۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
399 subscribers
5.89K photos
266 videos
37 files
112 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
ازش پرسید : میخوای بمونم اینجا ؟
بهش در جواب گفت : موندن و نموندنت چه فرقی به حال من میکنه !

میدونی گاهی وقت ها نمیدونم چطور باید توضیح بدم که دلم لک زده برای اینکه یکی بشه در نقش تصمیم گیرنده ی تمام کارهای بیخودی و باخودی زندگیم .
یکی که به آدم بگه این کار رو بکن و این کار رو نکن.
یکی که بگه دیروقته خب - بمون همونجا، یکی که بگه داره دیروقت میشه ها - نمیخوای بری ؟

نمیدونم چطور این رو بگم که یاغی ترین آدم های تاریخ هم تو یه جایی از زندگی شون اهلی بودن
آروم بودن
رام شدنی بودن

همونطور که ناپلئون با ژوزفین ش بود یا نادیا با استالین . همونطوری که وقتی داشتن برلین رو فتح میکردن ، وقتی محاصره نزدیک تر از همیشه بود ، هیتلر تنها پناهگاه ش دست های ایوا بود.

همه شون یه بالین و یه دامن داشتند که سرشون فقط و فقط همونجا آروم میگرفته . جایی که آدم خودش رو فرای خود بودنش میبینه .

نمیدونم چطور باید بگم که باباجان گاهی وقت ها لازمه تو زندگی یکی باشه که بتونه از آره ی تو یه نه محکم بسازه و از نه محکم تو یه آره ی آسون .
یکی که نذاره مرغ تو همیشه یک پا داشته باشه .
یکی که بدونه وقتی تو سوار خر شیطان شدی چطور از اون بالا باید بیارتت پایین .

نمیدونم که چطور باید این رو توضیح بدم که خیلی وقت ها آدم دلش میخواد زندگیش رو سوار کارتن کنه و بعد دو دستی تقدیمش کنه به تو و با یه صدای درگوشی بهت بگه یه چند وقتی تو پازل زندگیم رو کنار هم بچین .
بگه من خیلی وقت که حوصله بازی ندارم ، تو جای من بازی کن.

آدم گاهی وقت ها برای توضیح دادن چیزهای ساده و ابتدایی زندگی هاج و واج میمونه ،
نمیدونه باید از کجا شروع کنه و به کجاش برسه که کسی از شنیدنشون نزنه زیر خنده
شروع نکنه به مسخره کردن ..

میدونی همه ی حرف های گفتنی زندگی و سختی گفتنشون به کنار
تو زندگی چیزهایی وجود داره
که آدم روش نمیشه در موردشون حرف بزنه
آره ..
آدم روش نمیشه ...
همین .

#پویان_اوحدی
کی گفته "از دل برودهرانکه از دیده برفت" اتفاقاً دل خیلی بیشتر میخواد ببیندش حتی بغل و بوس هم ازش میخواد و یکی درگوشش بزنی که کدوم گوری بودی تالا
+خنده هاشو يادته ؟
-نه
+عه چرا ؟
-وقتي ميخنديد همه چي يادم ميرفت :)
‏چالش مانکن فقط وقتی که در جواب دوست دارم میگه مرسی..
ي استاد داريم
هميشه ميگه :
در وصال غايتي نيست.
ولي در فراق، هميشه آرزو و شوق ديدار وجود دارد.
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
Hoorosh Band – Yade To Mioftam
بارون که ميزنه
یاد تو ميفتم
داغونم این همه
يادته میگفتم؟
من،
تو،
زیر بارون هر دو
هردوتامون از هم سیریم
دور از هم میمیریم
❤️😔
گناه شو، از عدم هبوط کن
زان شب که سر زلف تو در خواب بدیدم

حیران و
پریشانم
و تعبیر
نکردی

مولانا
لَعنتـي ميخواهمت ، اين بار جوره ديگري !

هر نفس باشي كنارم ، محرم و بي روسري

تار و مارم كرده اي با فرم چاله گونه ات

لا به لاي خنده ات چنگيز را مي اوري

چشم عسل ! لبها عسل ! پيراهنت، ..ظرف عسل !

بس كه شيريني عزيزم ، قند بالا ميبري !


من پٌـر از پاييزه زردم، برگريزاني كبود !

لحظه لحظه در دلم اغاز يك شهريوري

مي شوي اعضاي من وقتي بني ادم شوم

افرينـش نذر چشمانت ! شديدا گوهري !

