This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from ۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
تو هماني كه دلم لک زده لبخندش را! ❤
Forwarded from ۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
تو هماني كه كسي مثل تو معشوق نشد! ❤️
لیوان چایی رو کوبید رو میز،
دستشو برد لای موهاش با خنده گفت "به همین راحتی؟!"
گفتم آره به همین راحتی
يه قيافه ي ناباورانه به خودش گرفت و
گفت "بی خیال! مگه میشهههه"
با خودکار یه قوسی به خط خطیام دادم
و با اعتماد به نفس گفتم "آره چرا نشه!"
_اون که داری خط خطی میکنی سر رسید منه ها!
توش قرارای کاریمو می نویسم...
بی توجه بهش ادامه دادم "به نظر من،
آدمی که آزارت میده رو باید بذاری کنار!
حالا هرکی میخواد باشه!
آدمی که نمیفهمتت به چه دردی میخوره؟!
آدم مگه چند سال قراره زندگی کنه که این همه حرص بخوره؟!
من حوصله ندارم،
کنار میام کنار میام بعد یهو صبرم تموم میشه همه چی رو میذارم کنار.
تو هم اگه داری آزار میبینی، تمومش کن بره!"
_آخه خیلی دوسش دارم،
کاش منم مثل تو انقدر محکم بودم...
گفتم "بلاخره که چی؟!
دوس داشتن خالی کافی نیست، منم از همینجاها شروع کردم دیگه!"
یه قوس دیگه دادم به خط خطیام...
بی هدف خودکارو فشار میدادم رو کاغذ...
گفت "اذیت نشدی؟!"
_تعارف که نداریم! چرا!
خیلی هم اذیت شدم...
تا چندوقت کلافه بودم،
دلتنگیش بود، فکرش بود...
درد اصلی اونجا بود که یهو یکی بی خبر از همه جا حالشو ازت می پرسه... ای بابا!
ولی زود تموم میشه!
اگه به اونجایی برسی که بفهمی دیگه تمومه و باید دل بکنی، زود تموم میشه،
زود فراموش میکنی!
ساعت چنده؟!
ای واااای دیرم شد،
من باید برم ،
دوستام منتظرمن...
از سر میز پاشدم وسایلمو جمع کردم،
سر رسیدشو از زیر دستم کشید بیرون،
یه نگاه به خط خطیام انداخت،
گفت "یعنی الان فراموشش کردی؟!"
خندیدم گفتم
"آره بابا، الان فقط چندتا خاطره ی خوب ازش مونده، اونارم سعی میکنم دوره نکنم...
ولی میبینی که حالم خوبه! کاری نداری ؟!
من واقعا دیرم شده"
دستمو دراز کردم که باهاش دست بدم...
همون جوری که زل زده بود به سر رسیدش،
با عصبانیت گفت "دروغ میگی.
من نمیخوام مثل تو باشم...
تو اونو فراموش نکردی،
خودتو فراموش کردی" بعد سر رسیدشو هُل داد سمت من و رفت...
با تعجب رفتنشو نگاه کردم، و در حالیکه اصلا واکنشش رو درک نمیکردم ، نگاهم افتاد به صفحه ای که جلوم باز بود...
دلم ریخت!
سر رسیدو بستم
تمام مدتی که حرف میزدم، بدون اینکه بفهمم داشتم اسمشو طراحی می کردم...
اسم همونی که
فراموش شده بود
اهورا فروزان
دستشو برد لای موهاش با خنده گفت "به همین راحتی؟!"
گفتم آره به همین راحتی
يه قيافه ي ناباورانه به خودش گرفت و
گفت "بی خیال! مگه میشهههه"
با خودکار یه قوسی به خط خطیام دادم
و با اعتماد به نفس گفتم "آره چرا نشه!"
_اون که داری خط خطی میکنی سر رسید منه ها!
توش قرارای کاریمو می نویسم...
بی توجه بهش ادامه دادم "به نظر من،
آدمی که آزارت میده رو باید بذاری کنار!
