عشق ما پرتو ندارد ما چراغ مُردهایم
گرم کن هنگامه دگر که ما افسردهایم
- وحشی بافقی
گرم کن هنگامه دگر که ما افسردهایم
- وحشی بافقی
سامانتا : همیشه تو هر رابطه ای یه نفر هست که از اون یکی عاشق تره؛ خدا کنه اون یه نفر من نباشم .
دیالوگ در If Only💛
دیالوگ در If Only💛
بیا بشکن درِ این خونه رو امّا به دلم دست نزن !!!
فکر نکنین قلب اون آدمی که
دوستون داره، کارخونهی عشقه
هر کارخونهای که ضعیف بره بالا
یه روز بسته و
هر کارخونه داری،
یه روز ورشکست میشه!
دوستون داره، کارخونهی عشقه
هر کارخونهای که ضعیف بره بالا
یه روز بسته و
هر کارخونه داری،
یه روز ورشکست میشه!
فکر کردن بهت مثه پارو زدن در جهت عکس جریان آب رودخانه منو تو لحظه ثابت نگه داشته، نه میتونم برم جلو نه قدرت برگشت به عقب رو دارم
”دچارِ نوعی بهتزدگی و بیحسی شدهام. احساسِ خستگی نمیکنم، خوابم نمیآید، غصهدار نیستم، شاد هم نیستم؛ قدرتِ این را ندارم که تو را با خیالِ خودم به اینجا بیاورم.
هر چند که تصادفاً سمتِ راستم یک صندلیِ خالی وجود دارد، گویی برای تو گذاشته شده است؛
در چنگالِ چیزی هستم و نمیتوانم خودم را از دستش رها کنم.“
فرانتس کافکا
هر چند که تصادفاً سمتِ راستم یک صندلیِ خالی وجود دارد، گویی برای تو گذاشته شده است؛
در چنگالِ چیزی هستم و نمیتوانم خودم را از دستش رها کنم.“
فرانتس کافکا
تا کی باید بت تکست بدم بگم ساری بیبی دستم خورد ؟؟ =)
@Deep_Mo | Talkdown_kave
@Deep_Mo | Talkdown_kave
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عشق برای این بود که قلبها بهم نزدیکتر شوند، اما این روزها فقط دارد آدمها را از هم دور میکند. نمیدانم آدمها عوض شدهاند یا معنای عشق...شاید هم این آدمهای بی شرف معنای عشق را عوض کردهاند.
رویاهایی که در حد یک رویا باقی میمانند ما را نمیرنجانند ما بابت چیزهایی که آرزویشان را داشتیم و محقق نشدند ناراحت نمیشویم اندوه عمیق ما برای چیزهایی است که تنها برای یک بار اتفاق افتادند و ندانستیم که دیگر تکرار نخواهند شد
#احلام_مستغانمی
#احلام_مستغانمی
غذا را مي سوزانم،تا بويش را حس كني و ب آشپزخانه بيايي
بعد از من اجازه بگيري
ك خانم ميشود خودم را در شامپو خرسيِ موهايتان غرق كنم!؟بوي غذايتان،بوي غذا نيست!
پنجره را ك باز ميكني،باران زده است
غذاي سوخته ام را از پنجره پرت ميكني روي بنز كروكِ همسايه و دستم را ميگيري تا روي آهنگ دزدگيرش تانگو برقصيم
و جوراب هاي فسفريم روي سراميك هاي سفيد پا به پاي دمپايي ات جا به جا ميشوند
بعد به آساني بلندم ميكني و ميگذاريم روي صندلي.
ظرف هاي گلدارمان را از كابينت بر ميداري و ميگذاري جلويمان
نمك و فلفل را هم مياوري
و بعد اداي خوردن را در مياوري و من بلند بلند ميخندم
ميگويي نمكدان را بر دارم
ميپرسم چرا!؟
ميگويي چيزي نميشود ك!برش دار
ميخواهم نمكدان را بر دارم ك دستم را ميگيري و ميگويي!خير خانم!دكترتان گفته است مرضِ نمك داريد! و فشارخونتان بالاست و نمك برايتان جايز نيست
سناريو ات را ادامه ميدهم و ميگويم:پس اين آقاي بانمك ك رو به رويم نشسته نيز برايم جايز نيست
كمي فكر ميكني و ميگويي:انسان جايز الخطاست!حتي دكترش!و بشقابِ خالي را از جلويم بر ميداري و ب جايش نمكدان ميگذاري
سردم ميشود و كمي ميلرزم!
