۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.88K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
مردهایی که دلشان برای دختر بچه ها قنج می رود را یک جور خاص دوست دارم
آن هایی که
تمام گل های دخترک گل فروش را یک جا می خرند
آن هایی که
آرزو دارند فرزندشان دختر باشد...
آنها عجیب خواستنی هستند
انگار به خودشان ایمان دارند که دل هیچ دختری را نشکسته اند
یا شاید هم عاشق دختری شده اند
که پدرش را بیشتر از جانش دوست دارد
من این مردها را یک جور خاص دوست دارم
همون اول که تموم ادعاهاتو بغل کرده‍ بودی
و دستت پر بود و با پا میکوبیدی به در حریم شخصی ِ من، خط قرمزای من،
همون موقع
از پشت در
بهت گفتـم اگه میخوای بیای تو باید از همه ی «من گفتنات» فاصله بگیری
گفتم بـاید یاد بگیری مـا گفتنو
شونه به شونه قـدم برداشتَنو
برای من مهم نیست مدرکـ تحصیلیت چیه
مهم نیست چندتا مدرکـ بیشتر از من داری
چون تنـها چیزی که توی دانشگاها بهـمون درس نمیدن، عشق و درکه ..
گفتَم خط قرمزا، « شوخی کردم » سرشون نمیشه .. نزن حرفیو که میدونی دل میشکنه. آخه یه فکرایی حتی به شوخیم نباید به ذهنت برسن
گفتی من عاشق ترم
گفتم پسوند تر رو از هرچی صفت توی لغت نامت داری بردار
من اگه حسی داشته باشم با همه ی وجودم دارم .. پس بی معنیه اندازه‍ گرفتنش
گفتم اگه درو باز کنم نشونه راه‍ دادنت نیست
من فقط حریمَـمو مقابلت کوچیکـ تر کردم
ولی تو باز و باز و باز هم نگاهت به اون سمت خط قرمزام بود
روح‌ تو، حریم نمیشنـاخت
تو شریکـ نمیخواستی
تو میخواستی خودت، دو نـفر باشی! و تمام ِ دنیای منو تسخیر کنی
گفتم یه قدم از در فاصله بگیر و سعی کن یاد بگیری شنیدن ِ سکوت رو
یاد بگیری خوندن ِ حرفامـو
به منم اجازه بده‍ تا از نگاهت شوق وارد شدنتو ببینم ..
ولی تو انقدر محکم میکوبیدی به در، که اصلا صدای منو نشنیدی
به دری که هیچ وقت باز نشد و هیچ ‌فرصتی به هیچ کدوم از ما نداد....
بعضيا نميتونن بگن دوست دارم،، اما بجاي اون ميگن:
مواظب خودت باش سرما نخوري
هرموقع رسيدي خبرم كن
دير نخوابي،،خسته ميشي
اينا خيلي دلشون دریاست...😊
مرســـــی، چشمـــــاتو، رو هر کسی بجز من، میبندی...👀❤️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقتی همه جوره نخ میده و نمیفهمی! 😅
آقایﻣﺠﺮﻱ : ﮐﻲ ﻣﻴﺪﻭﻧﻪ ﻋﺸﻖ ﭼﻴﻪ؟
ﻓﺎﻣﻴﻞ دور : ﺑﻪ ﺧﺮﻳﺖ ﺭﻣﺎﻧﺘﻴﮏ ﻣﻴﮕﻦ ﻋﺸﻖ!
ٱقایﻣﺠﺮﻱ : ﻋﺸﻖ ﻳﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺧﻴﻠﻲ ﺧﻮﺑﻪ
ﭘﺴﺮﻋﻤﻪزا : ﻣﺜﻞ ﺣﺴﻲ ﮐﻪ ﺁﺩﻡ ﺗﻮ ﺩﺳﺘﺸﻮﻳﻲ ﺩﺍﺭﻩ !
ٱقایﻣﺠﺮﻱ : ﺧﻴﻠﻲ ﺑﻴﺸﺘﺮ !
ﮐﻼﻩ ﻗﺮﻣﺰﻱ : ﻣﺜﻞ ﺣﺴﻲ ﮐﻪ ﭼﻨﺪﺗﺎ ﺁﺩﻡ ﺗﻮ ﺩﺳﺘﺸﻮﻳﻲ ﺩﺍﺭﻥ !😂😂
‏حتما چشم خانوما مطلب مهمی توش داره، وگرنه که زیرش خط میکشن💃💪☺️
اوکیا بشم ،
کمال شدن بلدی؟
😂🙈
+ چه صنمی باهاش داری؟
- میخوامش، میخوادم، دوریم
هر چیزی باید سر جای خودش اتفاق بیفتد،
قبول داری؟ مثلاً تگرگ، باید اردیبهشت را به دلواپسی بکشاند، گیلاس، جایش، چلّه مرداد است...برگها باید وسط مهر، با رویی زرد و نارنجی، بریزند روی سنگفرش خیابان، شب یلدا، پرده را که میزنی کنار، باید برف را ببینی که بی صدا می آید...

