موهاش خرمايي تيره بود!
واقعا نمي شد درك كرد كه اين چقدر خاصش مي كرد. وقتايي كه حوصلش سر ميرفت، دستاشو مي برد لاي موهاش...مي تونم اعتراف كنم رقص انگشتاش ميون موهاي موج دارش بهترين رقص دنيا بود! دوس داشتي مدام بشيني رو به روش و هي به چشماش خيره بشي يا وقتي يه ابروشو مي داد بالا و لبخند گوشه ي لبشو مي گرفت دلت مي خواست بغلش كني! البته نزديك شدن بهش محال بود و بغل كردنش محال تر! انگار تموم آدماي دنيا يه ديوار بزرگ سفيد بودن و اون يه تابلوي قيمتي خوشگل وسط ديوار كه فقط تا يه جايي اجازه ي نزديك شدن بهش رو داشتي. تُن صداش هم خاص بود! همه ي كلماتي كه مي گفت، دونه به دونش توي ذهنت مي موند و هي تكرار مي شد. اونقدر تكرار مي شد كه ديگه معناي حقيقيشو از دست مي داد و آخر تنها اون صداي لعنتيش توي ذهنت مي موند!
زمان عصبانيتش زبونت قفل مي كرد و وقتايي هم كه داشت از ته دل مي خنديد، نيشت خود به خود باز مي شد...
نمي تونم درست راجبش بنويسم،
نه من قدرتشو دارم، نه اين كلمه ها...
قبلا هم گفتم؛ آدماي دوست داشتني رو بايد دوست داشت. اما آدماي دوست داشتنيِ خاص رو بايد دوست داشت و دوست داشت و دوست داشت...
و اون يه جور خاصي، خاص بود!
واقعا نمي شد درك كرد كه اين چقدر خاصش مي كرد. وقتايي كه حوصلش سر ميرفت، دستاشو مي برد لاي موهاش...مي تونم اعتراف كنم رقص انگشتاش ميون موهاي موج دارش بهترين رقص دنيا بود! دوس داشتي مدام بشيني رو به روش و هي به چشماش خيره بشي يا وقتي يه ابروشو مي داد بالا و لبخند گوشه ي لبشو مي گرفت دلت مي خواست بغلش كني! البته نزديك شدن بهش محال بود و بغل كردنش محال تر! انگار تموم آدماي دنيا يه ديوار بزرگ سفيد بودن و اون يه تابلوي قيمتي خوشگل وسط ديوار كه فقط تا يه جايي اجازه ي نزديك شدن بهش رو داشتي. تُن صداش هم خاص بود! همه ي كلماتي كه مي گفت، دونه به دونش توي ذهنت مي موند و هي تكرار مي شد. اونقدر تكرار مي شد كه ديگه معناي حقيقيشو از دست مي داد و آخر تنها اون صداي لعنتيش توي ذهنت مي موند!
زمان عصبانيتش زبونت قفل مي كرد و وقتايي هم كه داشت از ته دل مي خنديد، نيشت خود به خود باز مي شد...
نمي تونم درست راجبش بنويسم،
نه من قدرتشو دارم، نه اين كلمه ها...
قبلا هم گفتم؛ آدماي دوست داشتني رو بايد دوست داشت. اما آدماي دوست داشتنيِ خاص رو بايد دوست داشت و دوست داشت و دوست داشت...
و اون يه جور خاصي، خاص بود!
"آنگاه كه از دنيا رفته ام، ماه زيباى آويل موهاى خيس از بارانش را پريشان مى كند و تو دل شكسته بر روى پيكر بى جان من خم ميشوى. و من اهميتى نمى دهم؛ چرا كه مى خواهم در آرامش به سر برم.به سان درختان سرسبز، هنگامى كه قطرات باران شاخه هاى نازكشان را خم مى كند. و من ساكت تر و سنگ دل تر از اكنون تو خواهم بود."
-سارا تسديل، شاعر
-سارا تسديل، شاعر
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
Llorando – Mulholland Drive
بالاخره پپپیییددددات کردم😍❤️
۰ موزیکی از فیلم بلوار مالهالند - صحنه ی گریه ی لوراندو
- یکی از شوکه کننده ترین صحنه های فیلم و بهترینش ❤️
#پیشنهادی
۰ موزیکی از فیلم بلوار مالهالند - صحنه ی گریه ی لوراندو
- یکی از شوکه کننده ترین صحنه های فیلم و بهترینش ❤️
#پیشنهادی
بزرگترين درد اينه كه نتوني شمارتو عوض كني از ترس اينكه اون بخواد و نتونه پيدات كنه...
خستگی و حوصله نداشتن که
به معنای دوست نداشتن نیست.
آدمها حق دارند گاهی کلافه باشند
و دلشان تنهایی بخواهد،
مگر مادرها وقتی از شیطنت و لجبازی بچه هایشان خسته میشوند و میگویند دیگر دوستت ندارم چیزی از دوست داشتنشان کم میشود؟!