ميفهمي و ميخواهي بغلم كني،اما لپ هايت گل مي اندازد
ميفهمم و ميگويم ميشود لطفا پنجره ي هال را ببندي!؟
چَشمي ميگويي و بلند ميشوي و از آشپزخانه بيرون ميروي...
بوي غذاي سوخته مي آيد...اطرافم را نگاه ميكنم
غذا روي گاز است و دود بلند شده
اما تو ك غذا را روي بنز همسايه انداخته بودي
پنجره را باز ميكنم ،نه باران زده است،نه همسايه مان بنز كروك خريده
پس ما با چ آهنگي روي سراميك هاي سفيد آشپزخانه تانگو رقصيديم!؟
كه نه سراميك ها سفيد اند نه جوراب هاي من فسفري و نه حتي من تانگو بلدم
كم كم يادم مي آيد ك نه من سبكم نه ظرف هايمان گلدار است و من هم به كارهاي بي نمك بلند بلند نميخندم
يادم مي آيد ك به خودم قول داده بودم ديگر وقتي باران مي آيد به آشپزخانه نيايم ك يادت بيوفتم و غذايم بسوزد
سال هاست منتظرم ك پنجره ي هال را ببندي و گرمم شود...
اما ديگر به آشپزخانه نمي آيم
مامان گفت فردا از اينجا ميرويم...
#درسا_مقيمي
بعد از من اجازه بگيري
ك خانم ميشود خودم را در شامپو خرسيِ موهايتان غرق كنم!؟بوي غذايتان،بوي غذا نيست!
پنجره را ك باز ميكني،باران زده است
غذاي سوخته ام را از پنجره پرت ميكني روي بنز كروكِ همسايه و دستم را ميگيري تا روي آهنگ دزدگيرش تانگو برقصيم
و جوراب هاي فسفريم روي سراميك هاي سفيد پا به پاي دمپايي ات جا به جا ميشوند
بعد به آساني بلندم ميكني و ميگذاريم روي صندلي.
ظرف هاي گلدارمان را از كابينت بر ميداري و ميگذاري جلويمان
نمك و فلفل را هم مياوري
و بعد اداي خوردن را در مياوري و من بلند بلند ميخندم
ميگويي نمكدان را بر دارم
ميپرسم چرا!؟
ميگويي چيزي نميشود ك!برش دار
ميخواهم نمكدان را بر دارم ك دستم را ميگيري و ميگويي!خير خانم!دكترتان گفته است مرضِ نمك داريد! و فشارخونتان بالاست و نمك برايتان جايز نيست
سناريو ات را ادامه ميدهم و ميگويم:پس اين آقاي بانمك ك رو به رويم نشسته نيز برايم جايز نيست
كمي فكر ميكني و ميگويي:انسان جايز الخطاست!حتي دكترش!و بشقابِ خالي را از جلويم بر ميداري و ب جايش نمكدان ميگذاري
سردم ميشود و كمي ميلرزم!
ميفهمي و ميخواهي بغلم كني،اما لپ هايت گل مي اندازد
ميفهمم و ميگويم ميشود لطفا پنجره ي هال را ببندي!؟
چَشمي ميگويي و بلند ميشوي و از آشپزخانه بيرون ميروي...
بوي غذاي سوخته مي آيد...اطرافم را نگاه ميكنم
غذا روي گاز است و دود بلند شده
اما تو ك غذا را روي بنز همسايه انداخته بودي
پنجره را باز ميكنم ،نه باران زده است،نه همسايه مان بنز كروك خريده
پس ما با چ آهنگي روي سراميك هاي سفيد آشپزخانه تانگو رقصيديم!؟
كه نه سراميك ها سفيد اند نه جوراب هاي من فسفري و نه حتي من تانگو بلدم
كم كم يادم مي آيد ك نه من سبكم نه ظرف هايمان گلدار است و من هم به كارهاي بي نمك بلند بلند نميخندم
يادم مي آيد ك به خودم قول داده بودم ديگر وقتي باران مي آيد به آشپزخانه نيايم ك يادت بيوفتم و غذايم بسوزد
سال هاست منتظرم ك پنجره ي هال را ببندي و گرمم شود...
اما ديگر به آشپزخانه نمي آيم
مامان گفت فردا از اينجا ميرويم...
#درسا_مقيمي