حالا هرکی میخواد باشه!
آدمی که نمیفهمتت به چه دردی میخوره؟!
آدم مگه چند سال قراره زندگی کنه که این همه حرص بخوره؟!
من حوصله ندارم،
کنار میام کنار میام بعد یهو صبرم تموم میشه همه چی رو میذارم کنار.
تو هم اگه داری آزار میبینی، تمومش کن بره!"
_آخه خیلی دوسش دارم،
کاش منم مثل تو انقدر محکم بودم...
گفتم "بلاخره که چی؟!
دوس داشتن خالی کافی نیست، منم از همینجاها شروع کردم دیگه!"
یه قوس دیگه دادم به خط خطیام...
بی هدف خودکارو فشار میدادم رو کاغذ...
گفت "اذیت نشدی؟!"
_تعارف که نداریم! چرا!
خیلی هم اذیت شدم...
تا چندوقت کلافه بودم،
دلتنگیش بود، فکرش بود...
درد اصلی اونجا بود که یهو یکی بی خبر از همه جا حالشو ازت می پرسه... ای بابا!
ولی زود تموم میشه!
اگه به اونجایی برسی که بفهمی دیگه تمومه و باید دل بکنی، زود تموم میشه،
زود فراموش میکنی!
ساعت چنده؟!
ای واااای دیرم شد،
من باید برم ،
دوستام منتظرمن...
از سر میز پاشدم وسایلمو جمع کردم،
سر رسیدشو از زیر دستم کشید بیرون،
یه نگاه به خط خطیام انداخت،
گفت "یعنی الان فراموشش کردی؟!"
خندیدم گفتم
"آره بابا، الان فقط چندتا خاطره ی خوب ازش مونده، اونارم سعی میکنم دوره نکنم...
ولی میبینی که حالم خوبه! کاری نداری ؟!
من واقعا دیرم شده"
دستمو دراز کردم که باهاش دست بدم...
همون جوری که زل زده بود به سر رسیدش،
با عصبانیت گفت "دروغ میگی.
من نمیخوام مثل تو باشم...
تو اونو فراموش نکردی،
خودتو فراموش کردی" بعد سر رسیدشو هُل داد سمت من و رفت...
با تعجب رفتنشو نگاه کردم، و در حالیکه اصلا واکنشش رو درک نمیکردم ، نگاهم افتاد به صفحه ای که جلوم باز بود...
دلم ریخت!
سر رسیدو بستم
تمام مدتی که حرف میزدم، بدون اینکه بفهمم داشتم اسمشو طراحی می کردم...
اسم همونی که
فراموش شده بود
اهورا فروزان
به من فکر کن
به من فکر میکنی حالِ دلم تازه میشود
به من فکر کن
به من فکر میکنی
شبَم روز، روزَم خوب شروع میشود
به من فکر میکنی، تنَم
مورمور میشود
هوا هِی همیشه تمیز
تمامِ تمیزها دیده، تمامِ دیده/ تروتازه میشود
به من فکر کن
به من فکر میکنی
منَم، دیده میشود
به من فکر کن
به من هرگونه دوست داری
هر جور که میخواهی،
فقط
فکر کن
به من فکر کن
#افشین_صالحی
به من فکر میکنی حالِ دلم تازه میشود
به من فکر کن
به من فکر میکنی
شبَم روز، روزَم خوب شروع میشود
به من فکر میکنی، تنَم
مورمور میشود
هوا هِی همیشه تمیز
تمامِ تمیزها دیده، تمامِ دیده/ تروتازه میشود
به من فکر کن
به من فکر میکنی
منَم، دیده میشود
به من فکر کن
به من هرگونه دوست داری
هر جور که میخواهی،
فقط
فکر کن
به من فکر کن
#افشین_صالحی
به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن، ای روشنتر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها
دلم تنگ است
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال
دلی خوش کردهام با این پرستوها و ماهیها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناه ِ من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من
که اینان زود میپوشند رو در خوابهای بی گناهیها
و من میمانم و بیداد بی خوابی
در این ایوان سرپوشیدهٔ متروک
شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی، اما بپوشان روی
که میترسم ترا خورشید پندارند
و میترسم همه از خواب برخیزند
و میترسم همه از خواب برخیزند
و میترسم که چشم از خواب بردارند
نمیخواهم ببیند هیچ کس ما را
نمیخواهم بداند هیچ کس ما را
و نیلوفر که سر بر میکشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهیها که با آن رقص غوغایی
نمیخواهم بفهمانند بیدارند
شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من!
