گاهی زندگی دقیقا همان ساعت شنی روی میز می شود که بعد از این که شن ها قسمت پایینی شیشه را پر کردند، کسی قرار نیست سر و تهش کند برای جابجایی بخش خالی و پر شیشه... و شن ها... لحظه هایی که با سرعت هرچه تمام تر می دوند و مثل ماهی قرمزهای کوچک از دستت لیز می خورند.
هر لحظه تمام شدن حضور آن کس که می خواهی و باید باشد را حس می کنی و میخواهی چنگ بیندازی به ثانیه ها تا بایستند. که نگذرند؛ که فرو نریزند...
توی سرت یک ریز صدای تایمر بمبی ساعتی را می شنوی که تمرکزت را از بودن در این لحظه ها می گیرد. که یک سال مانده، شش ماه وقت داری، فقط یک روز دیگر...
با همه ی وجودت می خواهی بمب را خنثی کنی اما انگار بمب روی سقف نصب شده و دستانت را از پشت بسته باشند. گاهی دلت می خواهد بمب را پیش از موعد منفجر کنی تا لااقل خلاص شوی از شر این بیب بیب هایی که مغزت را متلاشی می کنند، اما صدایی از درونت، از جایی که نمی دانی کجاست می گوید دست نگه دار...از سکوت های بین این بوق ها لذت ببر...
می گوید شاید این بمب واقعی نباشد... و تو باز هم دل خوش می کنی به همان آرامش های نیم بند لابلای بوق ها...
می دانی که این ساعت بالاخره می ایستد. شن ها تمام می شوند، ته می کشد آرامش نیم بندت...بمب منفجر می شود، تکه پاره ات می کند اما تو هنوز نفس می کشی و با هر نفس درد را زندگی می کنی. بمب لعنتی منفجر می شود تا با موج انفجارش او را پرتاب کند به جایی که هیچ کدام نمی دانید، که هیچ کدام نمی خواهید. اصلا قرار بوده منفجر شود تا لحظه های خوبتان را نابود کند و تو زیر آوار خاطرات مشترک له شوی. با همان دستان بسته بمانی زیر ویرانه های سقف رویاهایت و نخواهی هیچ ناجی ای از زیر حجم نبودنش بیرونت بکشد... مگر خودش... که حتی اگر دستت را نگیرد، اگر با دست های خودش آوار را کنار نزند، یک نگاه مهربانش، یک صدای گرمش، یک لبخند دلنشینش کافیست تا جان بگیری و همه ی آوارها را کنار بزنی و آن چنان روی پا بایستی که انگار از اول بمبی در کار نبوده.
گاهی زندگی ساعتی شنی می شود که یک بمب ساعتی رویش نصب شده. بمبی که نمی توانی تایمرش را ببینی و فقط صدای بوق هایش را می شنوی. بوق هایی که هر کدامشان ممکن است بوق آخر باشد...
بیب بیب بیب... بومب....
#آنا_جمشیدی
هر لحظه تمام شدن حضور آن کس که می خواهی و باید باشد را حس می کنی و میخواهی چنگ بیندازی به ثانیه ها تا بایستند. که نگذرند؛ که فرو نریزند...
توی سرت یک ریز صدای تایمر بمبی ساعتی را می شنوی که تمرکزت را از بودن در این لحظه ها می گیرد. که یک سال مانده، شش ماه وقت داری، فقط یک روز دیگر...
با همه ی وجودت می خواهی بمب را خنثی کنی اما انگار بمب روی سقف نصب شده و دستانت را از پشت بسته باشند. گاهی دلت می خواهد بمب را پیش از موعد منفجر کنی تا لااقل خلاص شوی از شر این بیب بیب هایی که مغزت را متلاشی می کنند، اما صدایی از درونت، از جایی که نمی دانی کجاست می گوید دست نگه دار...از سکوت های بین این بوق ها لذت ببر...
می گوید شاید این بمب واقعی نباشد... و تو باز هم دل خوش می کنی به همان آرامش های نیم بند لابلای بوق ها...
