۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.89K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
با دست آرام می زنم روی شانه ام. مثلا تو پشت سرم ایستادی. مثلا دست، دست تو بود و تو زدی روی شانه ام. برمی گردم و با دست دیگرم، دستی را که دست تو بود می گیرم. می کشمت به طرف خودم. حالا من مثلا تو هستم که دارم تو را بغل می کنم. حالا مثلا تو را بغل کرده ام.

ها کردن | #پیمان_هوشمندزاده
آقا رضا(حمید جبلی):
میدونی چیه معصومه خانوم؟ آدم وقتی یه نفرو دوست داشته باشه دیگه زندگیش خوب میشه
دیگه خوشحاله که صبها بلند میشه میبینه صبح شده
غروب های جمعه هم دیگه دلش نمیخواد با کسی حرف بزنه..
به خاطر همینه که شاعر میگه: "بدون عشق نمیشه زندگی کرد.."

خواب سفید #دیالوگ
مدت ها بود که ماری دیگر به حرف هایش درباره ی حفظ اصول خاتمه داده بود.سیگار هم دیگر نمی کشید.وقتی از کنار پنجره برگشتم به دنبالم آمد. شانه ام را گرفت و چشمانم را بوسید و گفت: تو خیلی مهربانی،مهربان و خسته. ولی وقتی خواستم او را در آغوش بگیرم،آهسته گفت:خواهش می کنم نه،خواهش می کنم.و من اشتباه کردم که او را واقعا رها کردم.با لباس خودم را روی تخت انداختم و فوری به خواب رفتم.وقتی صبح بیدار شدم از رفتن ماری متعجب نشدم.یک تکه کاغذ روی میز پیدا کردم.نوشته بود"من باید به راهی بروم که می بایست بروم"

#عقاید_یک_دلقک #هانریش_بل
#کتاب_پیشنهادی 💛
جناب تقصير ما كه نيست!
با شما كه حرف ميزنيم قند در دلمان اب ميشود.
دستانمان ميلرزد! پلك هايمان ميپرد و پاهايمان راه نميرود!
اصلا دوست داريم يك گوشه بنشينيم و فقط به شما فكر كنيم!
تا الان قسمت نشده در كافه بنشينيم و مثل اين ادم باكلاس ها قهوه سفارش بدهيم وخيره بشويم به پنجره و چشم انتظارتان باشيم!
بعد چشممان بيفتد به در كافه و شمارا ببينيم كه يك شاخه رز قرمز در دست داريد و از دور به ما لبخند ميزنيد!
اقا خان!
چندروزيست كه مطمئنيم عاشق شده ايم!
ميخ ميشويم به يك نقطه و هي صورتتان را مرور ميكنيم
از خال هاي روي صورتتان بگير تا خطوطش!
از اخم هايتان تا لبخندهايتان!
البته اخم بلد نيستيد شما! خودتان خوب ميدانيد لبخند چقدر جذابتان ميكند قدم به قدم لبخند ميزنيد و دل مارا اب ميكنيد!
اقا خان
چند روزيست از خواب كه بلند ميشويم اول از همه اينترنت مان را وصل كرده و پست هاي اينستاگرام و عكس هاي پروفايل تلگرامتان را چك ميكنيم
چند روزيست كه وقتي به گذشته فكر ميكنيم و ميبينيم از چه كساني خوشمان مي آيد چندشمان ميرود و با خودمان ميگويم اشتباهاتي ميكرديم ها!
راستش را بخواهيد ما بدجور در كفتان مانده ايم!
همش دوست داريم به ما اهميت بدهيد! پيغام بدهيد! حالمان را بپرسيد به ما فكر كنيد!
بيرون هم كه ميرويم در خيابان اگر دختر،پسر رومانتيكي ببينيم همش خودمان را ميگذاريم جاي انها و شما را در كنارمان تصور ميكنيم كه در حال قدم زدنيم و شما مدام سربه سرمان ميگذاريد و ما دستهايمان را محكم تر دور بازوان تان حلقه ميكنيم!
مگر به اين ها عاشق شدن نميگويند؟
ما دل باختيم به نگاه مهربان تان! لبان خندان تان
به عقايدتان ما بدجور دل باختيم اقا خان!

