با تو بودن مثل قدم زدن تو یه راه رویِ بی انتها میمونه
ممکنه گاهی وقتا از طولانی بودن این راه خسته شی
ولی هیچ وقت از رسیدن به تهش ناامید نمیشی
ممکنه گاهی وقتا از طولانی بودن این راه خسته شی
ولی هیچ وقت از رسیدن به تهش ناامید نمیشی
پیامش روی صفحه ی گوشی بالا اومد
"جلوی در دانشگاه منتظرتم...تموم شدی بیا"
یکم خیره به صفحه ی گوشی موندم،با مکث تایپ کردم:
"کلاس دارم"
فوری جواب داد:
"یکشنبه ها تا سه کلاس داری"
انگشتامو رو کیبورد به دروغ لغزوندم:
"جبرانی انداخته استاد هماتولوژی"
یه دقیقه نگذشت که پیامش رسید:
"همکلاسیات دارن میرن همه...منتظرتم"
از روی نیمکت جلوی دانشکده بلند شدم و بی عجله و قدم زنون رفتم تا در فنی،اونور خیابون با همون استایل همیشگیش وایساده بود،دست به جیب،با لبخند یه وری مغرورش!
خیابونو رد کرد و رسید کنارم،فکر کردم قدم به زور تا بازوش میرسه!
دستشو که تکون داد سمتم،هردوتا دستامو فرو کردم تو جیبامو نگاهمو دوختم به کفشام،آروم زمزمه کردم:
"هوا یهویی خیلی سرد شد"
جرئت نکردم دیگه نگاهش کنم،صدای خنده ی زورکیشو شنیدم:
"بریم آب هویج بستنی؟!"
آهسته گفتم:
"سرده هوا،قهوه ی تلخو ترجیح میدم"
دیگه نخندید،سرمای هوا دلیل خوبی نبود برای رد کردن پیشنهاد بستنی از طرف منی که بستنی به قول خودش دینم بود!!!
دستاشو برد تو جیبش،قبلنا بهش گفته بودم این ژاکتتو دوست دارم،جیباش اندازه ی دستای جفتمون جا دارن،اما این بار دیگه حسرت نخوردم به گرمای دستایی که...
دستشو حائل کمرم کرد و راه افتادیم،زیادی جنتلمن بود مرد من،گویا برای همه...!
توو کافی شاپ همیشگی،کنار شیشه ی بخار گرفته ی رو به شلوغی خیابون دم غروب نشست جلوم،با انگشت اشاره خط انداختم رو بخار شیشه...یکم که گذشت شیشه به گریه افتاد!
پرسید:
"مطمعنی بستنی نمیخوری؟!"
باید از یه جایی شروعش میکردم که تمومش کنم
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:
"میدونی،وقتایی که توی برف و کولاک زمستون میومدیم و بستنی میخوردیم و میخندیدی بهم و میگفتی دختر تو دیوونه ای،دیوونه نبودم...دلم گرم بود! دستامو که میگرفتی و میذاشتی توو جیب خودت، دستام گرم میشد و سلول به سلول جون میگرفت و راه میگرفت تا دلم...بعد دلم گامب گامب میزد واس عشقی که مال من بود،الان سردمه...شاید یه فنجون قهوه گرمم کنه!"
نمیدونم چقدر توو سکوت گذشت،به حرف اومدم:
"دیروز با زهرا رفتیم تا ولیعصر..."
دستش روی میز مشت شد،چقد رگای برجسته ش بهش میومد
"من به دلم نبود بریم،زهرا اصرار کرد...بعد نمیدونم کجا بود که زهرا گفت :
هی...اونجارو!این پسره رو...چقد شبیه آقاتونه! و بعدم خندید.
من بازم به دلم نبود نگاهش کنم،هیشکیو جز تو نگاه نمیکنم آخه!
بعد که زهرا گفت این...این همون دستبندی نیس که تو براش گرفته بودی؟! نگاهش کردم،شبیه تو نبود،همه چیز همون بودا...
همین قد و بالا،غرور،پالتوی مشکی،دستبند چرم مشکی،همین دستای مردونه با رگای برجسته که قفل شده بود توو دستای هرکی غیر از من...خودت بودیا...اما تو نبودی!"
خواست حرفی بزنه که انگشتمو گرفتم جلو بینیم:
"هیس!!!