و اما عشق...من می گویم تنها چیزی ست که نباید سر وقت بیاید! باید وقتی برسد که تو دست و پایت را گم کنی، ناگهان... سریع...بی معطلی...درست بخورد وسط زندگی آدم...زمانی که فکر می کنی همه چیز سر جای خودش نشسته، بیاید و تمام بنیان بودنت را به هم بریزد... باید طوری عاشق بشوی که مجبور باشی تمام برنامه های زندگیت را از اول بچینی ، و حتی گاهی وقت ها قبول کنی که برنامه ریزی هیچ کمکی به تو نمی کند .... باید رها باشی ....جوری که انگار خودت هم دیگر، سر جای همیشگی ات نیستی، بزنی بیرون...تمام روزهایت، شعر بگویی، شاعر شوی...

اصلا" چرا پیچیده اش کنیم... ساده بگویم..."عشق "بی موقع که بیاید، اسمش می شود "معجزه"....چیزی شبیهِ استجابت تمام دعاهای به آسمان رسیده و نرسیده ات... می شود حسّ نابِ تمامِ آنچه که دلِ دیوانه ات یک عمر انتظارش را می کشید و تو نمی دانستی چه می خواهد ....آن وقت، هر زمان که چشمان او حضور داشته باشد، تو غرق در آرامش می شوی و حس و حالت بهاری می شود.... خودبه‌خود، عطر بهار نارنج می پیچد ...
گرفتی چه گفتم؟ وقتی همه چیز سر جایش باشد... یک جای کار دارد لنگ می زند جانم!
من اگه کاره‌ای بودم تعطیلات نوروز و تابستونو برمیداشتم به جاش اردیبهشت رو تعطیل میکردم حیف این ماه که با استرس میانترم و سمینار میگذره

این ماه باید بغل دلبر بگذره☺️☺️
وقتی از من می‌پرسند چه شد فيلمساز شدی؟
من می‌گويم تصادفی!
ولی قضيه خيلی هم تصادفی نبود و بيشتر شرايط فراهم شد.
من کنکور هنرهای زيبا را دادم و رد شدم.
بعد در اداره پليس راه استخدام شدم.
سال آينده‌اش به کلی اين قضيه را فراموش کرده بودم.
که به سراغ يکی از دوستانم به نام عباس کهنداری که کتابفروشی و خرازی داشت رفتم.
او به من پيشنهاد کرد برويم سر پل تجريش
ولی من گيوه پام بود و نمی‌توانستم همراه او بروم.
بعد کفش‌های او را پوشيدم و با هم رفتيم.
سر پل يکی از دوستانم را ديدم و او پيشنهاد کرد با هم به خانه فرهاد اشتری شاعر برويم.
به اتفاق رفتيم، در خانه‌ی اشتری يک آقای نقاشی بود، که وقتی فهميد من در کنکور رد شده‌ام، از من پرسيد کلاس رفتی يا نه!؟
او به من توصيه کرد در کلاس طراحی اسمم را بنويسم و سال بعد کنکور شرکت کنم، من در رو دربايستی که داشتم
در آن کلاس اسم نوشتم.
سال بعد کنکور دادم و قبول شدم.
بعد نقاشی تبليغاتی کردم
بعد فيلم تبليغاتی ساختم و به همين طريق با مکانيزم دوربين آشنا شدم و...

حالا فکر می‌کنم اگر کفش ‌های دوستم به پای من نخورده بود من الان بازنشسته ی وزارت راه بودم .
گاهی زندگی آدم به چيزهايی مانند مو بستگی دارد.

(خاطرات عباس کيارستمی)