- نورا مرغوب
‏لانگ ديستنس فقط اونجا كه مولانا ميگه:
در نگاهم اگر نیستی ، در خيالم سرشاری
یک روز يک نفر به زندگی ات خواهد آمد
كه از من خانوم تر است
داد نمي زند
سرد رفتار نمیکند
خجالت مي كشد بغلت كند
ببوستت
موهایش از من بلندتر است
تو و دوستانت را مقابل هم قرار نميدهد
كه خوشحال است
مي خندد
دركت مي كند
ميگذارد هركار ميخواهي بكني
آرامت میکند
قهر نمي كند..
ولي شرط میبندم
ديگر كسي مثل من نگاهت نمي كند
میباره بارون
رویِ سرِ مجنون
تویِ خیابونِ
رویایی💛
من همانم که شروعش کردی
نکند دل بکنی،
دل ندهی،
بی سر و سامان بشوم !!
She won't love you the way I did.
Things like this take time..
یارِ قدیمی؟
میگن که خیسِ چشات
وقت نمیزاره برات
حالا اینو فهمیدی
اون من بودم که موندم باهات
میگن که دلت پره
داره غصه میخوره
اون ازت خسته شده
کشیده یه خط دورت
میگن که پشیمونه
میره و نمیمونه
تو رو از خودش گلم
نه دیگه، نمیدونه
بازم میگفتی تو به یادم
اما دیره
دله تو میمیره
شاید مهم نبوده واست
حالَم،
دنیام،
حالتو میگیره....
#شهاب_مظفری
بزن ای عاشقِ دیوانه به دیوانه سَری!
نبودنت چجوری عادت شه برام؟؟ .. 💛
@Deep_Mo
پنج سالم بود...آن روزها وقتی می خواستند کودکی را بترسانند از غول و دیو و بچه دزد می گفتند...هیچکس از گم شدن حرف نمی زد...شاید چون هیچ کدامشان در کودکی گم نشده بودند تا بفهمند ترس واقعی یعنی چی...
اما من تجربه اش کردم...یک لحظه حواس پرتی وسط یک بازار شلوغ نتیجه اش شد چشم های بارانی وسط تابستان...
چشم های خیسم ردیاب شده بودند تا شاید چهره ای آشنا ببینند...
در اوج نا امیدی با سرعت میان قدم های آدم بزرگ ها می دویدم ، گاهی چهره ای آشنا می دیدم و امیدوار می شدم ولی نزدیک تر که می شدم می فهمیدم نه...اشتباه دیده ام
دور خودم می گشتم که ترس بغلم کرد... امیدم نا امید شد...نشسته م یک گوشه...چشم هایم به آدم هایی بود که بی تفاوت از کنارم می گذشتند تا اینکه بالاخره یک نفر آمد بغلم کرد و گفت: گمشدی؟! انگار او از حالم خبر داشت...حتما او هم گمشده بود... ولی مگر آدم بزرگ ها هم گم می شوند؟!
دستم را گرفت و راه افتادیم. چند قدم که جلو رفتیم خانواده م را دیدم ...کابوس تلخ تمام شد...ترس رهایم کرد...
حالا که به آن روز فکر می کنم می فهمم آدم بزرگ ها هم در زندگی گم می شوند...حتی اگر اشک نریزند...حتی اگر نترسند...حتی اگر کسی دنبالشان نگردد...
گاهی در دنیای خودشان گم می شوند و نمی دانند به کجا می خواهند بروند و به چه چیزی می خواهند برسند...
گاهی هم احساسات، آرزوها و یا هدف هایشان گم می شود ،تا اینکه فراموششان می کنند
حقیقت این است که آدم بزرگ ها بیشتر از بچه ها گم می شوند...فقط کسی نیست که سراغشان را بگیرد...کسی نیست این ترس و کابوس را تمام کند.

#حسین_حائریان