داشت عشق از یادم میرفت، داشت باورم میشد که هیچ آدمی صلاحیت اینو نداره که بخوای قلبت رو بدی دستش، داشتم بیخیال اطرافیانم میشدم و میخواستم همهی اون بیمصرفهارو رو بریزم توی سطل آشغال زندگیم. داشتم یه آدم گوشه گیر و منزوی میشدم. تا اینکه خدا یادش اومد وسط درگیریهاش به من هم نگاه کنه، آره! با خودم گفتم خدا فراموشم نکرده، و بعدش اینو فهمیدم که اگه خدا تموم آدمهای زندگیت رو اشتباهی آورده و تو وسط اونا داری له میشی، صبر کن و مطمعن باش یه روز آدمیو بهت هدیه میده که میشه درستترین فرد زندگیت. بین یه مشت احمق اون میشه خدای زمینی تو! از اون به بعد عاشقانه شروع میکنی به پرستیدن آدمی که بودنش یه تنه میارزه به کل آدمهای دنیا...!
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کاش دو قلب داشتم
دو قلبی عاشقِ تو میشدم
یکی برایِ آنکه بزنی، بشکنی
بروی!
یکی را ببری
که دلَت نگیرد
دلتنگ نشوی
- افشين صالحى
دو قلبی عاشقِ تو میشدم
یکی برایِ آنکه بزنی، بشکنی
بروی!
یکی را ببری
که دلَت نگیرد
دلتنگ نشوی
- افشين صالحى
ما دل میبندیم ولی آخر داستانو یکی دیگه مینویسه
این میم مالکیت اونقدر مفهوم نازنینیه، که حضرت سعدی هم گاهی خودش رو لوس میکرده و میگفته:
جان برافشانم اگر سعدی خویشم خوانی
جان برافشانم اگر سعدی خویشم خوانی
سیه چشمی به کار عشقِ استاد
به من درس محبت یاد میداد
مرا از یاد برد آخر،ولی من
به جز او عالمی را بردم از یاد
#فریدون_مشیری 💛
به من درس محبت یاد میداد
مرا از یاد برد آخر،ولی من
به جز او عالمی را بردم از یاد
#فریدون_مشیری 💛
بدخلق و کسل این طرف و آن طرف میرفت و در جواب «چِت شده؟»هایم میگفت: نمیدونم... نمیدونم چرا حوصله ندارم...
دلگرفتگیهای ناگهانی و به ظاهر بیدلیل، اتفاق عجیبی نبود، نیست، و بعد از این هم بارها و بارها تکرار خواهد شد. همین که وسطِ یک چای خوردنِ عصرگاهی بعد از یک روز نسبتا خوب، کشف میکنی که اندازهی یک ساعت پیشت حوصله نداری، همین که وسط خندههای بلندت ساکت میشوی و میبینی یک جایی ته دلت ناآرام است، همین کلافگیها و بیقراریهایی که در یک لحظه میآید و هیچ جوره خوب نمیشود و دلیلش نه در نگاه دور و بریهاست، نه در گفتگوهای سر صبحی، نه در هوای نیمه ابری. همین به هم ریختگیهای عمیق که هر چه دنبال دلیلش میگردی، خودش را نشان نمیدهد.
اما فکر کردم شاید خیلی هم بیدلیل نباشد. بیقراریای که هیچ چیز آرامَش نمیکند، بیدلیل باشد؟ بیبهانه؟
نگاهش کردم و با اطمینانی از ته قلبم گفتم: شاید اون وقتایی که بیدلیل حالت بده و دلت میگیره، گمشدهت یه گوشهی دنیا دلگیر نشسته و داره غصههاشُ میشمره... دل دو تا نیمه به هم وصله...
#آنا_جمشیدی
دلگرفتگیهای ناگهانی و به ظاهر بیدلیل، اتفاق عجیبی نبود، نیست، و بعد از این هم بارها و بارها تکرار خواهد شد. همین که وسطِ یک چای خوردنِ عصرگاهی بعد از یک روز نسبتا خوب، کشف میکنی که اندازهی یک ساعت پیشت حوصله نداری، همین که وسط خندههای بلندت ساکت میشوی و میبینی یک جایی ته دلت ناآرام است، همین کلافگیها و بیقراریهایی که در یک لحظه میآید و هیچ جوره خوب نمیشود و دلیلش نه در نگاه دور و بریهاست، نه در گفتگوهای سر صبحی، نه در هوای نیمه ابری. همین به هم ریختگیهای عمیق که هر چه دنبال دلیلش میگردی، خودش را نشان نمیدهد.
اما فکر کردم شاید خیلی هم بیدلیل نباشد. بیقراریای که هیچ چیز آرامَش نمیکند، بیدلیل باشد؟ بیبهانه؟
نگاهش کردم و با اطمینانی از ته قلبم گفتم: شاید اون وقتایی که بیدلیل حالت بده و دلت میگیره، گمشدهت یه گوشهی دنیا دلگیر نشسته و داره غصههاشُ میشمره... دل دو تا نیمه به هم وصله...
#آنا_جمشیدی
اين جـُمعِه از آن جـُمعِه هايي ـست
كه ميخواهم هر چه عاشقـي را دور كـنم
بدون فكر ، آرام باشم
اين جـُمعِه نبودنت را بردار
بگذار نفـسي آسوده بكشـم
با فكر اينـكـه ، هيچـگاه تو را نديده ـَم
ساعتـي آسوده بخوابم .. !
جان همان عزيزت نبودنت را بردار و ببـر ... !
• بهاره حصاري
كه ميخواهم هر چه عاشقـي را دور كـنم
بدون فكر ، آرام باشم
اين جـُمعِه نبودنت را بردار
بگذار نفـسي آسوده بكشـم
با فكر اينـكـه ، هيچـگاه تو را نديده ـَم
ساعتـي آسوده بخوابم .. !
جان همان عزيزت نبودنت را بردار و ببـر ... !
• بهاره حصاري
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM