_
دلم به حال آن دختر سوخت. او حتماً کاتولیک بود، و برایش ناخوشایند و ناگوار بوده است که با یک کشیش طرد شده، در خانه ای محقر می بایستی زندگی کند، به ویژه که مجبور بود تن به جزئیات نیاز جسمی او نیز بدهد، لباس هایی که در همه جای خانه پخش و پلا هستند، ته سیگارهایی که در نعلبکی ها خاموش شدهاند، بند شلوار، بلیطهای پاره شده مینما و بی پولی، و وقتی هم که دخترک به قصد خرید نان، سیگار یا یک بطر شراب از پله ها پایین می رفت، صاحبخانه ی ترشر و در را باز می کرد، و او دیگر حتی نمی توانست بگوید: شوهر من یک هنرمند است، بله، یک هنرمند. دلم به حال هر دوی آنها می سوخت، اما بیشتر برای دخترک تا هاینریش، مقامات مسئول کلیسا در چنین مواردی خیلی سختگیرتر بودند، البته آنها تنها در مورد دستیاران کشیش ها و تازه کارها چنین سختگیری می کردند. اگر چنین مورد و خطایی از کسی مثل زومر ویلد سر می زد، آنها حتماً چشمان خود را می بستند و همه چیز را خیلی ساده فراموش می کردند. در واقع آنها حق داشتند چون زو مرویلد مانند هاینریش بلن صاحبخانه ای با پاهای زرد رنگ نداشت، بلکه یک دختر زیبا و با نشاط داشت که مادالنا مینامیدش، یک آشپز خوب و ماهر که همیشه به سر و وضعش می رسید و با طراوت و بشاش بود.
عقاید یک دلقک - هاینریش بل
دلم به حال آن دختر سوخت. او حتماً کاتولیک بود، و برایش ناخوشایند و ناگوار بوده است که با یک کشیش طرد شده، در خانه ای محقر می بایستی زندگی کند، به ویژه که مجبور بود تن به جزئیات نیاز جسمی او نیز بدهد، لباس هایی که در همه جای خانه پخش و پلا هستند، ته سیگارهایی که در نعلبکی ها خاموش شدهاند، بند شلوار، بلیطهای پاره شده مینما و بی پولی، و وقتی هم که دخترک به قصد خرید نان، سیگار یا یک بطر شراب از پله ها پایین می رفت، صاحبخانه ی ترشر و در را باز می کرد، و او دیگر حتی نمی توانست بگوید: شوهر من یک هنرمند است، بله، یک هنرمند. دلم به حال هر دوی آنها می سوخت، اما بیشتر برای دخترک تا هاینریش، مقامات مسئول کلیسا در چنین مواردی خیلی سختگیرتر بودند، البته آنها تنها در مورد دستیاران کشیش ها و تازه کارها چنین سختگیری می کردند. اگر چنین مورد و خطایی از کسی مثل زومر ویلد سر می زد، آنها حتماً چشمان خود را می بستند و همه چیز را خیلی ساده فراموش می کردند. در واقع آنها حق داشتند چون زو مرویلد مانند هاینریش بلن صاحبخانه ای با پاهای زرد رنگ نداشت، بلکه یک دختر زیبا و با نشاط داشت که مادالنا مینامیدش، یک آشپز خوب و ماهر که همیشه به سر و وضعش می رسید و با طراوت و بشاش بود.
عقاید یک دلقک - هاینریش بل
مامان هندزفری رو از گوشم در اورد و گفت
میخوام یه چیزی بهت بگم....
اینُ تو کلِ زندگیت
آویزه ی گوشت کن....
"راحت نباش"
نذار هیچ مــردی راحت به دستت بیاره
هرچقدر آسون تر بهت برسه
همونقدر آسون کنارت میذاره
مردا عاشقِ جنگیدنن
اصلاچیزیُ که راحت به دست بیارن به دلشون نمیچسبه....
بزار برات بجنگن
اصلا همدیگه رو تیکه و پاره کنن...
مردی که برات بجنگــه
عرق بریزه
زخمی بشه
بیشتـر قدر بودنتُ میدونه....
ولی
زیادهم خسته اش نکن
مــردا از یه جایی به بعد
هرچقدر هم عاشقت باشن
بالاخره میبرن
خسته میشه
کنار میکشن....
نه که دوستت نداشته باشن ها
نــه
ولی دیگه به زندگی با خیالت عادت میکنن....
راحت نباش...
باشه...؟
_باشه.... :)
#فاطمه_صابری_نیا
میخوام یه چیزی بهت بگم....
اینُ تو کلِ زندگیت
آویزه ی گوشت کن....