یا پدرها که گاهی یادشان میرود با بچه هایشان بازی کنند و آنها را ببوسند دوست داشتنشان تمام شده است؟!
آدم گاهی یادش میرود عاشقی کند.
نه اینکه عاشق نباشدها، اتفاقا خیلی عاشق است
اما حال حوصله اش ابریست و ترجیح میدهد عشق را پشت ابر اندوهش پنهان کند تا آفتاب سرزندگی و نشاط دوباره بتابد.
اینجور روزها
برای همه آدمها اتفاق می افتد.
چون هیچکس آنقدر قدرتمند نیست که حالش همیشه خوب باشد و
دوست داشتن را مدام زمزمه کند.
کاش حال بد هم را درک کنیم
و خستگی و بی حوصلگی را پای بی علاقگی نگذاریم...
نازنین عابدین پور
به معنای دوست نداشتن نیست.
آدمها حق دارند گاهی کلافه باشند
و دلشان تنهایی بخواهد،
مگر مادرها وقتی از شیطنت و لجبازی بچه هایشان خسته میشوند و میگویند دیگر دوستت ندارم چیزی از دوست داشتنشان کم میشود؟!
یا پدرها که گاهی یادشان میرود با بچه هایشان بازی کنند و آنها را ببوسند دوست داشتنشان تمام شده است؟!
آدم گاهی یادش میرود عاشقی کند.
نه اینکه عاشق نباشدها، اتفاقا خیلی عاشق است
اما حال حوصله اش ابریست و ترجیح میدهد عشق را پشت ابر اندوهش پنهان کند تا آفتاب سرزندگی و نشاط دوباره بتابد.
اینجور روزها
برای همه آدمها اتفاق می افتد.
چون هیچکس آنقدر قدرتمند نیست که حالش همیشه خوب باشد و
دوست داشتن را مدام زمزمه کند.
کاش حال بد هم را درک کنیم
و خستگی و بی حوصلگی را پای بی علاقگی نگذاریم...
نازنین عابدین پور
- دوستم داري؟
+ آره دوستت دارم...
- خب وقتي آدم كسي رو دوست داره سعي مي كنه مشكلش رو حل كنه، نه اينكه ولش كنه. بايد خوب ازش مراقبت كني، شايد ديگه اون عشق رو نبيني.
+ آره دوستت دارم...
- خب وقتي آدم كسي رو دوست داره سعي مي كنه مشكلش رو حل كنه، نه اينكه ولش كنه. بايد خوب ازش مراقبت كني، شايد ديگه اون عشق رو نبيني.
از هيژده تا بيست و پنج سالگيم، موقع فوت كردن شمع تولدم اونو آرزو مي كردم. خودش مي دونست ولي مي گفت برآورده شدن آرزوها اونقدرا هم ساده نيست كه بشيني، چشمات رو ببندي و يه چيزي رو فوت كني تا عملي شه. از اون به بعد ديگه هيچي رو آرزو نكردم...من حتي آخر نمازام، يا وقتي قرآن ميخوندم هم از خدا مي خواستمش. اينم مي دونستا، ولي مي گفت نمي شه توقع داشت كه با خوندن چندتا آيه خدا خواستتو گوش بده. من باورم شده بود كه خدا هيچوقت آرزوهامو برآورده نميكنه! ولي بحث اين حرفا نبود، اون قلبش منو نمي خواست. به هر بهونه اي بود مي خواست بهش نرسم. يه جايي بهونه هاش اونقدر زياد شد كه واقعا رسيدنم بهش ممكن نبود. ٧ سال پيش، يادمه اوايل پاييز بود، من رو به يه قهوه مهمون كرد و بهم فهموند كه مال من نيست، ٧سال پيش، دقيقا وسط جوونيم! من بيست و شيش سالم بود و اون سي سال! از من بزرگتر بود ولي انگاري عقل توي كلش نبود! ٧ سال پيش راهمونو از هم جدا كرديم و اون زندگيشو كنار يكي ديگه ادامه داد، يكي كه به حساب انتخاب معقولانش بود! چند روز پيش توي ايستگاه مترو ديدمش! واقعا انتظارشو نداشتم. عادت به ديدنش توي واقعيت از سرم افتاده بود...شكمش اومده بود بالا، معلوم بود يه خبراييه! بچه دوست داشت...به زور اشكامو نگه داشته بودم. رفتم جلوتر...زل زده بودم بهش...نگاهش ديگه اون شادابي سابق رو نداشت. موهاش و ابروهاش رو رنگ كرده بود و اين سنش رو بالاتر نشون مي داد. من هيچوقت اين رنگ مو رو دوست نداشتم...موهاي حالت دار خرمايي خودش بيشتر بهش ميومد...دنبال اون حلقه اي مي گشتم كه نامزدش ٧ سال پيش بهش داده بود...اما توي دستش نديدم. كنار چشماش يه ذره چروك شده بود و خط هاي اخم پيشونيش واضح تر...زمان چه كارايي با آدم مي كنه! قاعدتا اگه اين چندسال رو من كنارش بودم متوجه ي اين همه تغييرات نمي شدم. رفتم جلوتر...بالاخره چشمش من رو ديد! خشكش زد! دهنش رو باز كرد تا حرفي بزنه اما نتونست! مترو رسيد اما هيچ كدوممون تكون نخورديم! رفتم جلوتر...آروم گفت: "سلام"
دلم براي صداش تنگ شده بود. نمي دوني شنيدن صداي معشوقت اون هم بعد اين همه سال چه حسي داره. حس عجيبيه، دلم نمي خواد كسي تجربه كنه. دوباره گفت: "چقدر عوض شدي...!"
