”دچارِ نوعی بهتزدگی و بیحسی شدهام. احساسِ خستگی نمیکنم، خوابم نمیآید، غصهدار نیستم، شاد هم نیستم؛ قدرتِ این را ندارم که تو را با خیالِ خودم به اینجا بیاورم.
هر چند که تصادفاً سمتِ راستم یک صندلیِ خالی وجود دارد، گویی برای تو گذاشته شده است؛
در چنگالِ چیزی هستم و نمیتوانم خودم را از دستش رها کنم.“
فرانتس کافکا
هر چند که تصادفاً سمتِ راستم یک صندلیِ خالی وجود دارد، گویی برای تو گذاشته شده است؛
در چنگالِ چیزی هستم و نمیتوانم خودم را از دستش رها کنم.“
فرانتس کافکا
تا کی باید بت تکست بدم بگم ساری بیبی دستم خورد ؟؟ =)
@Deep_Mo | Talkdown_kave
@Deep_Mo | Talkdown_kave
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عشق برای این بود که قلبها بهم نزدیکتر شوند، اما این روزها فقط دارد آدمها را از هم دور میکند. نمیدانم آدمها عوض شدهاند یا معنای عشق...شاید هم این آدمهای بی شرف معنای عشق را عوض کردهاند.
رویاهایی که در حد یک رویا باقی میمانند ما را نمیرنجانند ما بابت چیزهایی که آرزویشان را داشتیم و محقق نشدند ناراحت نمیشویم اندوه عمیق ما برای چیزهایی است که تنها برای یک بار اتفاق افتادند و ندانستیم که دیگر تکرار نخواهند شد
#احلام_مستغانمی
#احلام_مستغانمی
غذا را مي سوزانم،تا بويش را حس كني و ب آشپزخانه بيايي
بعد از من اجازه بگيري
ك خانم ميشود خودم را در شامپو خرسيِ موهايتان غرق كنم!؟بوي غذايتان،بوي غذا نيست!
پنجره را ك باز ميكني،باران زده است
غذاي سوخته ام را از پنجره پرت ميكني روي بنز كروكِ همسايه و دستم را ميگيري تا روي آهنگ دزدگيرش تانگو برقصيم
و جوراب هاي فسفريم روي سراميك هاي سفيد پا به پاي دمپايي ات جا به جا ميشوند
بعد به آساني بلندم ميكني و ميگذاريم روي صندلي.
ظرف هاي گلدارمان را از كابينت بر ميداري و ميگذاري جلويمان
نمك و فلفل را هم مياوري
و بعد اداي خوردن را در مياوري و من بلند بلند ميخندم
ميگويي نمكدان را بر دارم
ميپرسم چرا!؟
ميگويي چيزي نميشود ك!برش دار
ميخواهم نمكدان را بر دارم ك دستم را ميگيري و ميگويي!خير خانم!دكترتان گفته است مرضِ نمك داريد! و فشارخونتان بالاست و نمك برايتان جايز نيست
سناريو ات را ادامه ميدهم و ميگويم:پس اين آقاي بانمك ك رو به رويم نشسته نيز برايم جايز نيست
كمي فكر ميكني و ميگويي:انسان جايز الخطاست!حتي دكترش!و بشقابِ خالي را از جلويم بر ميداري و ب جايش نمكدان ميگذاري
سردم ميشود و كمي ميلرزم!
ميفهمي و ميخواهي بغلم كني،اما لپ هايت گل مي اندازد
ميفهمم و ميگويم ميشود لطفا پنجره ي هال را ببندي!؟
چَشمي ميگويي و بلند ميشوي و از آشپزخانه بيرون ميروي...
بوي غذاي سوخته مي آيد...اطرافم را نگاه ميكنم
غذا روي گاز است و دود بلند شده
اما تو ك غذا را روي بنز همسايه انداخته بودي
پنجره را باز ميكنم ،نه باران زده است،نه همسايه مان بنز كروك خريده
پس ما با چ آهنگي روي سراميك هاي سفيد آشپزخانه تانگو رقصيديم!؟
كه نه سراميك ها سفيد اند نه جوراب هاي من فسفري و نه حتي من تانگو بلدم
كم كم يادم مي آيد ك نه من سبكم نه ظرف هايمان گلدار است و من هم به كارهاي بي نمك بلند بلند نميخندم
يادم مي آيد ك به خودم قول داده بودم ديگر وقتي باران مي آيد به آشپزخانه نيايم ك يادت بيوفتم و غذايم بسوزد
سال هاست منتظرم ك پنجره ي هال را ببندي و گرمم شود...