بیا ای یاد مهتابی!
#اخوان_ثالث
دلم تنگ است
بیا ای روشن، ای روشنتر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها
دلم تنگ است
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال
دلی خوش کردهام با این پرستوها و ماهیها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناه ِ من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من
که اینان زود میپوشند رو در خوابهای بی گناهیها
و من میمانم و بیداد بی خوابی
در این ایوان سرپوشیدهٔ متروک
شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی، اما بپوشان روی
که میترسم ترا خورشید پندارند
و میترسم همه از خواب برخیزند
و میترسم همه از خواب برخیزند
و میترسم که چشم از خواب بردارند
نمیخواهم ببیند هیچ کس ما را
نمیخواهم بداند هیچ کس ما را
و نیلوفر که سر بر میکشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهیها که با آن رقص غوغایی
نمیخواهم بفهمانند بیدارند
شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من!
بیا ای یاد مهتابی!
#اخوان_ثالث
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
Daarkoob-Band-Majnoon-256.mp3
یک نظر بر یار کردم ، یار نالیدن گرفت
یک نظر بر ابر کردم ، ابر باریدن گرفت
یک نظر بر باد کردم ، باد رقصیدن گرفت
یک نظر بر کوه کردم ، کوه لرزیدن گرفت
تکیه بر دیوار کردم ، خاک بر فرقم نشست
خاک بر فرقش نشیند ، آنکه یار از من گرفت
رنگ زردم را ببین ، برگ ِ خزان را یاد کن
با بزرگان کم نشین ، اُفتادگان را یاد کن
مرغ ِ صیاد تو اَم ، افتاده ام در دام ِ عشق
یا بکش یا دانه ده ، یا از قفس آزاد کن ، از قفس آزاد کن
.
یکی از بهترین ترکایه #دارکوب_باند با صدای #حامد_جان_بهداد 💛
#خیلی_پیشنهادی
💛💛💛💛💛
یک نظر بر ابر کردم ، ابر باریدن گرفت
یک نظر بر باد کردم ، باد رقصیدن گرفت
یک نظر بر کوه کردم ، کوه لرزیدن گرفت
تکیه بر دیوار کردم ، خاک بر فرقم نشست
خاک بر فرقش نشیند ، آنکه یار از من گرفت
رنگ زردم را ببین ، برگ ِ خزان را یاد کن
با بزرگان کم نشین ، اُفتادگان را یاد کن
مرغ ِ صیاد تو اَم ، افتاده ام در دام ِ عشق
یا بکش یا دانه ده ، یا از قفس آزاد کن ، از قفس آزاد کن
.
یکی از بهترین ترکایه #دارکوب_باند با صدای #حامد_جان_بهداد 💛
#خیلی_پیشنهادی
💛💛💛💛💛
در ابتدای عاشقی، نوعی جنون و دیوانگی تو را گرفتار خود میکند.
مانند زلزله تو را میلرزاند و سپس آرام میشود.
زمانی که آرام گرفتی، باید تصمیم بگیری.
باید تصمیم بگیری که آیا واقعاً ریشههای شما چنان به هم گره خورده است که نتوانید با هم نبودن را تصور کنید؟
قسمت واقعی عشق، همین است.
عشق، حبس شدن نفس در سینه با دیدن یا شنیدن معشوق نیست.
هیجان نیست.
آرزوی هر لحظه هم آغوشی نیست.
