۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.88K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
می دونی بعضی زخم هارو نباید مداوا کرد، نباید مرهم گذاشت. باید هر روز روش نمک پاشید تا از سوزش اون یادت بمونه که از چه کسی و چطور زخمی شدی، یادت بمونه که دیگه اشتباه نکنی..
بعضی حرفارو باید بنویسی بذاری جلو چشمات که هیچوقت یادت نره که عزیزترین آدمای زندگیت چطوری با حرفاشون بهت خنجر زدن.. یادت نره ادعای رفاقت رو همه دارن، رفیق واقعی اونه که توی سخت ترین روزها کنارت بمونه وتنهات نذاره. رفاقت حرمت داره، لایق هر کسی نیست...

#سمیرا_نوروزی
اگه انتظار داشته باشی یه رابطه بدون نقص داشته باشی تا ابد تنهایی
اگه یاد بگیری بدی‌ها و خوبی هاشو با هم دوست داشته باشی تا ابد آرومی
انسان‌ها هر چقد هم باهوش باشن باز هم در حد باور کردن دروغ‌های کسی که دوستشون دارن احمقن
شهریور جان!
میشود خیلی دوستانه خواهش کنم بروی؟
من باتو
حالم خوش نیست
دلم کمی پاییز و شالگردن و خیابان میخواهد
صداقت مرا ببخش اما؛
تو هرکار هم کنی
مثل"پاییز"
به دل
نخواهی نشست! :)
‎آن زمان که دیگر نباشم ،
‎ابری با توست...
‎سایه اش بر سرت...
‎آن ابر منم..!
‎نخواهی شناخت...

‎شبانگاهی بر بالین ،
‎به این سو و آن‌سو
‎نه‌ در خواب و نه در بیداری...
‎آن رؤیا منم...
‎نخواهی شناخت...

‎در تنهایی سخن می‌گویی...
‎با آن که نیست...
‎باز می‌گویی هر آن‌چه را 
‎که تا کنون نگفته‌ای...
‎با تمام جان به تو گوش می‌سپارد...
‎آن که نیست منم...
‎نخواهی شناخت...

‎به ناگاه سوزشی ‌در جانت ،
‎بی آن‌ که بدانی از کجاست...
‎قلبت به تپش در می‌آید از خاطرات...
‎آن سوزش منم...
‎نخواهی شناخت...
جهنمی در کار نیست هر چقدر میتونید ببوسیدش :)
_چرا جواب نمیدی تلفنتو؟
+ببخشید پشت موتورم سریع بگو
_ببین به نظرت بین رژ قرمزو مشکی کدوم یکی به اون لباسی که گرفتی برای..


+ [صدای بوق کامیون]
عاشق کسى شو که عملش دُرستهِ
نَه حَرفاش
اگر پشت سر یک زن بد شنیدید
بدانید دو حالت دارد :

اگر گوینده مرد است
بی شک توانایی به دست آوردن او را
نداشته است!!!

اگر زن است
بدانید توانایی رقابت با او را نداشته !!
دنیا خیلی کوچک است عزیزم
شاید یک روز، حوالیِ انقلاب
که خسته از روزمرگی و کار
پشت چراغ قرمز
در تاکسی نشسته ای و سرت را به شیشه تکیه داده ای و به صدایِ گوینده ی رادیو گوش میدهی
که برای ساعات آتی هوایی ابری و بارانی پراکنده پیش بینی میکند...
درست همان لحظه
من با دست هایی در جیب،
کوله ای پف کرده
و بندهای کفشی که چند گره روی هم خورده است،
نگاهم به زمین و فکرم در ناکجا
از روی خط های عابر پیاده عبور کنم.... .
دلت بلرزد
بی معطلی کرایه ات را بدهی و باقی اش را نگرفته از ماشین پیاده شوی و با فاصله ی چند متر دنبالم راه بیفتی... .
و ببینی که میروم طبقه ی آخر همان پاساژ قدیمی و وارد همان کتابفروشیِ کوچک میشوم... .
ببینی که مینشینم سر همان میزِ کنجِ دیوار.... .

نزدیک بیایی... .
صندلی را عقب بکشی
بی حرف بنشینی رو به روی ام....
صاحب کتابفروشی که حالا مردی میانسال شده
به رسم همان روزها
برای مشتری هایِ ثابتِ شب هایِ پاییزی اش
از قهوه ی کهنه دم اش
دوفنجان برایمان بیاورد
و موقع رفتن
در حالی که سینی چوبی اش را زیرِ بغلش زده،
زل بزند به چشمانمان و بگوید: حیف نبود؟!
بگوید و آهی بکشد و برود موسیقی آن روزها را از گرامافونِ خاک خورده اش پخش کند... .

بی مقدمه حرف بزنیم
پای گذشته را وسط بکشیم
از لحظه ی آشناییمان تا آخرین قرار... .
همه را کالبد شکافی کنیم!
شاید لا به لای حرف هایمان
دختر و پسری بیست ساله وارد کتابفروشی شوند و رمانِ بربادرفته ی مارگارت میچل را بگیرند و با ذوق بروند...
شاید با لبخند نگاهشان کنیم....
شاید بغض گلویمان را بگیرد و ول نکند!

با تمام شدن آخرین قطعه ی موسیقی
بدون خداحافظی از مردِ میانسال
کتابفروشی را ترک کنیم... .
و زیر بارانی پراکنده و بادی پریشان... .
لا به لای شلوغیِ خیابان
در سکوت قدم بزنیم... .
و بدون گرفتن آدرس و شماره تلفن جدید مان
خداحافظی کنیم و برویم دنبال دنیای بی ذوق خود!
.
فقط میدانی
دردَش اینجاست

که در تمام این ساعات
سرِ یک میز حرف زده ایم
بدون اینکه در صدای هم غرق شویم
از یک کتاب شعر خوانده ایم
بدون اینکه در چشم هم زل بزنیم
زیر بارانِ پاییزی قدم زده ایم
بدون اینکه دست هم را بگیریم....
دردَش اینجاست
که دنیا خیلی کوچک است عزیزم...
خیلی...

#علی_سلطانی
We lose so much over and over again that eventually will become the champion of our dreams.

ادم انقد میبازه میبازه میبازه که بلاخره قهرمان خواسته‌های خودش میشه.
گناهِ ما فقط این بود که بی حساب و کتاب دوستشان داشتیم ؛
در دنیایی که چرتکه حرف اول را میزد ...!