قبلِ تو هر كس امد خاله بازي كرد و رفت

لعنتي ميخواهمت .. اين بار جورِ ديگري
لیوان نوشیدنی توی یک دستش است و تیشرتِ مورد علاقه اش توی دست دیگر. سوت زنان ازاتاق بیرون می آید. من روی اپن نشسته ام. لباس راتوی چمدان جا میدهد و یک قلوپ از نوشیدنی اش سر میکشد. من پایم راروی پا انداخته ام و باخنده نگاهش میکنم. بلاخره سرش رابلند میکند. نوشیدنی از دستش می افتدو پخشِ سرامیکها میشود. مایع قرمز رنگ کج وکوله ای تانزدیک پاهایم جلومی آید. بهش حق میدهم. دیدنِ من ساعت هفت غروب، دقیقا وسط یک جلسه ی کاری،توی آشپزخانه باآن حالت،به اندازه ی کافی عجیب بود.
"کِی اومدی؟!"
"خیلی وقت نیست"
سعی میکند بخندد. مصنوعی ومضحک واحمقانه:
"اون اسلحه شکاری چیه گرفتی دستت؟ شوخیت گرفته؟!"
شانه ام را می اندازم بالا!
"اون اسلحه پُره!"
"میدونم"
"شوخی قشنگی نیس!"
اسلحه را روی شانه ام جابجا میکنم. هنوز نوک لوله سمت اوست و هنوز انگشت من روی ماشه!
"بیا یه بازیِ قدیمی کنیم! سناریو نویسی! چهارتا موقعیتو تصور میکنیم و ازش نتیجه میگیریم تا به مورد دلخواه برسیم! قبوله؟"
نگاهم میکند. مات. بُهت زده. گیج.
ماشه را زیرانگشتم نوازش میکنم:
"سناریوی اول!
زن پروژه هاشو جاگذاشته و اتفاقی برگشته خونه! در آپارتمان بازه ویه چمدون روی میزه. صدای آواز مردی که توی قصه شوهرشه از اتاق خواب میاد که داره وسایلشوجمع میکنه. زن اسلحه شو برمیداره تا شبیه سریالای آبکی عاشقونه، به شوخی تهدیدش کنه درحالیکه ته دلش بهش اطمینان کامل داره. مرد قصه باحرفاش اونو قانع میکنه و همومیبوسن و مرد چمدونشو برمیداره و به سفر کاریش میره!"
لبه مبل می نشیندو مستاصل به من که چشم ازاو و انگشت از ماشه برنمیدارم نگاه میکند. میخندم. بلند:
"خیلی احمقانه بود! سناریوی دوم
زن فهمیده که یچیزی عوض شده. اماحرفی نمیزنه. دوساله که حرفی نمیزنه و توو سکوت تماشا میکنه. برای سفرای کاریِ مردی که توی قصه شوهرشه چمدون میبنده. شالگردنشو دور گردنش سفت میکنه وقبل رفتن میبوسدش و رفتنشو نگاه میکنه. زن دوسش داره! یه روز وسط جلسه با اضطراب برمیگرده خونه و میبینه مرد داره چمدون میبنده. عصبی میشه. اسلحه رو برمیداره و منتظرمیشینه. مرد اما مثل همه ی ده سالی که باهم بودن یه مشت دروغ و جفنگ سرهم میکنه و اسلحه رو آروم ازش میگیره. زن توو بغل مرد اشک میریزه. زن بی پناهه و عاشق مرده و وایمیسه و براهزارمین بار رفتنشو نگاه میکنه."
میخندم. خنده ام ضعیف است. مثل صدای هق هقی که قبل از رسیدن به پشت چشم، به اجبار روی لبها مینشیند.
"زیادی عاشقانس! سناریوی سوم:
زن همه چیو میدونه. از ادکلنایی که شب قبل جای میز توالت، توی پاکت گذاشتی. از مسواکی که سر جاش نبود. از یه مشت پیراهن و شلواری که توی خشک کن بود تا سریع آماده شه. ازبلیطای مقصدِ پاریسی که توی جیب داخلیِ کت خاکستریت بود. از یادداشتِ "میگم یه سفر فوری کاری پیش اومد". ازمردی که دوسال بود رفته بود. حتی وقتی جلوی تلویزیون نشسته بودو به برنامه طنز احمقانش میخندید، اونجا نبود. حتی وقتی که آخرهفته ها پشت میز مینشست وبا اشتها غذا میخورد اونجانبود. حتی وقتی شبا گردن زن رو بو میکردو توی آغوشش حل میشد، اونجا نبود.
زن به موقع رسید. درست دم رفتن. یه فکری که تمام راه برگشت به خونه توی تاکسی توی مخیلش میچرخید.توی تمام خیابونای شهر مَردو میدید که دو تا گلوله توو تنشه و داره فرار میکنه. رد خون توی بارون پخش میشد و روی شیشه های تاکسی پر از خون بود. این تصویر چهل و پنج دقیقه، چهل و پنج هزار بار تکرار میشه و وقتی زن به خونه میرسه تردید نمیکنه. اسلحه رو سمت مرد میگیره و ماشه رو فشار میده. به مُردن مرد نگاه میکنه. مثل همه دوسالی که به مردن خودش نگاه کرد. رد خون و شراب قاطی میشه. مرد ناکام میمونه و بلیطِ پاریس! اوه بیچاره پاریس!!"
صدای خنده ام دوباره به قهقهه میزند. هنوز روی مبل نشسته و ناباور است. چشمهایش رامیبینم که از حدقه بیرون زده و ترس از عرق سرد روی پیشانی اش بیرون میزند. انگشتهایش میلرزدو دستش رامحکم به دسته مبل گرفته که از لبه اش نیفتد.
"تو دیوونه شدی.."
گردنم را کج میکنم و باانگشت باموهای روی شانه ریخته ام بازی میکنم:
"هنوز یه سناریوی دیگه مونده! تو شوهر خوبی هستی! یه مردتموم عیار که این آخریا فشار کاری و بحران مالی خسته و دلزدت کرده. افسرده شده بودی و دکتر میرفتی وقرصای اعصاب مصرف میکردی! یه روزِ بارونیِ تلخ، تصمیم میگیری خودکشی کنی و خودتو از شر این زندگی راحت کنی! یه نامه عاشقانه برای من مینویسی و توی نوشیدنیت هزارتا قرص میریزی که کارو تموم کنی! من؟ من خیلی دلم میخواد به شوهر عزیزم کمک کنم اما میدونی که! توی جلسه ام و روحم از چیزی خبرنداره!"
عرق سرد ازصورتش چکه میکند ودلش را میگیرد و روی زمین می افتد. عق میزند. تفنگ را می اندازم کنارو پایین میپرم وبالای سرش می ایستم. سرم را نزدیک گوشش میبرم ویواش میگویم:
"تو که انتظار نداشتی دوسال زجرو با دوتا گلوله توو دو ثانیه تموم کنم؟!"

#نازنین_هاتفی