📝
یه سری دوست داشتنا هست،
از اول بوی غم میده؛
تو ترافیکی باهاش دستاشو محکم گرفتی،
میدونی این دستا همیشگی نیست...
تو تولدت شمعتو فوت میکنی و تنها آرزوت اونه،
میدونی آرزوی محاله...
تو کافه نشستی باهاش قهوه میخوری،
تلخ با قند چشاش،
میدونی یه روز باید تلخ بخوری تلخ تلخ...
یه دوست داشتنا هست،
بوی جدایی میده،
بوی اولی و اخری بودن،
ولی عجیب آدم دلش میخواد باشه با این اولی و اخریه...
حتی به قیمته جدایی،
حتی به قیمت تباهی...
یه سری دوست داشتنا هست،
از اول بوی غم میده؛
تو ترافیکی باهاش دستاشو محکم گرفتی،
میدونی این دستا همیشگی نیست...
تو تولدت شمعتو فوت میکنی و تنها آرزوت اونه،
میدونی آرزوی محاله...
تو کافه نشستی باهاش قهوه میخوری،
تلخ با قند چشاش،
میدونی یه روز باید تلخ بخوری تلخ تلخ...
یه دوست داشتنا هست،
بوی جدایی میده،
بوی اولی و اخری بودن،
ولی عجیب آدم دلش میخواد باشه با این اولی و اخریه...
حتی به قیمته جدایی،
حتی به قیمت تباهی...
بيا برويم رو به روی بادِ شمال
آن سوی پرچين گريهها
سرپناهی خيس از مژههای ماه را بلدم
که بیراههی دريا نيست.
ديگر از اين همه سلامِ ضبط شده بر آدابِ لاجرم خستهام
بيا برويم!
آن سوی هر چه حرف و حديثِ امروز است
هميشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقیست
میتوانيم بدون تکلم خاطرهئی حتی کامل شويم
میتوانيم دمی در برابر جهان
به يک واژه ساده قناعت کنيم
من حدس میزنم از آوازِ آن همه سال و ماه
هنوز بيت سادهئی از غربتِ گريه را به ياد آورم.
من خودم هستم
بی خود اين آينه را رو به روی خاطره مگير
هيچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابيدم و بامدادان هزارساله برخاستم.
#سيدعلى_صالحى
آن سوی پرچين گريهها
سرپناهی خيس از مژههای ماه را بلدم
که بیراههی دريا نيست.
ديگر از اين همه سلامِ ضبط شده بر آدابِ لاجرم خستهام
بيا برويم!
آن سوی هر چه حرف و حديثِ امروز است
هميشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقیست
میتوانيم بدون تکلم خاطرهئی حتی کامل شويم
میتوانيم دمی در برابر جهان
به يک واژه ساده قناعت کنيم
من حدس میزنم از آوازِ آن همه سال و ماه
هنوز بيت سادهئی از غربتِ گريه را به ياد آورم.
من خودم هستم
بی خود اين آينه را رو به روی خاطره مگير
هيچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابيدم و بامدادان هزارساله برخاستم.
#سيدعلى_صالحى
آن کلاغی که پرید
از فراز سر ما
و فرو رفت در اندیشهء آشفته ی ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه ی کوتاهی
پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
#فروغ_فرخزاد
از فراز سر ما
و فرو رفت در اندیشهء آشفته ی ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه ی کوتاهی
پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
#فروغ_فرخزاد
_گفت : چته جوون؟ توو خودتی!
_هیچی نگفتم
_گفت : با شمام، خیلی توو فکریا!
از سر میدون که سوارت کردم هی زل زدی به گوشیت و غمبَرَک گرفتی..
_هیچی نگفتم
_گفت : از دستش دادی؟ بالاخره گذاشت رفت؟
_هیچی نگفتم
_گفت : آره، حتما گذاشته رفته، همه شون میرن، همه شون، اصن میان که برن ...
_هیچی نگفتم
_گفت : درسته دور و زمونه ی ما از این گوشیا نبود که هی عکسشو نگا کنی هی زخمت دلت تازه شه، اما ما هم کلی پیغوم و پسغوم می دادیم به هم ...
_هیچی نگفتم
یه نگاه آرومی بهم انداخت وُ
_دوباره گفت : بعدش یهو میدیدیم توو کوچه مون عروسی شده و یار رفته که رفته،
ما می موندیم و گریه و ناله و اشک و زاری و شبای بی انتها
آخرشم هیچی به هیچی
_هیچی نگفتم :
_گفت : اما مرد باش، هرچی باشه چارتا پیرهن بیشتر از شما جوونا پاره کردیم، بالاخره فراموشش میکنی، بهت قول میدم، جوری که حتی اصلا اسمشم یادت نیاد
_گفتم : آقا دستت درد نکنه، سر چار راه پیاده میشم.
کرایه رو که دادم بهش
دیدم رو مچ دستش با خالکوبی نوشته : «فریبا»
#بابک_زمانی
_هیچی نگفتم
_گفت : با شمام، خیلی توو فکریا!
