۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.88K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
تقصیر تو نیست من همیشه قهرمان های زندگی ام را دوست داشتم
از شرلوک هلمز بگیر که نیم ساعت قبل از شروع شدنش جلوی تلویزیون مینشستم تا شروع بشود وبعد هم تا اتمامش پلک نمیزدم، همه دیالوگ هایش را حفظ بودم و در خلوتم هزار بار خودم را جای او جا میزدم و نقشش را حتی بهتر از خودش بازی میکردم،
تا پینک فلوید افسانه ایی بگیر که بخاطرشان موهایم بلند بود و بیشتر اوقات تختم میشد استج و جاروی خانه گیتار برقی و مثل آن ها ترانه ها را از حفظ میخواندم و بالا و پایین میپریدم؛ تا این که تو را دیدم!
تو یک قهرمان جدید متفاوت دوست داشتنی در دسترس بودی، یک قهرمان با قائده خودت، نه مثل هیت لدجر گریمت. دوست داشتنی بودي، نه مثل هیچ قهرمان دیگري. از دیگران متفاوت بودی.
نه سریال بودی که نیم ساعت زودتر به انتظارت بشینم، نه پینک فلوید که ترانه هایت را حفظ کنم.
تو یک قهرمان دوست داشتنی هستی که نیمشود نقشت را بازی کرد.
#حامد_رجب_پور
اسکار سخت ترين كار دنيا هم ميرسه به؛
دوست معمولى بودن با كسى كه عاشقشى...!! 😣
ولی من یکی ازاین شبا که از شدت دلتنگی میزنه به سرم...
پا میشم میرم دم درِ خونشون
مهم نیست ساعت چنده ،
با مشت میکوبم رو درِشون
هرکی اومد میگم بگید خودش بیاد
خودش که اومد بدون هیچ حرفی محکم بغلش میکنم ودلم که آروم شد راهمو میکشم ومیرم...
#لیلا_فرهمند
می دانی چیست؟
گاهی دلم میخواهد "یک نفر" از راه برسد که خسته باشد!
یک نفری که خوشی هایش را کرده،
شکست‌هایش را تمام و کمال خورده و هزاران بار زمین خورده باشد!
که طعمِ انواع عشق هایِ رنگی و‌ پوشالی را چشیده و گوش‌هایش از دوست‌ داشتن های جعلی پُر شده باشد...
یک نفر که راه های زیادی را پیاده طِی کرده، خطاهای زیادی را متحمّل شده و تجربه های زیادی رویِ دوش‌هایش تلمبار شده و آنقدر پُخته و آب دیده شده که فرقِ بین عشق و هوس را به خوبیِ هر چه تمام تر میداند و در پیِ یک عشقِ واقعی همه‌یِ شهر را میگردد؛
کسی که گویا چشم‌هایش با همه‌ی مردمِ شهر فرق میکند؛
ناگهان بیاید و در اوجِ نا امیدی مرا از دور ترها ببیند، با دیدنم صاعقه‌ای به قلب و روحِ زخمی اش بخورد و حسِ خوبِ زندگی در رگ هایش جاری شود، مردانه عاشق شود و مردانه تر بماند پایِ این دوست داشتنی که تمامَش را زیر و رو کرده است...
یک نفر که از شدتِ خستگی، با من به پایانِ قصه یِ خوب و شیرینی بیندیشد، طوری که اگر روزی خود‌م را گُم کردم بداند باید کجا پیدایم کند آنطور که
‌تا ابد،
تا همیشه
من نقطه‌ی پایانیِ
زندگی اش شوم...!
اینهمه قلبِ شکسته
اینهمه تکلیف خود را ندانستن..
اینهمه وابستگیِ بی ثمر..
همه و همه فقط برای نبودنِ آدمهای ماندن است..
بله جانم ..!
ما «آدمِ ماندن» نداریم!
ته کشیده..کفگیرمان خورده تهِ دیگ!
یک مشت حرافِ الکی خوش شده ایم
که دلِ ماندن با هیچکس را نداریم..
نمی مانیم که موقعیت های بهتر را از دست ندهیم..!
چه مان شده؟
این دیگر چه جورش است؟
عجیب مبتلا شده ایم !
کاش خودِ خدا دست به کار شود و این بیماریِ همه گیر را ریشه کَن کند..!
دوست داشتنِ این روزا تاریخ انقضا داره ، تا وقتی محبت کنی کنارتن
اما وقتی یه جا ، تو یه لحظه دلت بگیره و ناراحت باشی بهشون بر میخوره و به جای اینکه یک بارم اونا کنارت باشن ازت دور میشن و حق به جانب باهات حرف میزنن !
دوست داشتنای این روزا بوی (باشی هستم نباشی هستن ) گرفته ...
کجاست دیگه اون عشقای از ته دل..
که اگه یه قطره اشک از چشم طرف مقابلشون می افتاد، زمینو زمانو بهم میدوختنو دستشونو میکردن دستمال و گونشو پاک میکردن ...
داریم خودمونو گول میزنیم تو دوره ی ما نه خبر از فرهاد هست نه شیرین
نه لیلی نه مجنون ....
خبرای این روزا حاکی از دوتا آدمِ که با میل به سمت هم میدوَن و بعد از اینکه بهم رسیدن با یه بحث از هم دور میشن !
دوستیایی که تاریخ انقضا روشون خورده ..
همونا که ترس میندازه تو جونت ...
همونا که یادشون عصرای پاییز بغض میشونه تو گلوت ..
آره از این دوستیا باید دوری کرد
که ثانیه به ثانیه جونتو میگیره‌!
که ثانیه به ثانیه باید وجودتو یادآوری کنی ...
سخته ولی دل کندن، شاید آسون تر باشه تا موندن و خرد شدن ...
که آخرشم بعد از کلی دلتنگ بودن بزارنتو برن ...
تا قبل از اینکه تاریخ انقضاتون تموم بشه خودتون کنار بکشید
اون ته مونده غرور و احساسِ شکسته رو کلا ازدست ندید ..
آخرین ایستگاه شب
خدایا....
وقتی تو از جنس بی‌نهایتی، پس من چگونه محدود شوم در خود و دنیای خود؟!
من با تو معنا میابم و تو امید می‌بخشی به ناامیدی‌های این روزهایم؛
و من چنان در این دریای بیکرانِ رحمتت غرق میشوم که تمامِ ناممکن‌ها برایم ممکن می‌شوند ..
و تمام قفلــها ، کلیــد ...
و تمام آشوبــها ، آرامش ...
خدایا ...
دنیای محدودم را با حضور خودت وسعــت ببخش
تا بدانم وقتی پابه‌پای تو قدم بردارم؛ به آرامشی خواهم رسید که دیگر بی‌قراری‌ها سهمِ روزهایــم نمی‌شود ...
و من می‌مانم و خدایــی که بودنش حالِ دلم را خوبِ خوب می‌کند ...
من میتونم ازت دلخور باشم، ولی وقتی میبینمت به چشمات لبخند بزنم
میتونم ازت دلشکسته باشم ولی برای دل‌آرومیت تلاش کنم
میتونم به خاطر کارات مریض باشم ولی برای سلامتیت دعا کنم
اینا یعنی دوستت دارم
ولی خب
تو اگه دلخورم نکنی، اگه دلمُ نشکونی، اگه مریضم نکنی، بیشتر دوستت دارم :)

