من فقط دوسش داشتم؛ میدونم قشنگ نگفتم، میدونم خیلی ساده بود، ولی آخه من که شاعر نیستم...
با ساعت ها دعوا داشتم، لعنتیا چقدر دیر میگذشتن وقتی که در انتظار دیدنش بودم، چقدر هم زود میگذشتن وقتی در کنارش بودم!
با آدمهای شهر مشکل داشتم، چقدر قبل از اومدنش هیچکس شبیهش نبود، چه بعد از رفتنش همه شبیهش شدن، همه رو شکل اون میدیدم!
با خودم سر جنگ داشتم، یه جنگ نابرابر بین عقل و دل، جنگ بین بودن و نبودنش، آخر هم نفهمیدم کدومشون برد!
من صداشو دزدکی ضبط کرده بودم، ملودی روزام شده بود، لالایی خوابم، نوای صبح بخیرم!
من خندشو دزدکی عکس گرفته بودم، شیرینی تلخیام بود، روح بخشِ تنهاییام!
من...
من فقط دوسش داشتم، ولی خوب نتونستم بگم! هنوز هم خوب نمیتوم بگم!
آخه، من که شاعر نیستم...
👤امیررضا لطفی پناه
با ساعت ها دعوا داشتم، لعنتیا چقدر دیر میگذشتن وقتی که در انتظار دیدنش بودم، چقدر هم زود میگذشتن وقتی در کنارش بودم!
با آدمهای شهر مشکل داشتم، چقدر قبل از اومدنش هیچکس شبیهش نبود، چه بعد از رفتنش همه شبیهش شدن، همه رو شکل اون میدیدم!
با خودم سر جنگ داشتم، یه جنگ نابرابر بین عقل و دل، جنگ بین بودن و نبودنش، آخر هم نفهمیدم کدومشون برد!
من صداشو دزدکی ضبط کرده بودم، ملودی روزام شده بود، لالایی خوابم، نوای صبح بخیرم!
من خندشو دزدکی عکس گرفته بودم، شیرینی تلخیام بود، روح بخشِ تنهاییام!
من...
من فقط دوسش داشتم، ولی خوب نتونستم بگم! هنوز هم خوب نمیتوم بگم!
آخه، من که شاعر نیستم...
👤امیررضا لطفی پناه
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
Rastaak Hallaj @TunesWay – Ba In Halet
مگه جز من تو این دنیا
کسی میگرده دنبالت؟؟
کجا میری تو این سرما
کجا میری با این حالت؟؟
کسی میگرده دنبالت؟؟
کجا میری تو این سرما
کجا میری با این حالت؟؟
مردهایی که دلشان برای دختر بچه ها قنج می رود را یک جور خاص دوست دارم
آن هایی که
تمام گل های دخترک گل فروش را یک جا می خرند
آن هایی که
آرزو دارند فرزندشان دختر باشد...
آنها عجیب خواستنی هستند
انگار به خودشان ایمان دارند که دل هیچ دختری را نشکسته اند
یا شاید هم عاشق دختری شده اند
که پدرش را بیشتر از جانش دوست دارد
من این مردها را یک جور خاص دوست دارم
آن هایی که
تمام گل های دخترک گل فروش را یک جا می خرند
آن هایی که
آرزو دارند فرزندشان دختر باشد...
آنها عجیب خواستنی هستند
انگار به خودشان ایمان دارند که دل هیچ دختری را نشکسته اند
یا شاید هم عاشق دختری شده اند
که پدرش را بیشتر از جانش دوست دارد
من این مردها را یک جور خاص دوست دارم
همون اول که تموم ادعاهاتو بغل کرده بودی
و دستت پر بود و با پا میکوبیدی به در حریم شخصی ِ من، خط قرمزای من،
همون موقع
از پشت در
بهت گفتـم اگه میخوای بیای تو باید از همه ی «من گفتنات» فاصله بگیری
گفتم بـاید یاد بگیری مـا گفتنو
شونه به شونه قـدم برداشتَنو
برای من مهم نیست مدرکـ تحصیلیت چیه
مهم نیست چندتا مدرکـ بیشتر از من داری
چون تنـها چیزی که توی دانشگاها بهـمون درس نمیدن، عشق و درکه ..
گفتَم خط قرمزا، « شوخی کردم » سرشون نمیشه .. نزن حرفیو که میدونی دل میشکنه. آخه یه فکرایی حتی به شوخیم نباید به ذهنت برسن
گفتی من عاشق ترم
گفتم پسوند تر رو از هرچی صفت توی لغت نامت داری بردار
من اگه حسی داشته باشم با همه ی وجودم دارم .. پس بی معنیه اندازه گرفتنش
گفتم اگه درو باز کنم نشونه راه دادنت نیست
من فقط حریمَـمو مقابلت کوچیکـ تر کردم
ولی تو باز و باز و باز هم نگاهت به اون سمت خط قرمزام بود
روح تو، حریم نمیشنـاخت
تو شریکـ نمیخواستی
تو میخواستی خودت، دو نـفر باشی! و تمام ِ دنیای منو تسخیر کنی
گفتم یه قدم از در فاصله بگیر و سعی کن یاد بگیری شنیدن ِ سکوت رو
یاد بگیری خوندن ِ حرفامـو
به منم اجازه بده تا از نگاهت شوق وارد شدنتو ببینم ..