می دانی که این ساعت بالاخره می ایستد. شن ها تمام می شوند، ته می کشد آرامش نیم بندت...بمب منفجر می شود، تکه پاره ات می کند اما تو هنوز نفس می کشی و با هر نفس درد را زندگی می کنی. بمب لعنتی منفجر می شود تا با موج انفجارش او را پرتاب کند به جایی که هیچ کدام نمی دانید، که هیچ کدام نمی خواهید. اصلا قرار بوده منفجر شود تا لحظه های خوبتان را نابود کند و تو زیر آوار خاطرات مشترک له شوی. با همان دستان بسته بمانی زیر ویرانه های سقف رویاهایت و نخواهی هیچ ناجی ای از زیر حجم نبودنش بیرونت بکشد... مگر خودش... که حتی اگر دستت را نگیرد، اگر با دست های خودش آوار را کنار نزند، یک نگاه مهربانش، یک صدای گرمش، یک لبخند دلنشینش کافیست تا جان بگیری و همه ی آوارها را کنار بزنی و آن چنان روی پا بایستی که انگار از اول بمبی در کار نبوده.
گاهی زندگی ساعتی شنی می شود که یک بمب ساعتی رویش نصب شده. بمبی که نمی توانی تایمرش را ببینی و فقط صدای بوق هایش را می شنوی. بوق هایی که هر کدامشان ممکن است بوق آخر باشد...
بیب بیب بیب... بومب....
#آنا_جمشیدی
میدونی کنار هم بودن این نیست که فقط
حتما پیشت باشه و ساعت ها هی زل بزنی
تو چشاش و هر وقتم دلت خواست
دستاشو بگیری و باهاش بری بیرون و خودتو غرق کنی تو آغوشش و آروم شی.
گاهی وقتا میتونه عشق یه فاصله باشه،
و تو هم اونقدر دلتنگ باشی که نتونی تو
چشاش زل بزنی و دستاشو بگیری.
ولی وقتی میشنی ساعت ها تو اوجِ
دلتنگی بهش فکر میکنی و با خیال بودنش باهاش کُلِ خیابونا و کافه
های دنج شهر با هم میگردین و وسط
خیابون دستاشو میگیری و بغلش میکنی،
هیچ فرقی با اینکه جلوت نشسته باشه نداره.
عشق فقط این نیست که هی فقط خوده
واقعیش جلوت نشسته باشه.
عشق میتونه یه خیال باشه،خیال زندگی کردن با کسی که بیشتر از هر کسی دوسش داری و فکر کردن بهش آرومت میکنه.
باور کنید یه نبودن هایی هست که میتونه از خیلی بودن ها قشنگتر باشه.
-محمدپرتو
حتما پیشت باشه و ساعت ها هی زل بزنی
تو چشاش و هر وقتم دلت خواست
دستاشو بگیری و باهاش بری بیرون و خودتو غرق کنی تو آغوشش و آروم شی.
گاهی وقتا میتونه عشق یه فاصله باشه،
و تو هم اونقدر دلتنگ باشی که نتونی تو
چشاش زل بزنی و دستاشو بگیری.
ولی وقتی میشنی ساعت ها تو اوجِ
دلتنگی بهش فکر میکنی و با خیال بودنش باهاش کُلِ خیابونا و کافه
های دنج شهر با هم میگردین و وسط
خیابون دستاشو میگیری و بغلش میکنی،
هیچ فرقی با اینکه جلوت نشسته باشه نداره.
عشق فقط این نیست که هی فقط خوده
واقعیش جلوت نشسته باشه.
عشق میتونه یه خیال باشه،خیال زندگی کردن با کسی که بیشتر از هر کسی دوسش داری و فکر کردن بهش آرومت میکنه.
باور کنید یه نبودن هایی هست که میتونه از خیلی بودن ها قشنگتر باشه.
-محمدپرتو
چند روز پيش بين كاغذهاى قديمى يك نامه ى كوچيك پيدا كردم. نوشته بودم « مامان! تو چه جورى بزرگ شدى و گريه نكردى؟ اگه من بزرگ بشم هرروز گريه مى كنم...»
گريه ام گرفت.
گريه ام گرفت.
دوست داشتنش شبیه بستنی بود. یخ بودا، ولی میچسبید. حتی وسط زمستون. یخ بودا، مثه وقتی که تو زمستون میری رو کوه بستنی میخوری و همهی بدنت مثه بید میلرزه، وقتی کنارم بود همهی وجودم از حجم سرماش میلرزید. ولی آدمی که هوس بستنی کرده که این چیزا حالیش نیس. میشینه کنار آتیش و بستنیشو میخوره.