#آنا_جمشیدی
درست یادم نیست!
شاید همین روزهای پاییز بود که فهمیدم دلم فیلش یاده هندوستان کرده عاشقت شده!
دلم برای همه چیزَت سریع خودش را میباخت ..
هر وقت نگاهم به نگاهت میخورد مثل دختران عهد قجَر دست پاچه میشدم!سرم را زیر می‌انداختم و گوشه‌ی لبم را گاز میگرفتم ..
نگاهت مردانه بود آخَر! جان میدادم برای اینکه یک لحظه‌ چشمهایت روی من بتابد اما هیچگاه نمیتوانستم نگاهشان کنم ..
دستهایت .. آخ دستهایت بوی دستهای پدرم را میداد!
یکبار از کنارم رد شدی و دستت به دستم خورد ..
یادم است تا صبح خیال پردازی میکردم که چقدر جذاب بوده آن لحظه که دستهایمان همدیگر را لمس کرده‌اند ..
یک بار هم میان کوچه داشتم از آن قهقهه‌های شیطنت‌آمیز دخترانه‌ام میزد که رد شدی و ..
چشمهایم با چشمهایت برخورد کرد و ..
اخم‌هایت را مثلِ جنتِلمن‌های اروپایی که آن زمان تلویزیون نشانشان میداد و همه‌ی دخترها کشته مردشان بودند در هم کشیدی ..
فهمیدم صدای قهقهه‌ام زیادی بلند بوده ..
دویدم داخل خانه و در را محکم بستم!
لبخندم را هیچگاه فراموش نمیکنم ..
عجیب از ته دل بود اما آرام و بی صدا ..!
چه حالی داشتم کلِ آنروز را ..خانم‌جان نیشگونم میگرفت و میگفت دختر بوی عشق به مشامت رسیده که اینطور سر به هوای شده‌ای ..
بیچاره خودش هم دردِ عشق داشت و دم نمیزد ..!
امروز باز هم هوس همان روزها را کرده‌ام ..
امروزی که شاید پیر شده باشم برای جوانی کردن و دلبری کردن و این حرف‌ها ..
امروزی که به خیالِ دیگران دلم نمیلرزد برای هیچ نگاهی و هیچ دوست داشته شدنی ..
اما تو بدان؛
که امروز حسابی هوسِ "نگاه‌های مردانِه‌ات" را
هوس "غیرتی شدن‌ها" و "اخم‌هایت را کرده‌ام" ..
تو بدان که امروز " تنها یک «تو» را داشتن کافی‌ست که مرا به همان دخترکِ سر به هوای آن روزها برگرداند .."