یادته میگفتم هیشکی مثل تو نیست؟!
از دیروزهر مردی که دیدم و دست دختریو گرفته بود شبیه تو بود،
نمیخوام بعد از این با دیدن دستای توو هم قفل شده ی دونفر دلم بلرزه که شاید تو...!"
صداشو به زور شنیدم:
"تو عشقی...اون فقط ..یعنی من..."
کیفمو چنگ زدم و بلند شدم،بازم نگاهش نکردم:
"اگه عشق بودم چشمات جز من کس دیگه ایرو نمی دید،اگه عشق بود گرمی دستاتو حروم هر رهگذری نمی کردی،اگه عاشق بودی...اگه بودی...!"
یه قطره اشکی رو که میومد راه بگیره رو گونه م پاکش کردم:
"کاش لااقل نمیبردیش پاتوق همیشگیمون"
دستشو دراز کرد دستمو بگیره،اما وسط راه پشیمون شد انگار، مشتش کرد و محکم کوبید رو میز
بی صدا از کنارش گذشتم،شنیدم یه بیت از شعرامو زیر لب زمزمه میکرد:
"چقدر ساده از دست دادم تورو...!"
"جلوی در دانشگاه منتظرتم...تموم شدی بیا"
یکم خیره به صفحه ی گوشی موندم،با مکث تایپ کردم:
"کلاس دارم"
فوری جواب داد:
"یکشنبه ها تا سه کلاس داری"
انگشتامو رو کیبورد به دروغ لغزوندم:
"جبرانی انداخته استاد هماتولوژی"
یه دقیقه نگذشت که پیامش رسید:
"همکلاسیات دارن میرن همه...منتظرتم"
از روی نیمکت جلوی دانشکده بلند شدم و بی عجله و قدم زنون رفتم تا در فنی،اونور خیابون با همون استایل همیشگیش وایساده بود،دست به جیب،با لبخند یه وری مغرورش!
خیابونو رد کرد و رسید کنارم،فکر کردم قدم به زور تا بازوش میرسه!
دستشو که تکون داد سمتم،هردوتا دستامو فرو کردم تو جیبامو نگاهمو دوختم به کفشام،آروم زمزمه کردم:
"هوا یهویی خیلی سرد شد"
جرئت نکردم دیگه نگاهش کنم،صدای خنده ی زورکیشو شنیدم:
"بریم آب هویج بستنی؟!"
آهسته گفتم:
"سرده هوا،قهوه ی تلخو ترجیح میدم"
دیگه نخندید،سرمای هوا دلیل خوبی نبود برای رد کردن پیشنهاد بستنی از طرف منی که بستنی به قول خودش دینم بود!!!
دستاشو برد تو جیبش،قبلنا بهش گفته بودم این ژاکتتو دوست دارم،جیباش اندازه ی دستای جفتمون جا دارن،اما این بار دیگه حسرت نخوردم به گرمای دستایی که...
دستشو حائل کمرم کرد و راه افتادیم،زیادی جنتلمن بود مرد من،گویا برای همه...!
توو کافی شاپ همیشگی،کنار شیشه ی بخار گرفته ی رو به شلوغی خیابون دم غروب نشست جلوم،با انگشت اشاره خط انداختم رو بخار شیشه...یکم که گذشت شیشه به گریه افتاد!
پرسید:
"مطمعنی بستنی نمیخوری؟!"
باید از یه جایی شروعش میکردم که تمومش کنم
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:
"میدونی،وقتایی که توی برف و کولاک زمستون میومدیم و بستنی میخوردیم و میخندیدی بهم و میگفتی دختر تو دیوونه ای،دیوونه نبودم...دلم گرم بود! دستامو که میگرفتی و میذاشتی توو جیب خودت، دستام گرم میشد و سلول به سلول جون میگرفت و راه میگرفت تا دلم...بعد دلم گامب گامب میزد واس عشقی که مال من بود،الان سردمه...شاید یه فنجون قهوه گرمم کنه!"
نمیدونم چقدر توو سکوت گذشت،به حرف اومدم:
"دیروز با زهرا رفتیم تا ولیعصر..."
دستش روی میز مشت شد،چقد رگای برجسته ش بهش میومد
"من به دلم نبود بریم،زهرا اصرار کرد...بعد نمیدونم کجا بود که زهرا گفت :
هی...اونجارو!این پسره رو...چقد شبیه آقاتونه! و بعدم خندید.