بیدار نشستن شبانه با رویای بوسه باران کردن تن معشوق نیست.
خشمگین نشوید. اما اینها عشق نیست.
عشق آن احساسی است که وقتی زلزلهی عاشقی به پایان رسید، در ما باقی میماند.
هیجان انگیز نیست. میدانم. اما واقعی است!
#ای_ای_هاچنر
مانند زلزله تو را میلرزاند و سپس آرام میشود.
زمانی که آرام گرفتی، باید تصمیم بگیری.
باید تصمیم بگیری که آیا واقعاً ریشههای شما چنان به هم گره خورده است که نتوانید با هم نبودن را تصور کنید؟
قسمت واقعی عشق، همین است.
عشق، حبس شدن نفس در سینه با دیدن یا شنیدن معشوق نیست.
هیجان نیست.
آرزوی هر لحظه هم آغوشی نیست.
بیدار نشستن شبانه با رویای بوسه باران کردن تن معشوق نیست.
خشمگین نشوید. اما اینها عشق نیست.
عشق آن احساسی است که وقتی زلزلهی عاشقی به پایان رسید، در ما باقی میماند.
هیجان انگیز نیست. میدانم. اما واقعی است!
#ای_ای_هاچنر
خوابیده بود رو تختم و چشماشو بسته بود منم کنار پنجره بودمو سیگارم دستم.. نگاش میکردم، چشماش همونجوری بسته بود، بیشتر از نصف سیگارم مونده بود ولی خاموشش کردم، نمیتونستم صبر کنم؛ رفتم و سرمو گذاشتم رو سینش، قلبش آرومو قشنگ میزد دستامو از روی بازوهاش کشیدم تا کف دستشو محکم گرفتم، دقیقا اون لحظه بود که فهمیدم دیگه هیچ راهی ندارم، همون لحظه فهمیدم که تموم شدم...
روباه گفت: هیچ وقت عاشق گل عجیبی نشو.
بذار تنها بمونه !
شازده کوچولو پرسید: چرا؟!
روباه جواب داد: خسته میشی و میری، اونوقت اون تنهاتر میشه...
بذار تنها بمونه !
شازده کوچولو پرسید: چرا؟!
روباه جواب داد: خسته میشی و میری، اونوقت اون تنهاتر میشه...
ما نتوانستیم!
فراموشی از ما ساخته نبود...
میخواهید کمکمان کنید؟
دنیا را تغییر دهید!
کافه ها را تعطیل کنید!
اصلا هرچه محدودیت هست اعمال کنید..
خیابان ها را ممنوع التصویر کنید...
آسمان را از بالای سرمان بردارید که منشا باران است...
دست آخر هم از علم بخواهید ؛
یک سیستم هوشمند جهت فراموشیهای گزینشی ایجاد کند...
اینطور شاید بشود آن را که بوده و حالا نیست از یاد برد...
فراموشی از ما ساخته نبود...
میخواهید کمکمان کنید؟
دنیا را تغییر دهید!
کافه ها را تعطیل کنید!
اصلا هرچه محدودیت هست اعمال کنید..
خیابان ها را ممنوع التصویر کنید...
آسمان را از بالای سرمان بردارید که منشا باران است...
دست آخر هم از علم بخواهید ؛
یک سیستم هوشمند جهت فراموشیهای گزینشی ایجاد کند...
اینطور شاید بشود آن را که بوده و حالا نیست از یاد برد...
نیل (رابرت دنیرو): می دونی راز اینکه من تا حالا گیر نیفتادم چیه ؟
وینسنت (آل پاچینو): نه ، خیلی دوست دارم بدونم
نیل: اینکه چیزی رو که بهش علاقه داری در کمتر از 30 ثانیه ، اون طرف خیابون رها کنی و بری.
#دیالوگ
وینسنت (آل پاچینو): نه ، خیلی دوست دارم بدونم
نیل: اینکه چیزی رو که بهش علاقه داری در کمتر از 30 ثانیه ، اون طرف خیابون رها کنی و بری.
#دیالوگ