"راحت نباش"
نذار هیچ مــردی راحت به دستت بیاره
هرچقدر آسون تر بهت برسه
همونقدر آسون کنارت میذاره
مردا عاشقِ جنگیدنن
اصلاچیزیُ که راحت به دست بیارن به دلشون نمیچسبه....
بزار برات بجنگن
اصلا همدیگه رو تیکه و پاره کنن...
مردی که برات بجنگــه
عرق بریزه
زخمی بشه
بیشتـر قدر بودنتُ میدونه....
ولی
زیادهم خسته اش نکن
مــردا از یه جایی به بعد
هرچقدر هم عاشقت باشن
بالاخره میبرن
خسته میشه
کنار میکشن....
نه که دوستت نداشته باشن ها
نــه
ولی دیگه به زندگی با خیالت عادت میکنن....
راحت نباش...
باشه...؟
_باشه.... :)
#فاطمه_صابری_نیا
همسایه مان را یادت هست؟
همان پیرزنی که همیشه با لبخند به ما نگاه می کرد؟
چشمش آب مروارید آورده بود
دیروز به عیادتش رفتم
احوالت را می پرسید
گفت مدتی است صدای بوق ماشینش را نمی شنوم
گفتم خوب است سلام می رساند
مدتی درگیر است
صبح ها زود به سر کار می رود
و شب ها دیر برمی گردد
نفس عمیق کشید
گفت لعنت به این همسایه های از خدا بی خبر
از جایش به سختی بلند شد و از روی طاقچه دو "و ان یکاد" کوچک آورد
با همان صدای گرم و مهربانش گفت بگیر دخترم
یکی را سنجاق کن به لباست یکی را هم بده او آویزان کند به آینه ی ماشینش
مردم دیده شان تنگ است سقشان سیاه است
بغض گلویم را گرفته بود
اجازه نداد بگویم مادر جان کمی دیر است برای چشم نظر!!
کمی طاقچه ات را بگرد ببین دعایی _دوایی برای "رفع دلتنگی"
نه بهتر است بگویم برای "فراموشی" چیزی در بساطت نداری؟
#راضیه_محتشمی
همان پیرزنی که همیشه با لبخند به ما نگاه می کرد؟
چشمش آب مروارید آورده بود
دیروز به عیادتش رفتم
احوالت را می پرسید
گفت مدتی است صدای بوق ماشینش را نمی شنوم
گفتم خوب است سلام می رساند
مدتی درگیر است
صبح ها زود به سر کار می رود
و شب ها دیر برمی گردد
نفس عمیق کشید
گفت لعنت به این همسایه های از خدا بی خبر
از جایش به سختی بلند شد و از روی طاقچه دو "و ان یکاد" کوچک آورد
با همان صدای گرم و مهربانش گفت بگیر دخترم
یکی را سنجاق کن به لباست یکی را هم بده او آویزان کند به آینه ی ماشینش
مردم دیده شان تنگ است سقشان سیاه است
بغض گلویم را گرفته بود
اجازه نداد بگویم مادر جان کمی دیر است برای چشم نظر!!
کمی طاقچه ات را بگرد ببین دعایی _دوایی برای "رفع دلتنگی"
نه بهتر است بگویم برای "فراموشی" چیزی در بساطت نداری؟
#راضیه_محتشمی
وقتی زیاده از حد دوسش داشته باشی
و بیش از اندازه در دسترس باشی
به طرفت جسارت میدی!
جسارتِ نبودن..
جسارتِ کم بودن، نصفه و نیمه بودن..
جسارت مغرور بودن..جسارت هر حرفی رو زدن و
پشیمون نشدن..چون میدونه اونقد دوسش داری که
نری و تنهاش نذاری..
چون مطمئنه که هرجا بره وهزار بارم برگرده بازم
آغوشت بازه برای پذیرفتنش..
چون تو شدی مث یه چیز لوکس توزندگیش!
یه گوشه نشستی و با همه چیزش ساختی..
ناراحت میشه، هستی!
خوشحاله، هستی!
دور میشه ،هستی!
مغرور و بیمعرفت میشه، بازم هستی!
وقتی تو هر شرایطی پشتش بهت گرمه،خب حق بده هرجور
دلش بخواد رفتار کنه!
وقتی هیچوقت نبودنتو ندیده
و بش فرصت دلتنگ شدن ندادی،
چون همیشه خودت دلتنگیتو جار زدی،
حق بده بهش..!
برای اینکه نشکنی، یکم فاصله بگیر..
نه اینکه سرد بشی،
فقط یکم نباش..همین!
#زیور_شیبانی
و بیش از اندازه در دسترس باشی
به طرفت جسارت میدی!
جسارتِ نبودن..