من بازم به دلم نبود نگاهش کنم،هیشکیو جز تو نگاه نمیکنم آخه!
بعد که زهرا گفت این...این همون دستبندی نیس که تو براش گرفته بودی؟! نگاهش کردم،شبیه تو نبود،همه چیز همون بودا...
همین قد و بالا،غرور،پالتوی مشکی،دستبند چرم مشکی،همین دستای مردونه با رگای برجسته که قفل شده بود توو دستای هرکی غیر از من...خودت بودیا...اما تو نبودی!"
خواست حرفی بزنه که انگشتمو گرفتم جلو بینیم:
"هیس!!!
یادته میگفتم هیشکی مثل تو نیست؟!
از دیروزهر مردی که دیدم و دست دختریو گرفته بود شبیه تو بود،
نمیخوام بعد از این با دیدن دستای توو هم قفل شده ی دونفر دلم بلرزه که شاید تو...!"
صداشو به زور شنیدم:
"تو عشقی...اون فقط ..یعنی من..."
کیفمو چنگ زدم و بلند شدم،بازم نگاهش نکردم:
"اگه عشق بودم چشمات جز من کس دیگه ایرو نمی دید،اگه عشق بود گرمی دستاتو حروم هر رهگذری نمی کردی،اگه عاشق بودی...اگه بودی...!"
یه قطره اشکی رو که میومد راه بگیره رو گونه م پاکش کردم:
"کاش لااقل نمیبردیش پاتوق همیشگیمون"
دستشو دراز کرد دستمو بگیره،اما وسط راه پشیمون شد انگار، مشتش کرد و محکم کوبید رو میز
بی صدا از کنارش گذشتم،شنیدم یه بیت از شعرامو زیر لب زمزمه میکرد:
"چقدر ساده از دست دادم تورو...!"
عقاب میتواند 70 سال زندگی کند ولی..
عمر عقاب 70 سال است ولی به 40 که رسید چنگال هایش بلند شده وانعطاف گرفتن طعمه را دیگر ندارد..نوک تیزش کندو بلند و خمیده میشود و شهبال های کهنسال بر اثر کلفتی پر به سینه میچسبد وپرواز برایش دشواراست.
آنگاه عقاب است و دوراهی: بمیرد یا دوباره متولد شود. ولی چگونه ؟؟!!
عقاب به قله ای بلند میرود نوک خود را آنقدر بر صخره ها میکوبد تا کنده شودو منتظر میماند تا نوکی جدید بروید. بانوک جدید تک تک چنگال هایش را ازجای میکند تا چنگال نو درآید. و بعد شروع به کندن پرهای کهنه میکند.
این روند دردناک 150 روز طول میکشد ولی پس از 5 ماه عقاب تازه ای متولد میشود که میتواند 30 سال دیگر زندگی کند.
برای زیستن باید تغییر کرد.
درد کشید و خاطرات و عادات کهنه و سنت های نادرست گذشته را رها کرد..
برای اینکه در زندگی موفق باشید:
باید تغییر کنید و درد بکشید
و از آنچه که دوست دارید بگذرید
باید پر و بالتان را هرس کنید وگرنه میمیرید.
عمر عقاب 70 سال است ولی به 40 که رسید چنگال هایش بلند شده وانعطاف گرفتن طعمه را دیگر ندارد..نوک تیزش کندو بلند و خمیده میشود و شهبال های کهنسال بر اثر کلفتی پر به سینه میچسبد وپرواز برایش دشواراست.
آنگاه عقاب است و دوراهی: بمیرد یا دوباره متولد شود. ولی چگونه ؟؟!!
عقاب به قله ای بلند میرود نوک خود را آنقدر بر صخره ها میکوبد تا کنده شودو منتظر میماند تا نوکی جدید بروید. بانوک جدید تک تک چنگال هایش را ازجای میکند تا چنگال نو درآید. و بعد شروع به کندن پرهای کهنه میکند.
این روند دردناک 150 روز طول میکشد ولی پس از 5 ماه عقاب تازه ای متولد میشود که میتواند 30 سال دیگر زندگی کند.
برای زیستن باید تغییر کرد.
درد کشید و خاطرات و عادات کهنه و سنت های نادرست گذشته را رها کرد..
