۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.88K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
همیشه با ترس بزرگ شدیم
ترس از نمره
ترس از کنکور
ترس از خراب شدن
ترس از دست دادن
ترس از نتونستن
تنها ترسی که هیچوقت نداشتیم
ترس از خوب زندگی کردن بود
وقتی" خواستن ها " بوی "شهوت" میدهند
وقتی" بودن ها " طعم " نیاز" دارند
وقتی" تنهاییها "بی هیچ یادی از یار، با هر کسی "پر"میشود
وقتی" نگاه ها" هرزه به "هرسو "روانه میشود
وقتی "غریزه" احساس را"پوشش"می دهد
وقتی" انسان بودن" آرزویی " دست نیافتنی" میشود
دیری نخواهد گذشت "حیوانات" برای "کوچک شمردن" یکدیگر به هم بگویند "آدم"....
آدم دقیقا همون لحظه که میگه
میخوام تنها باشم دلش تنهایی میخواد
ولی یه تنهایی دو نفره:)
اونجوری که یه آدم دیگه میتونه آرومت کنه
خودت نمیتونی:)
باشد؟
کاش دو نفر بودم
یکی دوسِت داشتو اون یکی زندگیشو میکرد
‏"بیا ببینمت"
‏مظلومانه ترین جمله دستوری
‏در زبان فارسی است
‏اگرچه دستوریست
‏اماگوینده هزار بار ویرانتر
‏و تنهاتر از آنست
‏که بخواهد دستور بدهد
بعد از نماز حاج اقا توی بلندگو می گه: می خوام کسی رو بهتون معرفی کنم که قبلا دزد بوده، مشروب و مخدرات مصرف می کرده و هر كثافتكاری مي كرده ولی خدا الان اونو هدایت کرده و همه چی رو گذاشته کنار.


بعد گفت: بیا فلانی میکروفن رو بگیر و خودت تعریف کن که چه جوری توبه کردی...

طرف اومد گفت: من يه عمر دزدی می کردم، معصیت می کردم، خدا آبروم رو نبرد، اما از وقتی توبه کردم حاج آقا واسم آبرو نذاشته...!
‏خیلی وقتا انرژی به ماده تبدیل نمیشه
برای همینه که من نمیتونم دستاتو بگیرم...
خسته‌ام از چهاردیواری
که به تکرار هیچ، مشغولم
خسته‌ام از شعار آزادی
روی دیوارهای سلّولم

خسته‌ام از شکنجه‌ی دائم
خسته از عشق و دین و فلسفه‌ام
ناگهان مثل آخرین منجی!
دستی آهسته می‌کند خفه‌ام...

سید مهدی موسوی
گفتم : هنوز با هَمین؟
گفت : نه دیگه
گفتم : چرا؟ شما که خیلی همو دوس داشتین
گفت : خب هنوزم داریم
گفتم : پس چی؟
گفت : من اونو دوس دارم، اونم همه رو ...

بابک زمانی
من راضي ام؛
به اينكه وسط روزمرگي هايت،
لحظه اي يادم را ميان افكارت چرخ بدهي.
من قانعم؛
باور كن اگر بگذاري به ذهنت بيايم،
چند ثانيه بيشتر آنجا نمي مانم...
دلتنگی را هر چقدر هم که پنهان کنی عاقبت از گوش و چشم و بینی‌ات بیرون میزند. از گوش که بیرون بزند غیر از صدای یار که هر از گاهی از روی توهم به گوشت میرسد نمیشنوی. از چشمت که بیرون بزند جز خاطرات یار که مثل سربازانِ ارتش نازی جلوی چشمت رژه میروند نمیبینی ..
گاهی هم اشک میشود و از چشمهایت سرازیر میشود روی گونه‌هایت ..
از بینی ات که بزند بیرون آنچنان نفست را سنگین میکند که یا وسطِ توهماتت جانت را میگیرد یا وسط تماشای رژه‌ی خاطرات ..
«یا هم در حین خفه کردنِ بغض‌های شبانه‌ات در رختخواب غافل گیرت میکند» ..
دیر یا زود کارت تمام است!
خلاصه بگویم که دلتنگی را هر چقدر هم پنهان کنی خودش را نشان میدهد ..
دلتنگی روی آدمهایی که به این مرض دچارند مثل لنگ‌های بابا لنگ دراز است ..
آنقدر نمایان است که همه به آن نشانه میشناسندشان ..
بابا لنگ دراز ..
آدم دلتنگ ..!
«و عجب نشانه‌ی دلخراشیست این دلتنگی ..»

#پگاه_صنیعی
ديدى وقتى به آخراى يك راه طولانى ميرسى، انگار ديرتر به هدف ميرسى
من دقيقاً همين بودم!
هر چى بيشتر دنبالِ تو مى دوييدم و به نزديكيات ميرسيدم، انگار بيشتر ازت دور ميشدم
من هر چى بيشتر به دنبال تصاحب كردنت بودم، تو بيشتر ازم فرار ميكردى!
مثل بازى هاى دوره بچگى مى مونه، من مُدام دنبالِ تو مى افتم و خسته ميشم و تو با زرنگى از من جلو مى افتى و فرار ميكنى...
لاكردار، يكم آرومتر تند بدو...!
رویای آمدنت را آنقدر در سرم پرورش دادم که حالا دخترکی شده جسور و با اقتدار ...
ولی باز هم نیامدی و مجبورم با او سازش کنم ...

#مژگان_یعقوبی