ولی تو انقدر محکم میکوبیدی به در، که اصلا صدای منو نشنیدی
به دری که هیچ وقت باز نشد و هیچ فرصتی به هیچ کدوم از ما نداد....
و دستت پر بود و با پا میکوبیدی به در حریم شخصی ِ من، خط قرمزای من،
همون موقع
از پشت در
بهت گفتـم اگه میخوای بیای تو باید از همه ی «من گفتنات» فاصله بگیری
گفتم بـاید یاد بگیری مـا گفتنو
شونه به شونه قـدم برداشتَنو
برای من مهم نیست مدرکـ تحصیلیت چیه
مهم نیست چندتا مدرکـ بیشتر از من داری
چون تنـها چیزی که توی دانشگاها بهـمون درس نمیدن، عشق و درکه ..
گفتَم خط قرمزا، « شوخی کردم » سرشون نمیشه .. نزن حرفیو که میدونی دل میشکنه. آخه یه فکرایی حتی به شوخیم نباید به ذهنت برسن
گفتی من عاشق ترم
گفتم پسوند تر رو از هرچی صفت توی لغت نامت داری بردار
من اگه حسی داشته باشم با همه ی وجودم دارم .. پس بی معنیه اندازه گرفتنش
گفتم اگه درو باز کنم نشونه راه دادنت نیست
من فقط حریمَـمو مقابلت کوچیکـ تر کردم
ولی تو باز و باز و باز هم نگاهت به اون سمت خط قرمزام بود
روح تو، حریم نمیشنـاخت
تو شریکـ نمیخواستی
تو میخواستی خودت، دو نـفر باشی! و تمام ِ دنیای منو تسخیر کنی
گفتم یه قدم از در فاصله بگیر و سعی کن یاد بگیری شنیدن ِ سکوت رو
یاد بگیری خوندن ِ حرفامـو
به منم اجازه بده تا از نگاهت شوق وارد شدنتو ببینم ..
ولی تو انقدر محکم میکوبیدی به در، که اصلا صدای منو نشنیدی
به دری که هیچ وقت باز نشد و هیچ فرصتی به هیچ کدوم از ما نداد....
بعضيا نميتونن بگن دوست دارم،، اما بجاي اون ميگن:
مواظب خودت باش سرما نخوري
هرموقع رسيدي خبرم كن
دير نخوابي،،خسته ميشي
اينا خيلي دلشون دریاست...😊
مواظب خودت باش سرما نخوري
هرموقع رسيدي خبرم كن
دير نخوابي،،خسته ميشي
اينا خيلي دلشون دریاست...😊
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقتی همه جوره نخ میده و نمیفهمی! 😅
آقایﻣﺠﺮﻱ : ﮐﻲ ﻣﻴﺪﻭﻧﻪ ﻋﺸﻖ ﭼﻴﻪ؟
ﻓﺎﻣﻴﻞ دور : ﺑﻪ ﺧﺮﻳﺖ ﺭﻣﺎﻧﺘﻴﮏ ﻣﻴﮕﻦ ﻋﺸﻖ!
ٱقایﻣﺠﺮﻱ : ﻋﺸﻖ ﻳﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺧﻴﻠﻲ ﺧﻮﺑﻪ
ﭘﺴﺮﻋﻤﻪزا : ﻣﺜﻞ ﺣﺴﻲ ﮐﻪ ﺁﺩﻡ ﺗﻮ ﺩﺳﺘﺸﻮﻳﻲ ﺩﺍﺭﻩ !
ٱقایﻣﺠﺮﻱ : ﺧﻴﻠﻲ ﺑﻴﺸﺘﺮ !
ﮐﻼﻩ ﻗﺮﻣﺰﻱ : ﻣﺜﻞ ﺣﺴﻲ ﮐﻪ ﭼﻨﺪﺗﺎ ﺁﺩﻡ ﺗﻮ ﺩﺳﺘﺸﻮﻳﻲ ﺩﺍﺭﻥ !😂😂
ﻓﺎﻣﻴﻞ دور : ﺑﻪ ﺧﺮﻳﺖ ﺭﻣﺎﻧﺘﻴﮏ ﻣﻴﮕﻦ ﻋﺸﻖ!