نميتونستم صحبت كنم، دلم مي خواست اون حرف بزنه، به اندازه ي تمام اين ٧ سال...
ادامه داد: "موهات سفيد شده، تو هنوز خيلي جووني!"
نمي دونست جووني من همون وقتي كه رفت تموم شد.
يه لبخند زدم و گفتم: "بياين بشينيم"
جا خورد! فكر نمي كرد هنوز هم اينطوري باهاش صحبت كنم...خيلي حرفا زديم، فهميدم كه توي اين ٧ سال، خيلي بهش سخت گذشته و قصد جدايي از همسرش رو داره. واقعا ناراحت شدم چون از ته دلم خوشبختيش رو مي خواستم. شمارمو بهش دادم و گفتم اگر وكيل خواستين بهم بگين. موقع خداحافظي بهم گفت: "آخر نمازات، منو هم دعا كن."
نمي دونست خيلي وقته ديگه نه نمازي مي خونم و نه دعا مي كنم...منم در جواب بهش گفتم: "ميدونين كه دعاهاي من هيچوقت نمي گيره، نمي شه توقع داشت كه با گفتن چندتا كلمه خدا خواستمو گوش بده!"
خنديد اما ته دلش رو غم گرفت. نمي دونم، شايد مي شد حتي پشيموني رو توي چشماش ديد...راستش اون روز اولين روزي بود كه ديگه نگران خودش نبودم...نگران اون بچه اي بودم كه توي شكمشه...
همشو قورت دادم!
دلم براي صداش تنگ شده بود. نمي دوني شنيدن صداي معشوقت اون هم بعد اين همه سال چه حسي داره. حس عجيبيه، دلم نمي خواد كسي تجربه كنه. دوباره گفت: "چقدر عوض شدي...!"
نميتونستم صحبت كنم، دلم مي خواست اون حرف بزنه، به اندازه ي تمام اين ٧ سال...
ادامه داد: "موهات سفيد شده، تو هنوز خيلي جووني!"
نمي دونست جووني من همون وقتي كه رفت تموم شد.
يه لبخند زدم و گفتم: "بياين بشينيم"
جا خورد! فكر نمي كرد هنوز هم اينطوري باهاش صحبت كنم...خيلي حرفا زديم، فهميدم كه توي اين ٧ سال، خيلي بهش سخت گذشته و قصد جدايي از همسرش رو داره. واقعا ناراحت شدم چون از ته دلم خوشبختيش رو مي خواستم. شمارمو بهش دادم و گفتم اگر وكيل خواستين بهم بگين. موقع خداحافظي بهم گفت: "آخر نمازات، منو هم دعا كن."
نمي دونست خيلي وقته ديگه نه نمازي مي خونم و نه دعا مي كنم...منم در جواب بهش گفتم: "ميدونين كه دعاهاي من هيچوقت نمي گيره، نمي شه توقع داشت كه با گفتن چندتا كلمه خدا خواستمو گوش بده!"
خنديد اما ته دلش رو غم گرفت. نمي دونم، شايد مي شد حتي پشيموني رو توي چشماش ديد...راستش اون روز اولين روزي بود كه ديگه نگران خودش نبودم...نگران اون بچه اي بودم كه توي شكمشه...
همشو قورت دادم!
از تو چه پنهان !
دچار لعنتی ترین حسِ ممکنِ
دنیا شده ام؛
چیزی بین"داشتن" و "نداشتنت"...
دچار لعنتی ترین حسِ ممکنِ
دنیا شده ام؛
چیزی بین"داشتن" و "نداشتنت"...
دل سـ...ـاده داشـ...ـتـ ـن
تـ...ـاوان دارد
هـ ـر روز بایـ ـد بـدوزی
زخم هایـی کــه
از صــداقـتــت خــورده ای
تـ...ـاوان دارد
هـ ـر روز بایـ ـد بـدوزی
زخم هایـی کــه
از صــداقـتــت خــورده ای