برای اینکه در زندگی موفق باشید:
باید تغییر کنید و درد بکشید
و از آنچه که دوست دارید بگذرید
باید پر و بالتان را هرس کنید وگرنه میمیرید.
واسه اينكه به يكي بفهموني دوسش داري خيلي كارا ميشه كرد.ميشه واسش گل بخري،ميشه وقتي داره بارون مي باره چترتو بهش بدي و خودت خيس به سمت خونه برگردي،ميشه آب معدنيشو از دستش بگيري و درشو واسش وا كني،ميشه واسش پيام هاي عاشقانه فوروارد كني،ميشه سورپرايزش كني و و و...
من اما اگه بخوام صادقانه صحبت كنم توي اين مسائل به شدت"نفهم" و "خر" تشريف دارم!دوزاريم دير مي افته!مثلا اگه يه نفر همه ي كارايي كه بالا گفتم رو واسم بكنه توو دلم ميگم"دمش گرم عجب آدم با معرفت و مهربوني!"
يعني ميخوام بگم آدماي اينجوري نفهم مث من زيادن!اگه همه ي اين كارارو واسشون كرديد و ديديد به روي خودشون نميارن فك نكنيد"بي شعورن" فك كنيد"نفهمن" و توي يه عصر باروني باهاشون قرار بذاريد و در حالي كه داريد از عرض خيابون عبور مي كنيد و ماشين كلي روي هر دوتون آب مي پاشه بي مقدمه بهشون بگيد:"راستي مي دونستي چقد دوست دارم!؟"
#كسرا_بختياريان
من اما اگه بخوام صادقانه صحبت كنم توي اين مسائل به شدت"نفهم" و "خر" تشريف دارم!دوزاريم دير مي افته!مثلا اگه يه نفر همه ي كارايي كه بالا گفتم رو واسم بكنه توو دلم ميگم"دمش گرم عجب آدم با معرفت و مهربوني!"
يعني ميخوام بگم آدماي اينجوري نفهم مث من زيادن!اگه همه ي اين كارارو واسشون كرديد و ديديد به روي خودشون نميارن فك نكنيد"بي شعورن" فك كنيد"نفهمن" و توي يه عصر باروني باهاشون قرار بذاريد و در حالي كه داريد از عرض خيابون عبور مي كنيد و ماشين كلي روي هر دوتون آب مي پاشه بي مقدمه بهشون بگيد:"راستي مي دونستي چقد دوست دارم!؟"
#كسرا_بختياريان
چطور با کودکان دستفروش برخورد کنیم؟
- چیزی نخرید!
بیشتر این بچهها رو خونوادههاشون روزانه اجاره میدن. پولی که به اونها میدین و تموم کردن چیزایی که دستشونه باعث نمیشه اونا رو زودتر بفرستن خونه. به محض تموم شدن یک بسته چسب، یکی دیگه میدن که بفروشه.
- بهشون بی اعتنایی نکنین!
نادیده نگیرینشون. بیاعتنا نباشین. راهتونو نکشین و نرین. شیشه ماشین رو ندین بالا. این کارا باعث میشه اون بچه با تنفر از اجتماع بزرگ بشه. صبور باشین و توضیح بدین که اون وسیله رو لازم ندارين. خشونت به خرج ندین. اون بچه بزرگ میشه و این خشونت رو به جامعه برمیگردونه.
- براشون دلسوزی الکی نکنین.
اگه کاری از دستتون بر نمیاد الکی بچه رو گیج نکنین. سوال الکی نپرسین که مجبور بشه دروغ بگه. اونها خانواده دارن اما مجبورن دروغ بگن. نگین دوست داری بچه من بشی؟ این جور حرفها باعث میشه بچه آزار روانیه ببینه.
چه کاری از دستمون بر میاد؟
- بهشون خوراکی بدین
اکثر این بچه ها سو تغذیه دارن براشون خوراکی های مقوی بخرین و بهشون بدین و مطمئن بشین که میخورن. مثلا بسته کوچیک شیر یا موز، ساندویچ گوشت یا مرغ. نارنگی یا پرتقال. اگه بهشون پول بدین ازشون میگیرن. چیزی بدین که باعث بشه بدنشون تو این سرما مقاومت بیشتری داشته باشه و مریض نشن. لباس بهشون ندین چون ازشون میگیرن و وادارشون میکنن با لباس کم تو خیابون باشن که مردم دلشون بسوزه.