ٱقایﻣﺠﺮﻱ : ﻋﺸﻖ ﻳﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺧﻴﻠﻲ ﺧﻮﺑﻪ
ﭘﺴﺮﻋﻤﻪزا : ﻣﺜﻞ ﺣﺴﻲ ﮐﻪ ﺁﺩﻡ ﺗﻮ ﺩﺳﺘﺸﻮﻳﻲ ﺩﺍﺭﻩ !
ٱقایﻣﺠﺮﻱ : ﺧﻴﻠﻲ ﺑﻴﺸﺘﺮ !
ﮐﻼﻩ ﻗﺮﻣﺰﻱ : ﻣﺜﻞ ﺣﺴﻲ ﮐﻪ ﭼﻨﺪﺗﺎ ﺁﺩﻡ ﺗﻮ ﺩﺳﺘﺸﻮﻳﻲ ﺩﺍﺭﻥ !😂😂
حتما چشم خانوما مطلب مهمی توش داره، وگرنه که زیرش خط میکشن💃💪☺️
هر چیزی باید سر جای خودش اتفاق بیفتد،
قبول داری؟ مثلاً تگرگ، باید اردیبهشت را به دلواپسی بکشاند، گیلاس، جایش، چلّه مرداد است...برگها باید وسط مهر، با رویی زرد و نارنجی، بریزند روی سنگفرش خیابان، شب یلدا، پرده را که میزنی کنار، باید برف را ببینی که بی صدا می آید...
و اما عشق...من می گویم تنها چیزی ست که نباید سر وقت بیاید! باید وقتی برسد که تو دست و پایت را گم کنی، ناگهان... سریع...بی معطلی...درست بخورد وسط زندگی آدم...زمانی که فکر می کنی همه چیز سر جای خودش نشسته، بیاید و تمام بنیان بودنت را به هم بریزد... باید طوری عاشق بشوی که مجبور باشی تمام برنامه های زندگیت را از اول بچینی ، و حتی گاهی وقت ها قبول کنی که برنامه ریزی هیچ کمکی به تو نمی کند .... باید رها باشی ....جوری که انگار خودت هم دیگر، سر جای همیشگی ات نیستی، بزنی بیرون...تمام روزهایت، شعر بگویی، شاعر شوی...
اصلا" چرا پیچیده اش کنیم... ساده بگویم..."عشق "بی موقع که بیاید، اسمش می شود "معجزه"....چیزی شبیهِ استجابت تمام دعاهای به آسمان رسیده و نرسیده ات... می شود حسّ نابِ تمامِ آنچه که دلِ دیوانه ات یک عمر انتظارش را می کشید و تو نمی دانستی چه می خواهد ....آن وقت، هر زمان که چشمان او حضور داشته باشد، تو غرق در آرامش می شوی و حس و حالت بهاری می شود.... خودبهخود، عطر بهار نارنج می پیچد ...
گرفتی چه گفتم؟ وقتی همه چیز سر جایش باشد... یک جای کار دارد لنگ می زند جانم!
قبول داری؟ مثلاً تگرگ، باید اردیبهشت را به دلواپسی بکشاند، گیلاس، جایش، چلّه مرداد است...برگها باید وسط مهر، با رویی زرد و نارنجی، بریزند روی سنگفرش خیابان، شب یلدا، پرده را که میزنی کنار، باید برف را ببینی که بی صدا می آید...
و اما عشق...من می گویم تنها چیزی ست که نباید سر وقت بیاید! باید وقتی برسد که تو دست و پایت را گم کنی، ناگهان... سریع...بی معطلی...درست بخورد وسط زندگی آدم...زمانی که فکر می کنی همه چیز سر جای خودش نشسته، بیاید و تمام بنیان بودنت را به هم بریزد... باید طوری عاشق بشوی که مجبور باشی تمام برنامه های زندگیت را از اول بچینی ، و حتی گاهی وقت ها قبول کنی که برنامه ریزی هیچ کمکی به تو نمی کند .... باید رها باشی ....جوری که انگار خودت هم دیگر، سر جای همیشگی ات نیستی، بزنی بیرون...تمام روزهایت، شعر بگویی، شاعر شوی...
اصلا" چرا پیچیده اش کنیم... ساده بگویم..."عشق "بی موقع که بیاید، اسمش می شود "معجزه"....چیزی شبیهِ استجابت تمام دعاهای به آسمان رسیده و نرسیده ات... می شود حسّ نابِ تمامِ آنچه که دلِ دیوانه ات یک عمر انتظارش را می کشید و تو نمی دانستی چه می خواهد ....آن وقت، هر زمان که چشمان او حضور داشته باشد، تو غرق در آرامش می شوی و حس و حالت بهاری می شود.... خودبهخود، عطر بهار نارنج می پیچد ...
گرفتی چه گفتم؟ وقتی همه چیز سر جایش باشد... یک جای کار دارد لنگ می زند جانم!