جسارتِ کم بودن، نصفه و نیمه بودن..
جسارت مغرور بودن..جسارت هر حرفی رو زدن و
پشیمون نشدن..چون میدونه اونقد دوسش داری که
نری و تنهاش نذاری..
چون مطمئنه که هرجا بره وهزار بارم برگرده بازم
آغوشت بازه برای پذیرفتنش..
چون تو شدی مث یه چیز لوکس توزندگیش!
یه گوشه نشستی و با همه چیزش ساختی..
ناراحت میشه، هستی!
خوشحاله، هستی!
دور میشه ،هستی!
مغرور و بیمعرفت میشه، بازم هستی!
وقتی تو هر شرایطی پشتش بهت گرمه،خب حق بده هرجور
دلش بخواد رفتار کنه!
وقتی هیچوقت نبودنتو ندیده
و بش فرصت دلتنگ شدن ندادی،
چون همیشه خودت دلتنگیتو جار زدی،
حق بده بهش..!
برای اینکه نشکنی، یکم فاصله بگیر..
نه اینکه سرد بشی،
فقط یکم نباش..همین!
#زیور_شیبانی
"حرف نزن بیا بغلم" رو از "دوستت دارم" بیشتر دوس دارم
تنها لوكيشنى كه دوس ندارم كسى جز خودم توش باشه
چهار وجب بغلته
چهار وجب بغلته
I want sth more with you
Sth magical,
Fancy
Lovely
And different from otherones.
Actually not a REGULAR SHOW
Sth magical,
Fancy
Lovely
And different from otherones.
Actually not a REGULAR SHOW
مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم
دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان.
اما این یکی فرق داشت
وقتی بدون اینکه مِنو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم "داد ،یعنی فرق داشت!
همان همیشگی من را میخواست
همیشگی ام به وقت تنهایی!
تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.
موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه اش را نگذاشته بود پشت گوش!
ساده بود، ساده شبیه زنهایی که در داستانهای محمود دولت آبادی دل میبرند!
باید چشمانش را میدیدم اما سرش را بالا نمی آورد.
همه را صدا میکردم قهوه شان را ببرند اما قهوه این یکی را خودم بردم،
داشت شاملو میخواند و
بدون اینکه سرش بالا بیاورد تشکر کرد.
اما نه!
باید چشمانش را میدیدم
گفتم ببخشید خانوم؟
سرش را بالا آورد و منتظر بود چیزی بگویم اما
اما چشمان قهوه ای روشن و سبزه ی صورتش همراه با مژه هایی که با تاخیر بازو بسته میشدند فرمان سکوت را به گلویم دوخت ،طوری که آب دهانم هم پایین نرفت.
خجالت کشید و سرش پایین انداخت و من هم برگشتم و در بین راه پایم به میز خورد و سینی به صندلی تا لو برود چقدر دست و پایم را گم کرده ام.
از فردا یک تخته سياه گذاشتم گوشه ای از کافه و شعرهای شاملو را مینوشتم!
هميشه می ایستاد و با دقت شعر ها را میخواند و به ذوقم لبخند میزد.
چند بار خواستم بگویم من را چه به شاملو دختر جان؟!
این ها را مینویسم تا چند لحظه بيشتر بایستی تا بیشتر ببینمت و دل از دلم برود!
شعرهای شاملو به منوی کافه هم کشید و کم کم به در و دیوار و روی میز و.. .
دیگر کافه بوی شاملو را میداد!
همه مشتری مداری میکردنند من هم دختر رویایم مداری!!!
داشتم عاشقش میشدم و یادم رفته بود که باید تا یک ماه دیگر برگردم به شهرستان و پول هایی که در این مدت جمع کرده ام خرج عمل مادرم کنم
داشتم میشدم که نه، عاشق شده بودم و یادم رفت اصلا من را چه به این حرف ها؟ یادم رفته بود باید آرزوهایم را با مشکلات زندگی طاق بزنم
این یک ماه روئیایی هم با تمام روزهایی که می آمد و کنار پنجره مینشست و لته آیریش میخورد تمام شد!
و برای همیشه دل بریدم از بوسه هایی که اتفاق نیفتاد!
مدتی بعد شنیدم بعد از رفتنم مثل قبل می آمده و مینشسته کنار پنجره و قهوه اش را بدون اینکه لب بزند رها میکرده و میرفته.
یک ترم بعد هم دانشگاهش را کلا عوض کرده بود.
عشق همین است
آدم ها می روند تا بمانند..!
گاهی به آغوش یار
و گاهی از آغوش یار..
#چیزهایی_هست_که_نمیدانی #علی_سلطانی
دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان.