- مثل یک فروشنده باهاشون برخورد کنین.
نذارین ازتون گدایی کنن. اگه داره التماس میکنه توضیح بدین که باید جنسش رو ببینین که آیا لازم دارین یا نه. یادتون باشه که شما مددکار اجتماعی نیستین و کاری هم از دستتون در همون لحظه بر نمیاد پس صبور باشین و سعی کنید لااقل مثل یک انسان با اون بچه برخورد کنید.
- از کلمات مودبانه استفاده کنین.
این بچه ها چیزی غیر از فحش و کلمات زشت و جمله هایی که مناسب سنشون نیست نمیشنون. باهاشون با احترام برخورد کنین تا همیشه تو ذهنشون بمونه که اجتماع دشمن اونها نیست.
- با ١٢٣ تماس بگيريد.
نگید که فایده ای نداره چون داره! اگر میزان گزارشات مردمی از جایی تعدادش بالا باشه اونها از بهزیستی تقاضای واحد جمع آوری متکدیان میکنن. در حال حاضر بهزیستی این امکان رو داره که بتونه بعضی از این بچه ها رو به عنوان بد سرپرستی از خونواده هاشون بگیره. (میتونید توی گزارشتون بگین که میترسید از این بچه ها سواستفاده جنسی بشه) اونها وظیفه دارن که گزارش شما رو ثبت کنن.
سمیرا مهدوی
فعال اجتـماعی
- چیزی نخرید!
بیشتر این بچهها رو خونوادههاشون روزانه اجاره میدن. پولی که به اونها میدین و تموم کردن چیزایی که دستشونه باعث نمیشه اونا رو زودتر بفرستن خونه. به محض تموم شدن یک بسته چسب، یکی دیگه میدن که بفروشه.
- بهشون بی اعتنایی نکنین!
نادیده نگیرینشون. بیاعتنا نباشین. راهتونو نکشین و نرین. شیشه ماشین رو ندین بالا. این کارا باعث میشه اون بچه با تنفر از اجتماع بزرگ بشه. صبور باشین و توضیح بدین که اون وسیله رو لازم ندارين. خشونت به خرج ندین. اون بچه بزرگ میشه و این خشونت رو به جامعه برمیگردونه.
- براشون دلسوزی الکی نکنین.
اگه کاری از دستتون بر نمیاد الکی بچه رو گیج نکنین. سوال الکی نپرسین که مجبور بشه دروغ بگه. اونها خانواده دارن اما مجبورن دروغ بگن. نگین دوست داری بچه من بشی؟ این جور حرفها باعث میشه بچه آزار روانیه ببینه.
چه کاری از دستمون بر میاد؟
- بهشون خوراکی بدین
اکثر این بچه ها سو تغذیه دارن براشون خوراکی های مقوی بخرین و بهشون بدین و مطمئن بشین که میخورن. مثلا بسته کوچیک شیر یا موز، ساندویچ گوشت یا مرغ. نارنگی یا پرتقال. اگه بهشون پول بدین ازشون میگیرن. چیزی بدین که باعث بشه بدنشون تو این سرما مقاومت بیشتری داشته باشه و مریض نشن. لباس بهشون ندین چون ازشون میگیرن و وادارشون میکنن با لباس کم تو خیابون باشن که مردم دلشون بسوزه.
- مثل یک فروشنده باهاشون برخورد کنین.
نذارین ازتون گدایی کنن. اگه داره التماس میکنه توضیح بدین که باید جنسش رو ببینین که آیا لازم دارین یا نه. یادتون باشه که شما مددکار اجتماعی نیستین و کاری هم از دستتون در همون لحظه بر نمیاد پس صبور باشین و سعی کنید لااقل مثل یک انسان با اون بچه برخورد کنید.
- از کلمات مودبانه استفاده کنین.
این بچه ها چیزی غیر از فحش و کلمات زشت و جمله هایی که مناسب سنشون نیست نمیشنون. باهاشون با احترام برخورد کنین تا همیشه تو ذهنشون بمونه که اجتماع دشمن اونها نیست.
- با ١٢٣ تماس بگيريد.