#پگاه_صنیعی
سال‌ها بعد تو را برای نوه‌هایم تعریف میکنم..!
بدونِ کم و کاستی .. هر چه بود و نبود را برایشان میگویم
به نوه‌ی دختریم میگویم :
- "مادر اونقدر مهرش به دلم بود که اسمشو گذاشتم واسه داییت! "
ميدانم که نوه‌‌ی پسریَم میپرسد " مادر بزرگ واسه همینه هر وقت بابامو صدا میزنی میگی قربونِ اسمت برم؟"
لبخند میزنم و جوابش را نمیدهم ..
آخر رویَم نمیشود از قربان صدقه رفتن‌هایم برایت جلوی نوه‌های قد و نیم قدم بگویم ..!
بعده‌ها عکسهایت را نشانشان میدهم ..
آن‌ها هم میگویند :
- " چقدر چهرش با جوونیای پدر بزرگ فرق داره "
+ " آره مادر. این یکی شرق بود اون یکی غرب .. آدما شبیه هم نیستن . نمیشه کسی رو پیدا کنی که جای اون یکی رو واست بگیره! نمیتونی آدما رو بذاری جای هم! جای بقیه یا پاشونو میزنه یا دلشونو! نمیشه مادر نمیشه .. "
آخ که چقدر بگویم برایشان از عاشقانه‌هایمان ..
از آن وقت‌هایی برایشان میگویم که برایِ هم شعر میخواندیم و میخندیدیم !
از آغوش‌هایمان که همیشه برای هم باز بود .. حتی وقت‌هایی که از هم دور بودیم!
آخ که چقدر حسودیشان میشود به عشق بازی‌هایمان ..
این را هم میدانم که حتما یکی از نوه‌هایم میپرسد:
- " مادر جون شما که انقدر عاشق هم بودین چطور شد الان فقط خاطراتش واستون موند؟ "
سرم را پایین می‌اندازم .. هنوز هم همان عادتم را دارم !
نمیتوانم جلوی کسی گریه کنم ..
وگرنه کجا بهتر از شانه‌های نوه‌هایم برای زار زدنِ دلتنگی‌هایم ..
چه دستهایی بهتر از دست‌های جگر گوشه‌هایم برای پاک کردنِ اشکهایم !
برای سوالش جوابِ قانع کننده‌ای ندارم ..
فقط میگویم :
+ " نمیدونم چیشد که رفت مادر جون ..
فقط یه روز چشمامو باز کردم دیدم دیگه نیست ..
دیگه ندارمش!
رفت .. بی سر و صدا !
ولی بعده‌ این همه سال هنوز سر و صدای عشقش ولم نمیکنه ..
هنوز مهرش به دلمه مادر ..
هنوز! "

#پگاه_صنیعی
🌸🌸🌸

❇️ این متن جزو 10 متن برتر از نگاه مجله معتبر فوربس است و سه مرتبه در این لیست در مقام اول قرار گرفته است و واقعا زیباست....👇

یک پسر و دختر کوچک مشغول بازی با یکدیگر بودند، پسر کوچولو یه سری تیله و دختر چنتایی شیرینی داشت، پسر گفت: من همه تیله هامو بهت میدم و تو هم همه شیرینی هاتو به من بده، دختر قبول کرد...
پسر بزرگترین و زیباترین تیله رو یواشکی برداشت و بقیه را به دختر داد، اما دختر کوچولو همانطور که قول داده بود تمام شیرینی ها رو به پسرک داد.
اون شب دختر کوچولو خوابید و تمام شب خواب بازی با تیله های رنگارنگ رو دید...
اما پسر کوچولو تمام شب نتونست بخوابه به این فکر میکرد که حتما دخترک هم یه خورده از شیرینی هاشو قایم کرده و همه رو بهش نداده...
عذاب مال کسی است که صادق نیست...
و آرامش از آن کسانی است که صادقند...
گفتند مرد گریه نکند
دختر، پیشنهاد شروع رابطه را ندهد
پسر ابراز علاقه نکند
 دختر بلند نخندد؛
آخرش که چه؟!
مگر آنهایی که اینکار هارا نکردند به کجا رسیده اند؟!
محض رضای خدا تمام کنید این حرفهارا
احساسی که ناگفته بماند
غصه هایی که اشک نشوند
خنده ای که پنهان شود ‌
علاقه که ای پنهان بماند
همه اش می‌شود"درد"
دردی که بالاخره روزی ،جایی، کسی را از نفس خواهد انداخت!
هیچ قول مردانه ای
به نتیجه نمی رسد
بیا برای با هم بودن
زنانه تلاش کنیم !