به من فکر کن
به من فکر میکنی حالِ دلم تازه میشود
به من فکر کن
به من فکر میکنی
شبَم روز، روزَم خوب شروع میشود
به من فکر میکنی، تنَم
مورمور میشود
هوا هِی همیشه تمیز
تمامِ تمیزها دیده، تمامِ دیده/ تروتازه میشود
به من فکر کن
به من فکر میکنی
منَم، دیده میشود
به من فکر کن
به من هرگونه دوست داری
هر جور که میخواهی،
فقط
فکر کن
به من فکر کن
#افشین_صالحی
به من فکر میکنی حالِ دلم تازه میشود
به من فکر کن
به من فکر میکنی
شبَم روز، روزَم خوب شروع میشود
به من فکر میکنی، تنَم
مورمور میشود
هوا هِی همیشه تمیز
تمامِ تمیزها دیده، تمامِ دیده/ تروتازه میشود
به من فکر کن
به من فکر میکنی
منَم، دیده میشود
به من فکر کن
به من هرگونه دوست داری
هر جور که میخواهی،
فقط
فکر کن
به من فکر کن
#افشین_صالحی
به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن، ای روشنتر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها
دلم تنگ است
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال
دلی خوش کردهام با این پرستوها و ماهیها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناه ِ من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من
که اینان زود میپوشند رو در خوابهای بی گناهیها
و من میمانم و بیداد بی خوابی
در این ایوان سرپوشیدهٔ متروک
شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی، اما بپوشان روی
که میترسم ترا خورشید پندارند
و میترسم همه از خواب برخیزند
و میترسم همه از خواب برخیزند
و میترسم که چشم از خواب بردارند
نمیخواهم ببیند هیچ کس ما را
نمیخواهم بداند هیچ کس ما را
و نیلوفر که سر بر میکشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهیها که با آن رقص غوغایی
نمیخواهم بفهمانند بیدارند
شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من!
بیا ای یاد مهتابی!
#اخوان_ثالث
دلم تنگ است
بیا ای روشن، ای روشنتر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها
دلم تنگ است
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال
دلی خوش کردهام با این پرستوها و ماهیها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناه ِ من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من
که اینان زود میپوشند رو در خوابهای بی گناهیها
و من میمانم و بیداد بی خوابی
در این ایوان سرپوشیدهٔ متروک
شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی، اما بپوشان روی
که میترسم ترا خورشید پندارند
و میترسم همه از خواب برخیزند
و میترسم همه از خواب برخیزند
و میترسم که چشم از خواب بردارند
نمیخواهم ببیند هیچ کس ما را
نمیخواهم بداند هیچ کس ما را
و نیلوفر که سر بر میکشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهیها که با آن رقص غوغایی
نمیخواهم بفهمانند بیدارند
شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من!
بیا ای یاد مهتابی!
#اخوان_ثالث
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
Daarkoob-Band-Majnoon-256.mp3
یک نظر بر یار کردم ، یار نالیدن گرفت
یک نظر بر ابر کردم ، ابر باریدن گرفت
یک نظر بر باد کردم ، باد رقصیدن گرفت
یک نظر بر کوه کردم ، کوه لرزیدن گرفت
تکیه بر دیوار کردم ، خاک بر فرقم نشست
خاک بر فرقش نشیند ، آنکه یار از من گرفت
رنگ زردم را ببین ، برگ ِ خزان را یاد کن
با بزرگان کم نشین ، اُفتادگان را یاد کن
مرغ ِ صیاد تو اَم ، افتاده ام در دام ِ عشق
یا بکش یا دانه ده ، یا از قفس آزاد کن ، از قفس آزاد کن
.
یکی از بهترین ترکایه #دارکوب_باند با صدای #حامد_جان_بهداد 💛
#خیلی_پیشنهادی
💛💛💛💛💛
یک نظر بر ابر کردم ، ابر باریدن گرفت
یک نظر بر باد کردم ، باد رقصیدن گرفت
یک نظر بر کوه کردم ، کوه لرزیدن گرفت
تکیه بر دیوار کردم ، خاک بر فرقم نشست
خاک بر فرقش نشیند ، آنکه یار از من گرفت
رنگ زردم را ببین ، برگ ِ خزان را یاد کن
با بزرگان کم نشین ، اُفتادگان را یاد کن
مرغ ِ صیاد تو اَم ، افتاده ام در دام ِ عشق
یا بکش یا دانه ده ، یا از قفس آزاد کن ، از قفس آزاد کن
.
یکی از بهترین ترکایه #دارکوب_باند با صدای #حامد_جان_بهداد 💛
#خیلی_پیشنهادی
💛💛💛💛💛
در ابتدای عاشقی، نوعی جنون و دیوانگی تو را گرفتار خود میکند.
