۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.88K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
اگر کسی به اندازه ای که دوستش دارید دوستتان ندارد!
رابطه تان را تا نا کجا ادامه ندهید...
به خودتان امید ندهید،
که بالاخره روزی دوستم خواهد داشت!
اینکه گاهی از طرف او پذیرفته میشوید
وگاهی نمی شوید کلافه تان خواهد کرد.
گویی در جا می دوید هر چقدر تلاش میکنید،
به جایی نمی رسید!
این نرسیدن دایمی خسته تان میکند،
خشمگین میشوید،
افسرده میشوید،
خودتان را قانع نکنید...
(که اگر دوستم نداشت این همه مدت نمی ماند)...
او بخاطر خودش با شما مانده
شما با توجه ومحبتی که به او میکنید
احساس دوست داشتنی بودن به او میدهید،
غرورش را ارضا میکنید
باعث رشد عزت نفسش میشوید،
پس چرا با شما ادامه ندهد؟
وقتی به کسی که دوستتان ندارد نزدیک میشوید،
گویی به کاکتوس نزدیک میشوید
هرچه بیشتر نزدیک شوید،
بیشتر زخمی میشوید!!!
پس "کاکتوس هایتان را رها کنید.
بعضیااااا چقدر خوبن، تو زندگیشون کلى سختى کشیدن ولى اینقدر باهات خوب رفتار میکنن که محاله بفهمى چه غمى تو دلشونه
خب گاهی اوقات آدم هوس میکند تنها باشد،خودش باشد و خودش!
نه اینکه آدم منزویِ گوشه گیر یا افسرده یا اینکه از اطرافیانش فراری باشد،نه...!
گاهی آدم نیاز دارد به خودش استراحت بدهد و برای چند روزی هم که شده برای خودش زندگی کند!
موسیقی مورد علاقه اش را گوش بدهد،کتابِ مورد علاقه اش را بخواند،هر وقت که دلش خواست بخوابد،هروقت دلش خواست بیدار شود!
تنهایی قدم بزند و ساعت ها در فکر فرو برود!
بدونِ اینکه لازم باشد برای رفتارش توضیحی به کسی بدهد!
بدون اینکه نگران باشد که ای وای غذایش دیر شد، ای وای امروز خانه را گردگیری نکرد ،ای وای درآمدم برای این ماه کفایت نکرد و هزار فکر و استرسِ دیگر...
گاهی به تنها بودنِ اطرافیانتان رضایت بدهید!
اجازه بدهید بار روی دوشش را کم کند باور کنید روح و روانش جانِ تازه میگیرد،
و با حس و حالی بهتر به شما بازمیگردد!

المیرا دهنوی
‏زندگی اونقدرام قشنگ و گوگولی نیست که بخاطر خوشایند یکی دیگه تغییر کنیم و خودمون نباشیم
دست به سینه ایستادم رو‌به‌روش و گفتم: «اما من هیچ منظوری نداشتم».
بند کیفش از روی دوشش ول شد.
- تموم اون کارا و حرفا...
حرفشُ قطع کردم: بی‌منظور بود.
- اما...
+ هیچ منظور خاصی پشتشون نبود.

ناباور زل زد تو چشمام. مرتب اون دو تا تیله‌ی شیشه‌ایشُ بین دو تا چشمام می‌چرخوند. زیپ بیرونی کیفشُ باز کرد و سی‌دی مورد علاقه‌شُ اورد بیرون. اومدم بگم تیله‌های چشمات خوشرنگن؛ به جاش گفتم: «می‌خوای هدیه‌مُ پس بدی؟»
گفت: «می‌خوای دلتُ پس بگیری؟»
- دلم پیش خودمه
+ وقتی آلبوم مورد علاقه‌مُ توو یه بسته‌بندی خوشگل بهم هدیه دادی...
- فقط می‌خواستم خوشحالت کنم.
+ وقتی توو انجمن بعد از اون پیشنهادم تو تنها کسی بودی که ازم دفاع کردی...
- من فقط از نظرم دفاع کردم.
- وقتی یه هفته بیمارستان بودم و تو توو انجام پروژه‌هام کمکم کردی، وقتی همیشه همه‌ی حرفامُ شنیدی و قضاوت نکردی، وقتایی که بهم اعتماد به نفس می‌دادی...
- همیشه، همیشه، همیشه دلم پیش خودم بود.
+ حتی... حتی یه وقتا یه حرفایی می‌زدی که...
محکم و با عصبانیت گفتم: «من هیـــــچ منظوری نداشتم!»

دو تا تیله‌ی شیشه‌ایش، غمناک برق ‌زدن. تلاش‌هاش برای اثبات وجود حسی که می‌گفت بهش دارم بی‌فایده بود. راست می‌گفت. خیلی حرفا بهش زدم. کمترینش تعریف همیشگیم از خوشرنگی تیله‌های نافذش بود. همه چیزی می‌گفتم که تو دلش زلزله راه بندازم، اما همیشه مراقب بودم نگم دوستت دارم. دوست داشتن مثل گل زدنه و اعتراف به دوست داشتن مثل زدن گل به تیم خودت... می‌دونستم وقتی نگم، هر موقع که بخوام، راحت می‌تونم بزنم زیرش..‌. الانم زدم زیرش. زدم زیر دوست داشتن‌هام، زدم زیر تیله‌های عسلیش و پرتشون کردم توو دره‌ی سردرگمی.