اما این یکی فرق داشت
وقتی بدون اینکه مِنو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم "داد ،یعنی فرق داشت!
همان همیشگی من را میخواست
همیشگی ام به وقت تنهایی!
تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.
موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه اش را نگذاشته بود پشت گوش!
ساده بود، ساده شبیه زنهایی که در داستانهای محمود دولت آبادی دل میبرند!
باید چشمانش را میدیدم اما سرش را بالا نمی آورد.
همه را صدا میکردم قهوه شان را ببرند اما قهوه این یکی را خودم بردم،
داشت شاملو میخواند و
بدون اینکه سرش بالا بیاورد تشکر کرد.
اما نه!
باید چشمانش را میدیدم
گفتم ببخشید خانوم؟
سرش را بالا آورد و منتظر بود چیزی بگویم اما
اما چشمان قهوه ای روشن و سبزه ی صورتش همراه با مژه هایی که با تاخیر بازو بسته میشدند فرمان سکوت را به گلویم دوخت ،طوری که آب دهانم هم پایین نرفت.
خجالت کشید و سرش پایین انداخت و من هم برگشتم و در بین راه پایم به میز خورد و سینی به صندلی تا لو برود چقدر دست و پایم را گم کرده ام.
از فردا یک تخته سياه گذاشتم گوشه ای از کافه و شعرهای شاملو را مینوشتم!
هميشه می ایستاد و با دقت شعر ها را میخواند و به ذوقم لبخند میزد.
چند بار خواستم بگویم من را چه به شاملو دختر جان؟!
این ها را مینویسم تا چند لحظه بيشتر بایستی تا بیشتر ببینمت و دل از دلم برود!
شعرهای شاملو به منوی کافه هم کشید و کم کم به در و دیوار و روی میز و.. .
دیگر کافه بوی شاملو را میداد!
همه مشتری مداری میکردنند من هم دختر رویایم مداری!!!
داشتم عاشقش میشدم و یادم رفته بود که باید تا یک ماه دیگر برگردم به شهرستان و پول هایی که در این مدت جمع کرده ام خرج عمل مادرم کنم
داشتم میشدم که نه، عاشق شده بودم و یادم رفت اصلا من را چه به این حرف ها؟ یادم رفته بود باید آرزوهایم را با مشکلات زندگی طاق بزنم
این یک ماه روئیایی هم با تمام روزهایی که می آمد و کنار پنجره مینشست و لته آیریش میخورد تمام شد!
و برای همیشه دل بریدم از بوسه هایی که اتفاق نیفتاد!
مدتی بعد شنیدم بعد از رفتنم مثل قبل می آمده و مینشسته کنار پنجره و قهوه اش را بدون اینکه لب بزند رها میکرده و میرفته.
یک ترم بعد هم دانشگاهش را کلا عوض کرده بود.
عشق همین است
آدم ها می روند تا بمانند..!
گاهی به آغوش یار
و گاهی از آغوش یار..
#چیزهایی_هست_که_نمیدانی #علی_سلطانی
دیدنش حال مرا یک جور دیگر می کند
حال یک دیوانه را دیوانه بهتر می کند!
در نگاهش یک سگ وحشی رها کرده و این
جنگ بین ما دو تا را نابرابر می کند
حالت پیچیده ی مویش شبیه سرنوشت
عشق را بر روی پیشانی مقدر می کند
آنقدر دلبسته ام بر دکمه ی پیراهنش
فکر آغوشش لباسم را معطر می کند
رنگ مویش را تمام شهر می دانند، حیف
پیش چشم عاشق من روسری سر می کند
با حیا بودم ولی با دیدنش فهمیده ام
آب گاهی مومنین را هم شناگر می کند
دوستش دارم ولی این راز باشد بین ما
هر کسی را دوست دارم زود شوهر می کند!
#على_صفرى
حال یک دیوانه را دیوانه بهتر می کند!
در نگاهش یک سگ وحشی رها کرده و این
جنگ بین ما دو تا را نابرابر می کند
حالت پیچیده ی مویش شبیه سرنوشت
عشق را بر روی پیشانی مقدر می کند
آنقدر دلبسته ام بر دکمه ی پیراهنش
فکر آغوشش لباسم را معطر می کند
رنگ مویش را تمام شهر می دانند، حیف
پیش چشم عاشق من روسری سر می کند
با حیا بودم ولی با دیدنش فهمیده ام
آب گاهی مومنین را هم شناگر می کند
دوستش دارم ولی این راز باشد بین ما
هر کسی را دوست دارم زود شوهر می کند!
#على_صفرى
با کسی که عاشق بوده رل نزنید تو اوج خوشی هم که باشید بوی معشوقش که بیاد میزنه زیر همه چی