دوست داشتنشُ که قورت میدادم، قلبم یخ میکرد، ولی من با آتیش خیالای رنگارنگ خودمُ گرم میکردم.
این خیالا سرمُ گرم میکرد؛ دلمُ نه. یه کم دیر شد تا فهمیدم که دوست داشتن باید دلمُ گرم کنه. که حضورم باید دلشُ گرم کنه، نه سرشُ...
دوست داشتنشُ که قورت میدادم، قلبم یخ میکرد، ولی من با آتیش خیالای رنگارنگ خودمُ گرم میکردم.
این خیالا سرمُ گرم میکرد؛ دلمُ نه. یه کم دیر شد تا فهمیدم که دوست داشتن باید دلمُ گرم کنه. که حضورم باید دلشُ گرم کنه، نه سرشُ...
اگه یکیُ دارین که براتون موزیکای خوب میفرسته، #خوشبختید ♥️
دست به سینه ایستادم روبهروش و گفتم: «اما من هیچ منظوری نداشتم».
بند کیفش از روی دوشش ول شد.
- تموم اون کارا و حرفا...
حرفشُ قطع کردم: بیمنظور بود.
- اما...
+ هیچ منظور خاصی پشتشون نبود.
ناباور زل زد تو چشمام. مرتب اون دو تا تیلهی شیشهایشُ بین دو تا چشمام میچرخوند. زیپ بیرونی کیفشُ باز کرد و سیدی مورد علاقهشُ اورد بیرون. اومدم بگم تیلههای چشمات خوشرنگن؛ به جاش گفتم: «میخوای هدیهمُ پس بدی؟»
گفت: «میخوای دلتُ پس بگیری؟»
- دلم پیش خودمه
+ وقتی آلبوم مورد علاقهمُ توو یه بستهبندی خوشگل بهم هدیه دادی...
- فقط میخواستم خوشحالت کنم.
+ وقتی توو انجمن بعد از اون پیشنهادم تو تنها کسی بودی که ازم دفاع کردی...
- من فقط از نظرم دفاع کردم.
- وقتی یه هفته بیمارستان بودم و تو توو انجام پروژههام کمکم کردی، وقتی همیشه همهی حرفامُ شنیدی و قضاوت نکردی، وقتایی که بهم اعتماد به نفس میدادی...
- همیشه، همیشه، همیشه دلم پیش خودم بود.
+ حتی... حتی یه وقتا یه حرفایی میزدی که...
محکم و با عصبانیت گفتم: «من هیـــــچ منظوری نداشتم!»
دو تا تیلهی شیشهایش، غمناک برق زدن. تلاشهاش برای اثبات وجود حسی که میگفت بهش دارم بیفایده بود. راست میگفت. خیلی حرفا بهش زدم. کمترینش تعریف همیشگیم از خوشرنگی تیلههای نافذش بود. همه چیزی میگفتم که تو دلش زلزله راه بندازم، اما همیشه مراقب بودم نگم دوستت دارم. دوست داشتن مثل گل زدنه و اعتراف به دوست داشتن مثل زدن گل به تیم خودت... میدونستم وقتی نگم، هر موقع که بخوام، راحت میتونم بزنم زیرش... الانم زدم زیرش. زدم زیر دوست داشتنهام، زدم زیر تیلههای عسلیش و پرتشون کردم توو درهی سردرگمی.
میدونستم که باور نمیکنه. میدونستم که توو ذهنش کلی «چرا» دارن چرخ میخورن؛ اما خودم هم نمیدونستم چرا... فقط میدونستم توو این زمونهای که همه گل به خودی میزنن، من دلم نمیخواد جزو لشکر شکست خوردهها باشم...
#آنا_جمشیدی
بند کیفش از روی دوشش ول شد.
- تموم اون کارا و حرفا...
حرفشُ قطع کردم: بیمنظور بود.
- اما...
+ هیچ منظور خاصی پشتشون نبود.
ناباور زل زد تو چشمام. مرتب اون دو تا تیلهی شیشهایشُ بین دو تا چشمام میچرخوند. زیپ بیرونی کیفشُ باز کرد و سیدی مورد علاقهشُ اورد بیرون. اومدم بگم تیلههای چشمات خوشرنگن؛ به جاش گفتم: «میخوای هدیهمُ پس بدی؟»
گفت: «میخوای دلتُ پس بگیری؟»
- دلم پیش خودمه
+ وقتی آلبوم مورد علاقهمُ توو یه بستهبندی خوشگل بهم هدیه دادی...