نگید که فایده ای نداره چون داره! اگر میزان گزارشات مردمی از جایی تعدادش بالا باشه اونها از بهزیستی تقاضای واحد جمع آوری متکدیان میکنن. در حال حاضر بهزیستی این امکان رو داره که بتونه بعضی از این بچه ها رو به عنوان بد سرپرستی از خونواده هاشون بگیره. (میتونید توی گزارشتون بگین که میترسید از این بچه ها سواستفاده جنسی بشه) اونها وظیفه دارن که گزارش شما رو ثبت کنن.
سمیرا مهدوی
فعال اجتـماعی
در این دنیا نه خوشبختی هست و نه بدبختی فقط قیاس یک حالت با حالتی دیگر است. تنها کسی که حد اعلای بدبختی را شناخته باشد می تواند حد اعلای خوشبختی را نیز درک کند. میبایست انسان خواسته باشد بمیرد، تا بداند زنده بودن چقدر خوب است.
پس زندگی کنید و خوشبخت باشید. هرگز فراموش نکنید که تا روزی که خداوند بخواهد آینده انسان را آشکار کند، همه شناخت انسان در دو کلمه خلاصه میشود: صبر، امید...
#الکساندر_دوما
از کتاب: کنت دو مونت کریستو
پس زندگی کنید و خوشبخت باشید. هرگز فراموش نکنید که تا روزی که خداوند بخواهد آینده انسان را آشکار کند، همه شناخت انسان در دو کلمه خلاصه میشود: صبر، امید...
#الکساندر_دوما
از کتاب: کنت دو مونت کریستو
یک:
بوی ابریشم تو آمد، از ته ریشم
عاشقت بودم و هستم! که نباشی پیشم
توی تکراری یک بچّه دبیرستانی
می نویسم بر شیشه: به تو می اندیشم!!
عاشقم بودی؟ هستی؟ خواهی شد؟ شاید...
تیغ بر صورت من می رود و می آید
به خودم می گویم: تو مَردی! گریه نکن!
می کشم سیگاری منتظر ِ یک تلفن
می کشم سیگاری تا که بخوابد دردم
می کشم سیگاری تا که به تو برگردم
می کنم گم وسط بغض کتابم خود را
چشم می بندم... شاید که بخوابم خود را
می شود پیدا آن راه فراری که تویی
می رسم با هیجان تا به قراری که تویی
بعد ِ قرنی دوری، حسّ کمی نزدیکی
سینما رفتن و دستت وسط تاریکی
فیلم بر پرده و آماده ی اکران شدنت
حسّ غمگین سرانگشت کسی بر بدنت
مضطرب، عاشق، غرق هیجان، بی هدفی
بوسه می گیری، از صندلی ِ آن طرفی!
- «دوستت دارم...»
این اوّل ِ خط خواهد شد
وارد زندگی مسخره ات خواهد شد!
می زنی در تاریکی به غمم لبخندی
با طناب ِ نامرئیت مرا می بندی
خسته از چوبی ها، آدم ها!، سنگی ها
می زنی لبخندی... آخر ِ دلتنگی ها
دو:
می پرم از بغل خستگی ام در خانه
نه تو هستی و نه آماده شده صبحانه
جلوی آینه ام: خسته و ناآماده
شورت ادراری بچّه سر ِ میز افتاده
شعر می گویم و گه روی ورق می آید
از همه زندگی ام بوی عرق می آید
خواب خوش بودم و سردرد ِ پس از بیداری ست
عاشقی چیز قشنگی ست... ولی تکراری ست
چشم بی حالم در کاسه ی خون افتاده
رختخوابم جلوی تلویزیون افتاده
ریشه ام سوخته و کهنه شده ته ریشم
نیستی پیشم و بهتر که نباشی پیشم!!
زنگ من می زندت با هیجان در گوشی
باز هم گم شده ای در وسط ِ خاموشی
نیستی! بوی غم از لحظه ی شک می آید
از لباس ِ زیرم بوی کپک می آید
حلقه ای در، انگشتم... و یکی در گوشم
کت و شلوارم را با نفرت می پوشم
می برم توی خیابان غم سنگینم را
می کنم پارک ته ِ دنیا ماشینم را
خسته ام مثل در آغوش کسی جا نشدن
خسته ام مثل هماغوشی و ارضا نشدن
خسته ام مثل دو تا تخت جدا افتاده
قرمه سبزی تو در یک شب جا افتاده
بی تفاوت وسط ِ گریه شدن یا خنده
می کشد سیگاری یک شبح بازنده
بی هدف بودم در مرثیه ی رؤیاهام
ناگهان یک نفر آهسته به من گفت:
«سلام...»