اما ديگر به آشپزخانه نمي آيم
مامان گفت فردا از اينجا ميرويم...
#درسا_مقيمي
بعد از من اجازه بگيري
ك خانم ميشود خودم را در شامپو خرسيِ موهايتان غرق كنم!؟بوي غذايتان،بوي غذا نيست!
پنجره را ك باز ميكني،باران زده است
غذاي سوخته ام را از پنجره پرت ميكني روي بنز كروكِ همسايه و دستم را ميگيري تا روي آهنگ دزدگيرش تانگو برقصيم
و جوراب هاي فسفريم روي سراميك هاي سفيد پا به پاي دمپايي ات جا به جا ميشوند
بعد به آساني بلندم ميكني و ميگذاريم روي صندلي.
ظرف هاي گلدارمان را از كابينت بر ميداري و ميگذاري جلويمان
نمك و فلفل را هم مياوري
و بعد اداي خوردن را در مياوري و من بلند بلند ميخندم
ميگويي نمكدان را بر دارم
ميپرسم چرا!؟
ميگويي چيزي نميشود ك!برش دار
ميخواهم نمكدان را بر دارم ك دستم را ميگيري و ميگويي!خير خانم!دكترتان گفته است مرضِ نمك داريد! و فشارخونتان بالاست و نمك برايتان جايز نيست
سناريو ات را ادامه ميدهم و ميگويم:پس اين آقاي بانمك ك رو به رويم نشسته نيز برايم جايز نيست
كمي فكر ميكني و ميگويي:انسان جايز الخطاست!حتي دكترش!و بشقابِ خالي را از جلويم بر ميداري و ب جايش نمكدان ميگذاري
سردم ميشود و كمي ميلرزم!
ميفهمي و ميخواهي بغلم كني،اما لپ هايت گل مي اندازد
ميفهمم و ميگويم ميشود لطفا پنجره ي هال را ببندي!؟
چَشمي ميگويي و بلند ميشوي و از آشپزخانه بيرون ميروي...
بوي غذاي سوخته مي آيد...اطرافم را نگاه ميكنم
غذا روي گاز است و دود بلند شده
اما تو ك غذا را روي بنز همسايه انداخته بودي
پنجره را باز ميكنم ،نه باران زده است،نه همسايه مان بنز كروك خريده
پس ما با چ آهنگي روي سراميك هاي سفيد آشپزخانه تانگو رقصيديم!؟
كه نه سراميك ها سفيد اند نه جوراب هاي من فسفري و نه حتي من تانگو بلدم
كم كم يادم مي آيد ك نه من سبكم نه ظرف هايمان گلدار است و من هم به كارهاي بي نمك بلند بلند نميخندم
يادم مي آيد ك به خودم قول داده بودم ديگر وقتي باران مي آيد به آشپزخانه نيايم ك يادت بيوفتم و غذايم بسوزد
سال هاست منتظرم ك پنجره ي هال را ببندي و گرمم شود...
اما ديگر به آشپزخانه نمي آيم
مامان گفت فردا از اينجا ميرويم...
#درسا_مقيمي
همیشه یه چیزایی هست که آدمو خفه کنه. یکی وسط رابطه شیر گازُ باز کرده. هرچی بخوای محکم تر نفس بکشی، زودتر خفه میشی. تصمیم میگیری از رابطه بزنی بیرون. میزنی بیرون، ولی دلتنگی مثه گاز مونوکسیدکربن میپیچه تو فضای اتاق و نفستُ میگیره. حتی تو فضای باز، وسط جنگل، روبهروی دریا هم نفستُ میگیره.
زیر بارون فشار دو تا دستُ روی گلوت حس میکنی. فشار یه طناب نامرئی دور گردنت که تا ابرا کشیده شده؛ چون این بارونی که اینجوری نمنم داره روو برگای زرد و نارنجی کف خیابون میزنه، تو رو یاد اون پاییزی میندازه که بارون همینجوری نمنم شروع شد و یهو رگبار گرفت و دستشُ گرفتی دویدین زیر درخت بزرگ بید مجنون. حالا همون دستا نامرئی شدن و دارن خفهت میکنن.
دلتنگی گاز مونوکسیدکربنه، تو هوا میخوای، باید اونقدر بری تا به اکسیژن برسی. ولی با خودت میگی «بهتره برگردم»
وقتی برمیگردی، پیچ دلتنگیت سفت میشه، گاز کمتری میپیچه تو ریههات، ولی به هر حال اون گازه داره میپیچه تو ریههات، یه روزی هم خفهت میکنه.