- فقط میخواستم خوشحالت کنم.
+ وقتی توو انجمن بعد از اون پیشنهادم تو تنها کسی بودی که ازم دفاع کردی...
- من فقط از نظرم دفاع کردم.
- وقتی یه هفته بیمارستان بودم و تو توو انجام پروژههام کمکم کردی، وقتی همیشه همهی حرفامُ شنیدی و قضاوت نکردی، وقتایی که بهم اعتماد به نفس میدادی...
- همیشه، همیشه، همیشه دلم پیش خودم بود.
+ حتی... حتی یه وقتا یه حرفایی میزدی که...
محکم و با عصبانیت گفتم: «من هیـــــچ منظوری نداشتم!»
دو تا تیلهی شیشهایش، غمناک برق زدن. تلاشهاش برای اثبات وجود حسی که میگفت بهش دارم بیفایده بود. راست میگفت. خیلی حرفا بهش زدم. کمترینش تعریف همیشگیم از خوشرنگی تیلههای نافذش بود. همه چیزی میگفتم که تو دلش زلزله راه بندازم، اما همیشه مراقب بودم نگم دوستت دارم. دوست داشتن مثل گل زدنه و اعتراف به دوست داشتن مثل زدن گل به تیم خودت... میدونستم وقتی نگم، هر موقع که بخوام، راحت میتونم بزنم زیرش... الانم زدم زیرش. زدم زیر دوست داشتنهام، زدم زیر تیلههای عسلیش و پرتشون کردم توو درهی سردرگمی.
میدونستم که باور نمیکنه. میدونستم که توو ذهنش کلی «چرا» دارن چرخ میخورن؛ اما خودم هم نمیدونستم چرا... فقط میدونستم توو این زمونهای که همه گل به خودی میزنن، من دلم نمیخواد جزو لشکر شکست خوردهها باشم...
#آنا_جمشیدی
دقایقی در زندگي هست
كه دلت برای کسي آنقدر تنگ ميشود
كه ميخواهي او را
از روياهايت بيرون بكشي و
در دنياي واقعي بغلش كني...
#گابريل_گارسياماركز
كه دلت برای کسي آنقدر تنگ ميشود
كه ميخواهي او را
از روياهايت بيرون بكشي و
در دنياي واقعي بغلش كني...
#گابريل_گارسياماركز
كاش يه قرصى بسازن واسه فراموشى.
خودت براى خودت تجويز كنى
صبح، ظهر، شب
يا نه
هروقت يادش افتادم
هروقت دل بى صاحبم گرفت
هر وقت وقتى براى خودم نداشتم.
اگه بوي عطر اشنا خورد به مشامم
اگه رنگ لباس مورد علاقم رو يه روز تن يه كس ديگه اى ديدمو يادش افتادم
اگه بارون زد و با اين روزاى تلخ بارونى خاطره داشتم .
- حسين سليمانى
خودت براى خودت تجويز كنى
صبح، ظهر، شب
يا نه
هروقت يادش افتادم
هروقت دل بى صاحبم گرفت
هر وقت وقتى براى خودم نداشتم.
اگه بوي عطر اشنا خورد به مشامم
اگه رنگ لباس مورد علاقم رو يه روز تن يه كس ديگه اى ديدمو يادش افتادم
اگه بارون زد و با اين روزاى تلخ بارونى خاطره داشتم .
- حسين سليمانى
✨
بعضی ها آمده اند
که معجزه ی زندگی آدم باشند.
می آیند که وسط بدبختی های روزمره ات، برای لحظاتی هم که شده
پرت شوی وسط خوشبختی.
می آیند که حتی وقتی از دردهایت برایشان حرف می زنی، از اینکه او را داری که اینطور دو جفت گوش شده
برای شنیدن حرف هایت، کیف کنی و یکهو دردهایت فراموشت شوند.
اصلا بعضی ها انقدر با خودشان معجزه می آورند که اگر یک روز نباشند،
همین نبودنشان می شود
بزرگ ترین درد زندگی.
- آنا جمشیدی
بعضی ها آمده اند
که معجزه ی زندگی آدم باشند.
می آیند که وسط بدبختی های روزمره ات، برای لحظاتی هم که شده
پرت شوی وسط خوشبختی.