از سر میدون که سوارت کردم هی زل زدی به گوشیت و غمبَرَک گرفتی..
_هیچی نگفتم
_گفت : از دستش دادی؟ بالاخره گذاشت رفت؟
_هیچی نگفتم
_گفت : آره، حتما گذاشته رفته، همه شون میرن، همه شون، اصن میان که برن ...
_هیچی نگفتم
_گفت : درسته دور و زمونه ی ما از این گوشیا نبود که هی عکسشو نگا کنی هی زخمت دلت تازه شه، اما ما هم کلی پیغوم و پسغوم می دادیم به هم ...
_هیچی نگفتم
یه نگاه آرومی بهم انداخت وُ
_دوباره گفت : بعدش یهو میدیدیم توو کوچه مون عروسی شده و یار رفته که رفته،
ما می موندیم و گریه و ناله و اشک و زاری و شبای بی انتها
آخرشم هیچی به هیچی
_هیچی نگفتم :
_گفت : اما مرد باش، هرچی باشه چارتا پیرهن بیشتر از شما جوونا پاره کردیم، بالاخره فراموشش میکنی، بهت قول میدم، جوری که حتی اصلا اسمشم یادت نیاد
_گفتم : آقا دستت درد نکنه، سر چار راه پیاده میشم.
کرایه رو که دادم بهش
دیدم رو مچ دستش با خالکوبی نوشته : «فریبا»
#بابک_زمانی
امروز بي دليل كلي برايت اشك ريختم
نه براي اينكه ندارمت
نه براي اينكه دلتنگتم
نه براي اين كه مال من نيستي
نه براي اين كه انقدر كه من
عاشقتم عاشقم نيستي
براي اين اشك ريختم كه من فقط بلدم
براي تو اشك بريزم نه هيچ كس ديگر
#یار_قدیمی
نه براي اينكه ندارمت
نه براي اينكه دلتنگتم
نه براي اين كه مال من نيستي
نه براي اين كه انقدر كه من
عاشقتم عاشقم نيستي
براي اين اشك ريختم كه من فقط بلدم
براي تو اشك بريزم نه هيچ كس ديگر
#یار_قدیمی
هیچوقت نمیتوانی؛
چیزی راکه قرار است از دست بدهی
نگه داری
توفقط قادر هستی
چیزی راکه داری
قبل از انکه از دست برود
عاشقانه دوست داشته باشی...
#کامپلو
چیزی راکه قرار است از دست بدهی
نگه داری
توفقط قادر هستی
چیزی راکه داری
قبل از انکه از دست برود
عاشقانه دوست داشته باشی...
#کامپلو
وقتی رابطه تمام میشود،
بزرگترین درد آدمی این ست
که درگیر میشود..
آیا آن طرف هم در تمام این روزها،
ماهها، سالها..
به آن روزهای خو فکر میکند؟
آیا او هم در حجم وسیع خاطرات
غرق میشود؟
آیا او هم آهنگهای همیشگی را گوش میدهد
یا نه دیگر طبعش تغییر کرده؟
آیا او هم شماره تلفن مرا از حفظ است یا نه؟
آیا هنوز هم فلان جا که میرود یاد من میافتد؟
آیا او هم بایگانی عکسهای قدیمی دارد یا که نه؟
آیا آیا آیا آیا آیا...
این سوالات است
که مثل خوره روح آدمی را میجود
و بعد آدمی دیگر آدم سابق نمیشود
آدم سابق نمیشود...
👤 #پویان_اوحدی
بزرگترین درد آدمی این ست
که درگیر میشود..
آیا آن طرف هم در تمام این روزها،
ماهها، سالها..
به آن روزهای خو فکر میکند؟
آیا او هم در حجم وسیع خاطرات
غرق میشود؟
آیا او هم آهنگهای همیشگی را گوش میدهد
یا نه دیگر طبعش تغییر کرده؟
آیا او هم شماره تلفن مرا از حفظ است یا نه؟
آیا هنوز هم فلان جا که میرود یاد من میافتد؟
آیا او هم بایگانی عکسهای قدیمی دارد یا که نه؟
آیا آیا آیا آیا آیا...
این سوالات است
که مثل خوره روح آدمی را میجود
و بعد آدمی دیگر آدم سابق نمیشود
آدم سابق نمیشود...
👤 #پویان_اوحدی
Asal Banoo
siavash ghomayshi
عسل بانو
عسل گیسو
عسل چشم
منو یاد خودم بنداز، دوباره! ❤️
عسل گیسو
عسل چشم
منو یاد خودم بنداز، دوباره! ❤️
ازش پرسید : میخوای بمونم اینجا ؟
بهش در جواب گفت : موندن و نموندنت چه فرقی به حال من میکنه !
میدونی گاهی وقت ها نمیدونم چطور باید توضیح بدم که دلم لک زده برای اینکه یکی بشه در نقش تصمیم گیرنده ی تمام کارهای بیخودی و باخودی زندگیم .
یکی که به آدم بگه این کار رو بکن و این کار رو نکن.
