من جدا گريه كنان،ابر جدا، يار جدا...
#امير_خسرو_دهلوي
#امير_خسرو_دهلوي
کل روزو به فکر من نباش،
وقت نگذرون با من،
تو کافه رو صندلی رو به روییم دستاتو نزن زیر چونتو نگام نکن،
صدامو نشنو از پشت تلفن،
دستت نره به نوشتن دوستت دارم ...
ولی قبل خواب،
اونجایی که چشاتو بستی و خواب و بیداری،
به من فکر کن؛
تنها وقتی که آدما به چیزی که واقعا دوستش دارن فکر میکنن همون یه لحظس...
سهم من از کلِ دنیا بودن تو فکرت تو همون یه لحظه باشه بسه برام...
#فاطمه_جوادی
وقت نگذرون با من،
تو کافه رو صندلی رو به روییم دستاتو نزن زیر چونتو نگام نکن،
صدامو نشنو از پشت تلفن،
دستت نره به نوشتن دوستت دارم ...
ولی قبل خواب،
اونجایی که چشاتو بستی و خواب و بیداری،
به من فکر کن؛
تنها وقتی که آدما به چیزی که واقعا دوستش دارن فکر میکنن همون یه لحظس...
سهم من از کلِ دنیا بودن تو فکرت تو همون یه لحظه باشه بسه برام...
#فاطمه_جوادی
عاشقی...
باید قسمته آدم بشه...
وقتی شد یهو به خودت میایی میبینی یکی هست با همه فرق میکنه!
صدای پاشو میشناسی!
وقتی میبینیش آنقدر قلبت تند تند میزنه فکر میکنی الان صداشو همه میشنون
بهت محل نذاره کلافه ای
وقتی هست خوبی وقتی نیست...
مهم نیست که با هم قهرین یا آشتی
مهم اینکه باشه
پیشت باشه،فقط باشه...
وقتی هم نیست جاشو هیچکس دیگه ای پر نمیکنه...
واین یعنی بهترین و ناب ترین حس دنیا
اصلا یعنی…
خوده خوده زندگی…
#صادق_هدایت
باید قسمته آدم بشه...
وقتی شد یهو به خودت میایی میبینی یکی هست با همه فرق میکنه!
صدای پاشو میشناسی!
وقتی میبینیش آنقدر قلبت تند تند میزنه فکر میکنی الان صداشو همه میشنون
بهت محل نذاره کلافه ای
وقتی هست خوبی وقتی نیست...
مهم نیست که با هم قهرین یا آشتی
مهم اینکه باشه
پیشت باشه،فقط باشه...
وقتی هم نیست جاشو هیچکس دیگه ای پر نمیکنه...
واین یعنی بهترین و ناب ترین حس دنیا
اصلا یعنی…
خوده خوده زندگی…
#صادق_هدایت
ترسِ از دست دادنش مثل ترس بچه ای میمونه که میترسه دوستش هم بازی بهتری پیدا کنه
سالها بعد...
زمانی که دیگر لا به لای موهای مشکی ات، رگه های سفید موج میزنند
ساعت هفت صبح
برای همسرت کرواتش را تنظیم میکنی و به آشپزخانه میروی.
آن روزها دیگر آنقدر کتاب نمیخوانی، آنقدر نمیخندی، دیگر زیر باران راه نمیروی و برای خودت چیزهای کوچک و قشنگ نمیخری...
احتمالا رویاهایت را برای خانواده ات کنار گذاشته ای و زندگی ات را جوری میگذرانی که شب ها زود بخوابی و صبح ها زود بیدار شوی...
در همان چندین لحظه که در آشپزخانه برای همسرت یک فنجان قهوه درست میکنی،
ناگهان یاد کسی از ذهنت میگذرد!
دیوانه ای از زمان دانشگاهت...
اسمش را هنوز یادت هست، خنده اش، صدایش...
یادت می آید که قهوه اش را تلخ میخورد، مثل خودت!
و تو میان تلخی و شیرینی میمانی،
انتخابت سخت میشود!
دستت را میبری زیر چشم چپت، قطره را به آرامی میگیری و پاکش میکنی، لبخندی میزنی و مثل همیشه برایش شکر میریزی...
همان لبخندت
کافی ست برایم...
زمانی که دیگر لا به لای موهای مشکی ات، رگه های سفید موج میزنند
ساعت هفت صبح
برای همسرت کرواتش را تنظیم میکنی و به آشپزخانه میروی.
آن روزها دیگر آنقدر کتاب نمیخوانی، آنقدر نمیخندی، دیگر زیر باران راه نمیروی و برای خودت چیزهای کوچک و قشنگ نمیخری...
احتمالا رویاهایت را برای خانواده ات کنار گذاشته ای و زندگی ات را جوری میگذرانی که شب ها زود بخوابی و صبح ها زود بیدار شوی...
در همان چندین لحظه که در آشپزخانه برای همسرت یک فنجان قهوه درست میکنی،
ناگهان یاد کسی از ذهنت میگذرد!
دیوانه ای از زمان دانشگاهت...
اسمش را هنوز یادت هست، خنده اش، صدایش...
یادت می آید که قهوه اش را تلخ میخورد، مثل خودت!
و تو میان تلخی و شیرینی میمانی،
انتخابت سخت میشود!
دستت را میبری زیر چشم چپت، قطره را به آرامی میگیری و پاکش میکنی، لبخندی میزنی و مثل همیشه برایش شکر میریزی...
همان لبخندت
کافی ست برایم...
باگ خلقت اونجاست که خودت ازش دلخور میشی، بعد خودت ازش فاصله میگیری، آخرش هم باز فقط خود احمقت دلت براش تنگ میشه...