می‌دونستم که باور نمی‌کنه. می‌دونستم که توو ذهنش کلی «چرا» دارن چرخ می‌خورن؛ اما خودم هم نمی‌دونستم چرا... فقط می‌دونستم توو‌ این زمونه‌ای که همه گل به خودی می‌زنن، من دلم نمی‌خواد جزو لشکر شکست خورده ها باشم .
جسارتا
" دوستت دارم "
لطفا به دل بگیر ...

#پدرام_مسافری
❤️
هميشه تو را جدي گرفتم
اين بزرگترين اشتباهم بود
تو
فقط
شوخي سرنوشت بودي!
دلم تو را می خواست.در تمام لحظه های زندگی ام دلم تو را می خواست.دلم می خواست وقتی پیاده از کنار خیابان عبور می کردیم تو از فانتزی های سکسی ات برایم می گفتی و من هم در فکر برآورده کردنشان بودم.دلم می خواست چشم هایم را می بستم و تا باز می کردم تو را می دیدم.دلم می خواست دستانت را محکم و سفت فشار می دادم و غرق در آرامش چشمانت می شدم.دلم می خواست تمام شعر های دنیا را خودت در گوشم می خواندی.دلم می خواست شب های تابستان توی حیاط خانه مان هندوانه میخوردیم و تخمه هایش را می شکستیم و تو از دغدغه های روز پر مشغله ات می گفتی.دلم می خواست شب های زمستان سرم را بگذارم روی شکمت و دیگر هیچ چیزی نگویم.دلم تو را می خواست.دلم با تو بودن را می خواست.دلم می خواست با هم کنار پنجره بنشینیم و رهگذر ها را نگاه کنیم و سیگارم را تو روشن کنی.دلم سفرهای دو نفره با تو را می خواست.دلم می خواست آدامس جویده شده ات را بگذارم درون دهانم و به آن شعر عباس معروفی فکر کنم.دلم میخواست در کنار تو غصه بخورم.دلم خیلی چیزها می خواست.
به هشت سالگی ات فکر می کنم.وقتی که کیف مدرسه کوچک ات را روی دوش ات می انداختی کاش من آن موقع تو را می دیدم.کاش مثلا پسر کوچک همسایه تان بودم و صبح ها مسیر مدرسه ی مان را با هم می رفتیم.میدانی این فکر ها از کجا می آید؟از بی حوصلگی،از بی کاری،از تنهایی،ازتلف شدن دقیقه ها.دلم تلف کردن عمر با تو را میخواست.هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم درون تخت خواب به این فکر میکنم که تو را دارم.اما هر بار به زور با این قضیه کنار می آیم.ثانیه ها بیهوده می گذرند و تو نیستی که بهترشان کنی و از من هم کاری بر نمی آید.حتی اگر فرهاد باشم هم تو شیرین قصه من نیستی.فقط تلخی ماند و بس.مجبورم بنشینم گوشه ی خانه و این تلخی هم کنارم می نشیند و زل می زند به خیابان خلوت و سوت و کور.چه فکر می کردیم و چه شد.می بینی؟آخرش هم دستانت رفت توی دستان دیگری.دستان من هم توی سوراخ دماغم ماند.همانطور که تو همیشه بدت می آمد.از من هم هیچ وقت خوشت نیامد.این را همان اول فهمیده بودم اما همیشه می خواستم خودم را گول بزنم که نه تو حواست به من هست،اما نبود.چه قدر دلم می خواست باشد اما نبود.کاری هم نمی توانستم بکنم.خریدن دسته گل بنفشه و گوشواره و کتاب و عروسک و خواندن شعر هم نقشه های مزخرفی بود که به جواب نرسید.دلم می خواست با تو پیر شوم،اما حالا با این گل کاکتوس پیر خواهم شد.گندش بزنند.ببین چه طور باید این روزها را بگذرانیم در حالی که تو اصلا نمی فهمی که یک نفر این جا از بس به تو فکر کرده است دستش درد گرفته است...

#پویا_رفیعی
به ماندن آدم ها اصرار نکنید!
چون عشقتان لوس میشود
چون غرورتان لکه دار میشود
چون آنها یاد خواهند گرفت به تمام خواسته هایشان در ازا نرفتن جامه عمل بپوشانند
آدم های ماندنی اصلا به رفتن فکر نمیکنند
به خودتان دروغ نگویید
شما بدون رفتنی ها هم زندگی را ادامه خواهید داد
فقط کمی سخت تر
گفت: «معلوم هست حواست کجاست؟»
معلوم بود.
حواسم همش به خودش بود.
ولی حواسش نبود:)