چشم وا می کنم و پیش خودم می بینم:
دختری تنها بر صندلی ماشینم
خسته ام از همه کس، از همه چیز از من و تو...
دخترک می گوید زیر لب، آهسته:
«برو...»
سید مهدی موسوی
https://telegram.me/seyedmehdimoosavi2
@seyedmehdimoosavi2
بوی ابریشم تو آمد، از ته ریشم
عاشقت بودم و هستم! که نباشی پیشم
توی تکراری یک بچّه دبیرستانی
می نویسم بر شیشه: به تو می اندیشم!!
عاشقم بودی؟ هستی؟ خواهی شد؟ شاید...
تیغ بر صورت من می رود و می آید
به خودم می گویم: تو مَردی! گریه نکن!
می کشم سیگاری منتظر ِ یک تلفن
می کشم سیگاری تا که بخوابد دردم
می کشم سیگاری تا که به تو برگردم
می کنم گم وسط بغض کتابم خود را
چشم می بندم... شاید که بخوابم خود را
می شود پیدا آن راه فراری که تویی
می رسم با هیجان تا به قراری که تویی
بعد ِ قرنی دوری، حسّ کمی نزدیکی
سینما رفتن و دستت وسط تاریکی
فیلم بر پرده و آماده ی اکران شدنت
حسّ غمگین سرانگشت کسی بر بدنت
مضطرب، عاشق، غرق هیجان، بی هدفی
بوسه می گیری، از صندلی ِ آن طرفی!
- «دوستت دارم...»
این اوّل ِ خط خواهد شد
وارد زندگی مسخره ات خواهد شد!
می زنی در تاریکی به غمم لبخندی
با طناب ِ نامرئیت مرا می بندی
خسته از چوبی ها، آدم ها!، سنگی ها
می زنی لبخندی... آخر ِ دلتنگی ها
دو:
می پرم از بغل خستگی ام در خانه
نه تو هستی و نه آماده شده صبحانه
جلوی آینه ام: خسته و ناآماده
شورت ادراری بچّه سر ِ میز افتاده
شعر می گویم و گه روی ورق می آید
از همه زندگی ام بوی عرق می آید
خواب خوش بودم و سردرد ِ پس از بیداری ست
عاشقی چیز قشنگی ست... ولی تکراری ست
چشم بی حالم در کاسه ی خون افتاده
رختخوابم جلوی تلویزیون افتاده
ریشه ام سوخته و کهنه شده ته ریشم
نیستی پیشم و بهتر که نباشی پیشم!!
زنگ من می زندت با هیجان در گوشی
باز هم گم شده ای در وسط ِ خاموشی
نیستی! بوی غم از لحظه ی شک می آید
از لباس ِ زیرم بوی کپک می آید
حلقه ای در، انگشتم... و یکی در گوشم
کت و شلوارم را با نفرت می پوشم
می برم توی خیابان غم سنگینم را
می کنم پارک ته ِ دنیا ماشینم را
خسته ام مثل در آغوش کسی جا نشدن
خسته ام مثل هماغوشی و ارضا نشدن
خسته ام مثل دو تا تخت جدا افتاده
قرمه سبزی تو در یک شب جا افتاده
بی تفاوت وسط ِ گریه شدن یا خنده
می کشد سیگاری یک شبح بازنده
بی هدف بودم در مرثیه ی رؤیاهام
ناگهان یک نفر آهسته به من گفت:
«سلام...»
چشم وا می کنم و پیش خودم می بینم:
دختری تنها بر صندلی ماشینم
خسته ام از همه کس، از همه چیز از من و تو...
دخترک می گوید زیر لب، آهسته:
«برو...»
سید مهدی موسوی
https://telegram.me/seyedmehdimoosavi2
@seyedmehdimoosavi2
Telegram
سید مهدی موسوی
اشعار، ترانهها، داستانها و... مرا فقط از این کانال و همچنین اینستاگرام، فیسبوک و کانال یوتیوب شخصیام دنبال کنید
دلم برایت تنگ شده
همانقدر که نمیدانی
همانقدر که نمیفهمی...
آبا عابدین
همانقدر که نمیدانی
همانقدر که نمیفهمی...
آبا عابدین
در تمام دلواپسي هاي اين دنيا تو آرامش من باش...❤️