یکی که بگه دیروقته خب - بمون همونجا، یکی که بگه داره دیروقت میشه ها - نمیخوای بری ؟
نمیدونم چطور این رو بگم که یاغی ترین آدم های تاریخ هم تو یه جایی از زندگی شون اهلی بودن
آروم بودن
رام شدنی بودن
همونطور که ناپلئون با ژوزفین ش بود یا نادیا با استالین . همونطوری که وقتی داشتن برلین رو فتح میکردن ، وقتی محاصره نزدیک تر از همیشه بود ، هیتلر تنها پناهگاه ش دست های ایوا بود.
همه شون یه بالین و یه دامن داشتند که سرشون فقط و فقط همونجا آروم میگرفته . جایی که آدم خودش رو فرای خود بودنش میبینه .
نمیدونم چطور باید بگم که باباجان گاهی وقت ها لازمه تو زندگی یکی باشه که بتونه از آره ی تو یه نه محکم بسازه و از نه محکم تو یه آره ی آسون .
یکی که نذاره مرغ تو همیشه یک پا داشته باشه .
یکی که بدونه وقتی تو سوار خر شیطان شدی چطور از اون بالا باید بیارتت پایین .
نمیدونم که چطور باید این رو توضیح بدم که خیلی وقت ها آدم دلش میخواد زندگیش رو سوار کارتن کنه و بعد دو دستی تقدیمش کنه به تو و با یه صدای درگوشی بهت بگه یه چند وقتی تو پازل زندگیم رو کنار هم بچین .
بگه من خیلی وقت که حوصله بازی ندارم ، تو جای من بازی کن.
آدم گاهی وقت ها برای توضیح دادن چیزهای ساده و ابتدایی زندگی هاج و واج میمونه ،
نمیدونه باید از کجا شروع کنه و به کجاش برسه که کسی از شنیدنشون نزنه زیر خنده
شروع نکنه به مسخره کردن ..
میدونی همه ی حرف های گفتنی زندگی و سختی گفتنشون به کنار
تو زندگی چیزهایی وجود داره
که آدم روش نمیشه در موردشون حرف بزنه
آره ..
آدم روش نمیشه ...
همین .
#پویان_اوحدی
بهش در جواب گفت : موندن و نموندنت چه فرقی به حال من میکنه !
میدونی گاهی وقت ها نمیدونم چطور باید توضیح بدم که دلم لک زده برای اینکه یکی بشه در نقش تصمیم گیرنده ی تمام کارهای بیخودی و باخودی زندگیم .
یکی که به آدم بگه این کار رو بکن و این کار رو نکن.
یکی که بگه دیروقته خب - بمون همونجا، یکی که بگه داره دیروقت میشه ها - نمیخوای بری ؟
نمیدونم چطور این رو بگم که یاغی ترین آدم های تاریخ هم تو یه جایی از زندگی شون اهلی بودن
آروم بودن
رام شدنی بودن
همونطور که ناپلئون با ژوزفین ش بود یا نادیا با استالین . همونطوری که وقتی داشتن برلین رو فتح میکردن ، وقتی محاصره نزدیک تر از همیشه بود ، هیتلر تنها پناهگاه ش دست های ایوا بود.
همه شون یه بالین و یه دامن داشتند که سرشون فقط و فقط همونجا آروم میگرفته . جایی که آدم خودش رو فرای خود بودنش میبینه .
نمیدونم چطور باید بگم که باباجان گاهی وقت ها لازمه تو زندگی یکی باشه که بتونه از آره ی تو یه نه محکم بسازه و از نه محکم تو یه آره ی آسون .
یکی که نذاره مرغ تو همیشه یک پا داشته باشه .
یکی که بدونه وقتی تو سوار خر شیطان شدی چطور از اون بالا باید بیارتت پایین .
نمیدونم که چطور باید این رو توضیح بدم که خیلی وقت ها آدم دلش میخواد زندگیش رو سوار کارتن کنه و بعد دو دستی تقدیمش کنه به تو و با یه صدای درگوشی بهت بگه یه چند وقتی تو پازل زندگیم رو کنار هم بچین .
بگه من خیلی وقت که حوصله بازی ندارم ، تو جای من بازی کن.
آدم گاهی وقت ها برای توضیح دادن چیزهای ساده و ابتدایی زندگی هاج و واج میمونه ،
نمیدونه باید از کجا شروع کنه و به کجاش برسه که کسی از شنیدنشون نزنه زیر خنده
شروع نکنه به مسخره کردن ..
میدونی همه ی حرف های گفتنی زندگی و سختی گفتنشون به کنار
تو زندگی چیزهایی وجود داره
که آدم روش نمیشه در موردشون حرف بزنه
آره ..
آدم روش نمیشه ...
همین .
#پویان_اوحدی
کی گفته "از دل برودهرانکه از دیده برفت" اتفاقاً دل خیلی بیشتر میخواد ببیندش حتی بغل و بوس هم ازش میخواد و یکی درگوشش بزنی که کدوم گوری بودی تالا