مانند زلزله تو را میلرزاند و سپس آرام میشود.
زمانی که آرام گرفتی، باید تصمیم بگیری.
باید تصمیم بگیری که آیا واقعاً ریشههای شما چنان به هم گره خورده است که نتوانید با هم نبودن را تصور کنید؟
قسمت واقعی عشق، همین است.
عشق، حبس شدن نفس در سینه با دیدن یا شنیدن معشوق نیست.
هیجان نیست.
آرزوی هر لحظه هم آغوشی نیست.
بیدار نشستن شبانه با رویای بوسه باران کردن تن معشوق نیست.
خشمگین نشوید. اما اینها عشق نیست.
عشق آن احساسی است که وقتی زلزلهی عاشقی به پایان رسید، در ما باقی میماند.
هیجان انگیز نیست. میدانم. اما واقعی است!
#ای_ای_هاچنر
مانند زلزله تو را میلرزاند و سپس آرام میشود.
زمانی که آرام گرفتی، باید تصمیم بگیری.
باید تصمیم بگیری که آیا واقعاً ریشههای شما چنان به هم گره خورده است که نتوانید با هم نبودن را تصور کنید؟
قسمت واقعی عشق، همین است.
عشق، حبس شدن نفس در سینه با دیدن یا شنیدن معشوق نیست.
هیجان نیست.
آرزوی هر لحظه هم آغوشی نیست.
بیدار نشستن شبانه با رویای بوسه باران کردن تن معشوق نیست.
خشمگین نشوید. اما اینها عشق نیست.
عشق آن احساسی است که وقتی زلزلهی عاشقی به پایان رسید، در ما باقی میماند.
هیجان انگیز نیست. میدانم. اما واقعی است!
#ای_ای_هاچنر
خوابیده بود رو تختم و چشماشو بسته بود منم کنار پنجره بودمو سیگارم دستم.. نگاش میکردم، چشماش همونجوری بسته بود، بیشتر از نصف سیگارم مونده بود ولی خاموشش کردم، نمیتونستم صبر کنم؛ رفتم و سرمو گذاشتم رو سینش، قلبش آرومو قشنگ میزد دستامو از روی بازوهاش کشیدم تا کف دستشو محکم گرفتم، دقیقا اون لحظه بود که فهمیدم دیگه هیچ راهی ندارم، همون لحظه فهمیدم که تموم شدم...
روباه گفت: هیچ وقت عاشق گل عجیبی نشو.
بذار تنها بمونه !
شازده کوچولو پرسید: چرا؟!
روباه جواب داد: خسته میشی و میری، اونوقت اون تنهاتر میشه...
بذار تنها بمونه !
شازده کوچولو پرسید: چرا؟!
روباه جواب داد: خسته میشی و میری، اونوقت اون تنهاتر میشه...
ما نتوانستیم!
فراموشی از ما ساخته نبود...
میخواهید کمکمان کنید؟
دنیا را تغییر دهید!
کافه ها را تعطیل کنید!
اصلا هرچه محدودیت هست اعمال کنید..
خیابان ها را ممنوع التصویر کنید...
آسمان را از بالای سرمان بردارید که منشا باران است...
دست آخر هم از علم بخواهید ؛
یک سیستم هوشمند جهت فراموشیهای گزینشی ایجاد کند...
اینطور شاید بشود آن را که بوده و حالا نیست از یاد برد...
فراموشی از ما ساخته نبود...
میخواهید کمکمان کنید؟
دنیا را تغییر دهید!
کافه ها را تعطیل کنید!
اصلا هرچه محدودیت هست اعمال کنید..
خیابان ها را ممنوع التصویر کنید...
آسمان را از بالای سرمان بردارید که منشا باران است...
دست آخر هم از علم بخواهید ؛
یک سیستم هوشمند جهت فراموشیهای گزینشی ایجاد کند...
اینطور شاید بشود آن را که بوده و حالا نیست از یاد برد...
نیل (رابرت دنیرو): می دونی راز اینکه من تا حالا گیر نیفتادم چیه ؟
وینسنت (آل پاچینو): نه ، خیلی دوست دارم بدونم
نیل: اینکه چیزی رو که بهش علاقه داری در کمتر از 30 ثانیه ، اون طرف خیابون رها کنی و بری.
#دیالوگ
وینسنت (آل پاچینو): نه ، خیلی دوست دارم بدونم
نیل: اینکه چیزی رو که بهش علاقه داری در کمتر از 30 ثانیه ، اون طرف خیابون رها کنی و بری.
#دیالوگ