می آیند که حتی وقتی از دردهایت برایشان حرف می زنی، از اینکه او را داری که اینطور دو جفت گوش شده
برای شنیدن حرف هایت، کیف کنی و یکهو دردهایت فراموشت شوند.
اصلا بعضی ها انقدر با خودشان معجزه می آورند که اگر یک روز نباشند،
همین نبودنشان می شود
بزرگ ترین درد زندگی.
- آنا جمشیدی
باور کنید آنقدَر سخت نیست
فهمیدن اینکه در زندگی یک نفر
اضافی هستید یا نه ..
هر انسانی هر چقدر هم که بگوید دوستتان دارد؛
دست بر قضا رفتارهایی از خود نشان می دهد که شما
به اضافی بودنتان یقین پیدا می کنید
اما آدمیزاد است دیگر..
گاهی دست به دامن دروغ هایی می شود که
خودش هم از بازگو کردنشان خجالت می کشد
اما همان ها را برای قانع کردن خود استفاده می کند..
و با این کار باز هم
می ماند ، دور و برِ کسی که یک درصد هم مایل به بودنش
نیست..
گاهی قبولاندن این موضوع به خودمان آنقدر سخت
می شود که حاضریم یک عمر پشیمانی را
بپذیریم تا لحظه ای به ترکِ آن شخص فکر نکنیم..
راستی ،
آدمیزاد چه موجود احمق و سخت جانی است !
- زیور شیبانی
فهمیدن اینکه در زندگی یک نفر
اضافی هستید یا نه ..
هر انسانی هر چقدر هم که بگوید دوستتان دارد؛
دست بر قضا رفتارهایی از خود نشان می دهد که شما
به اضافی بودنتان یقین پیدا می کنید
اما آدمیزاد است دیگر..
گاهی دست به دامن دروغ هایی می شود که
خودش هم از بازگو کردنشان خجالت می کشد
اما همان ها را برای قانع کردن خود استفاده می کند..
و با این کار باز هم
می ماند ، دور و برِ کسی که یک درصد هم مایل به بودنش
نیست..
گاهی قبولاندن این موضوع به خودمان آنقدر سخت
می شود که حاضریم یک عمر پشیمانی را
بپذیریم تا لحظه ای به ترکِ آن شخص فکر نکنیم..
راستی ،
آدمیزاد چه موجود احمق و سخت جانی است !
- زیور شیبانی
سکوت میکنی که اونی که میخوای بفهمه نیستی:)
که بگه چی شده بگه باهام حرف بزن!
ولی میبینی بین روزمرگیاش کلا فراموش شدی:)
و نه خودت نه سکوتت دیده نشد:))
که بگه چی شده بگه باهام حرف بزن!
ولی میبینی بین روزمرگیاش کلا فراموش شدی:)
و نه خودت نه سکوتت دیده نشد:))
You know what’s different about you?
You still make me smile,
after all those cries!
ميدونى چى راجب تو متفاوته؟
تو هنوزم ميتونى منو بخندونى،
بعد از اون همه گريه
You still make me smile,
after all those cries!
ميدونى چى راجب تو متفاوته؟
تو هنوزم ميتونى منو بخندونى،
بعد از اون همه گريه
تو، کل قصهی من بودی و
من تنها یک صفحه از داستانت
من فقط قلمم معجزه میکرد و
تو چشمات بود یک قلم از شاهکارت
من تنها یک صفحه از داستانت
من فقط قلمم معجزه میکرد و
تو چشمات بود یک قلم از شاهکارت
اگه یه گرگ توو لباس بَرهها میزنه به گَله و یه بره شکار میکنه، تقصیر برهها نیست که بَرهن و نفهمیدن اون یکی که بَره بنظر میرسه در اصل یه گرگه!
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
اگه یه گرگ توو لباس بَرهها میزنه به گَله و یه بره شکار میکنه، تقصیر برهها نیست که بَرهن و نفهمیدن اون یکی که بَره بنظر میرسه در اصل یه گرگه!
فیالواقع که چقدر بی چشم و روست این آدمیزاد! مثل گرگ، آدم را پاره پاره میکند و فردایش راست راست در خیابان راه میرود. این چه جور گرگی است که تا روز پیش از غارت، حتی تا ساعتی پیش از غارت از بره هم رامتر مینماید.
کلیدر
محمود دولت آبادی
کلیدر
محمود دولت آبادی