بهت زده ها نگاهم ميكرد،
سعي كردم تا ميتوانم نگاهش نكنم،
زندگي ام را تصوير كردم و او را دعوت به تماشا،
چقدر سخت بود تظاهر كردن به اينكه احساسي به او ندارم،
احساس چند دقيقه متولد شده ي من براي رفتارم بزرگي ميكرد و تصميم ميگرفت،
از نشان دادن حس عريانم ميترسيدم به اندازه ي او از گربه ها،
چقدر بي تفاوت بود ،
انگار نه انگار نميداند دوستش دارم،
نشد!
نگفتم!
رفت!
نرفتم!
چند روز از تولد احساسم گذشته و اين نوزاد خواب را گرفته از من و تا صداي قلب او را نشنود آرام نميگيرد،
نگفتم !
كه مبادا پس زند ،
طاقت نبودنش را با اميد و انتظار ميشود ممكن كرد،
اما " نه " شنيدن از او شايد كاري كند كه ديگر صداي هيچ موافقي را نشنوم .
.
.
اميدجامع