دلتنگی دلیل خوبی واسه برگشتن نیست.
دلتنگی اولین مرحلهی رفتنه.
رفتن از اون کسی که شیر گازُ وا کرده تا خفهت کنه.
#آنا_جمشیدی
زیر بارون فشار دو تا دستُ روی گلوت حس میکنی. فشار یه طناب نامرئی دور گردنت که تا ابرا کشیده شده؛ چون این بارونی که اینجوری نمنم داره روو برگای زرد و نارنجی کف خیابون میزنه، تو رو یاد اون پاییزی میندازه که بارون همینجوری نمنم شروع شد و یهو رگبار گرفت و دستشُ گرفتی دویدین زیر درخت بزرگ بید مجنون. حالا همون دستا نامرئی شدن و دارن خفهت میکنن.
دلتنگی گاز مونوکسیدکربنه، تو هوا میخوای، باید اونقدر بری تا به اکسیژن برسی. ولی با خودت میگی «بهتره برگردم»
وقتی برمیگردی، پیچ دلتنگیت سفت میشه، گاز کمتری میپیچه تو ریههات، ولی به هر حال اون گازه داره میپیچه تو ریههات، یه روزی هم خفهت میکنه.
دلتنگی دلیل خوبی واسه برگشتن نیست.
دلتنگی اولین مرحلهی رفتنه.
رفتن از اون کسی که شیر گازُ وا کرده تا خفهت کنه.
#آنا_جمشیدی
وقتی مولانا به دوسدخدرش تیکه میندازه که
قبل من با کی بودی اینقدر واردی :
یک بوسه ز تو خواستم و شش دادی
شاگرد که بودی که چنین استادی ؟!
قبل من با کی بودی اینقدر واردی :
یک بوسه ز تو خواستم و شش دادی
شاگرد که بودی که چنین استادی ؟!
دختری که گریه میکنه دقیقن مثل آدمی میمونه که تو دریا داره غرق میشه
اگه نظرِ من رو میخوای،اگه قرارِ پای دختری بجنگی،هیچوقت وقتت رو برای دختری که چشماش خیس نمیشه نذار،البته هیچ دختری تا وقتی عاشقت نشده،جلو چشمت گریه نمیکنه،اما اگر تو واقعن دلت باهاش باشه،میتونی بفهمی پشت ظاهر سنگیش چی میگذره،همیشه اینو بدون دختری که بهت میگه ولم کن،در واقع داره میگه لعنتی بمون بذا بهت فحش بدم و سختیای دنیا رو بریزم سرت،بعد که آروم شدم خودم جبران میکنم.
اگه نظرِ من رو میخوای،برای دختری که چشماش خیس میشه بمیر،انقدر مرد باش که کمکش کنی گریه هاش تموم شه،هیچ دختری اونی که کمکش کرده تا گریه هاش تموم شن رو فراموش نمیکنه،اینم بدون دخترا خیلی قدر شناسن،البته اونایی که چشماشون خیس میشه...
اگه نظرِ من رو میخوای،اگه قرارِ پای دختری بجنگی،هیچوقت وقتت رو برای دختری که چشماش خیس نمیشه نذار،البته هیچ دختری تا وقتی عاشقت نشده،جلو چشمت گریه نمیکنه،اما اگر تو واقعن دلت باهاش باشه،میتونی بفهمی پشت ظاهر سنگیش چی میگذره،همیشه اینو بدون دختری که بهت میگه ولم کن،در واقع داره میگه لعنتی بمون بذا بهت فحش بدم و سختیای دنیا رو بریزم سرت،بعد که آروم شدم خودم جبران میکنم.
اگه نظرِ من رو میخوای،برای دختری که چشماش خیس میشه بمیر،انقدر مرد باش که کمکش کنی گریه هاش تموم شه،هیچ دختری اونی که کمکش کرده تا گریه هاش تموم شن رو فراموش نمیکنه،اینم بدون دخترا خیلی قدر شناسن،البته اونایی که چشماشون خیس میشه...
وقتی پینش میکنی اون بالاُ همش جلو چِشِته😍😋
چه خوش گفت علی قاضی نظام جان...
سطح توقعتون رو نسبت به ادمایِ اطرافتون،بچسبونید کف زمین!
کنار بیاید با خودتون،که ادما همین اند؛قرار نیست همیشه مطابقِ میلِ تو رفتار کنند...!
سطح توقعتون رو نسبت به ادمایِ اطرافتون،بچسبونید کف زمین!
کنار بیاید با خودتون،که ادما همین اند؛قرار نیست همیشه مطابقِ میلِ تو رفتار کنند...!