This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اصولا دلم با حرف کسی نمیلرزید ...
اصولا مجذوب چشمای کسی نمیشدم ...
اصولا برام مهم نبود حال کسی ...
اصولا خودخواه و مغرور بودم برا همه...
اصولا نباید تو میومدی ...
تونباید
تونباید
اصولا من نباید تو رو دوست داشته باشم ...
اصولا نباید برام مهم باشی...
اصولا اصل و قانون های زندگیم اصلی ندارن برا تو ...:)
اصولا مجذوب چشمای کسی نمیشدم ...
اصولا برام مهم نبود حال کسی ...
اصولا خودخواه و مغرور بودم برا همه...
اصولا نباید تو میومدی ...
تونباید
تونباید
اصولا من نباید تو رو دوست داشته باشم ...
اصولا نباید برام مهم باشی...
اصولا اصل و قانون های زندگیم اصلی ندارن برا تو ...:)
دلت که میگیرد ، عالم و آدم پشت بهانه هایشان پناه میگیرند
تنها تو میمانی و کتاب های دولت آبادی ، صدای شجریان و غزل های سایه...
شاید حق با آن هاست
از واگیرِ این افسردگی خانمان سوز ، میترسند.
به خودت میروی و
معترض به تمامی حالات کنونی ات ، در کوچه پس کوچه های گذشته ات پرسه میزنی...
ردپاهایی که هنوز از اشک خیسند
هر چه جلوتر میرود ، بیشتر میترسد
پارادوکس بود و نبود معشوقه اش ، پررنگ تر میشود
حسرت آن آوازهای فالشی که پشت تلفن رد و بدل میشد ، به تمام کنسرت هایش می ماند.
برمیگردد
سیگاری روشن میکند
بین لبهایت میگذارد و میرود
رضایت را از شدت پک زدن هایت حس میکنی
این حال خراب ، و آن گذشته ؟!
تنها تو میمانی و کتاب های دولت آبادی ، صدای شجریان و غزل های سایه...
شاید حق با آن هاست
از واگیرِ این افسردگی خانمان سوز ، میترسند.
به خودت میروی و
معترض به تمامی حالات کنونی ات ، در کوچه پس کوچه های گذشته ات پرسه میزنی...
ردپاهایی که هنوز از اشک خیسند
هر چه جلوتر میرود ، بیشتر میترسد
پارادوکس بود و نبود معشوقه اش ، پررنگ تر میشود
حسرت آن آوازهای فالشی که پشت تلفن رد و بدل میشد ، به تمام کنسرت هایش می ماند.
برمیگردد
سیگاری روشن میکند
بین لبهایت میگذارد و میرود
رضایت را از شدت پک زدن هایت حس میکنی
این حال خراب ، و آن گذشته ؟!
الا یا ایها المعشوق بگو از من چه می خواهی؟
که دردم را نمی بینی و نامم را نمی خوانی
تمام نیمه شب ها را به یادت صبح می کردم
تو از احوال یک رنجور دل خسته چه می دانی؟
به جان آمد دلم از غم، نمی خندم دگر، اما
تحمل می کنم غم را شبیه پیر کنعانی
"مرا عهدی ست با #جانان که تا جان در بدن دارم..."
بگو با من مگر دیوان حافظ را نمی خوانی؟
امید وصل بود در من "...ولی افتاد مشکل ها"
دلم خون شد از این ایام رنج و نا به سامانی
من از این بیشتر با تو نمی گویم سخن از عشق
"هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی"
#آنا_جمشیدی
که دردم را نمی بینی و نامم را نمی خوانی
تمام نیمه شب ها را به یادت صبح می کردم
تو از احوال یک رنجور دل خسته چه می دانی؟
به جان آمد دلم از غم، نمی خندم دگر، اما
تحمل می کنم غم را شبیه پیر کنعانی
"مرا عهدی ست با #جانان که تا جان در بدن دارم..."
بگو با من مگر دیوان حافظ را نمی خوانی؟
امید وصل بود در من "...ولی افتاد مشکل ها"
دلم خون شد از این ایام رنج و نا به سامانی
من از این بیشتر با تو نمی گویم سخن از عشق
"هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی"
#آنا_جمشیدی
-اين كه مدام به سينه ات مى كوبد، قلب نيست؛ ماهى كوچكى است كه دارد نهنگ مى شود.
قلب ها همه نهنگانند در اشتياق اقيانوس. اما كيست كه باور كند در سينه اش نهنگى مى تپد؟
قلب ها همه نهنگانند در اشتياق اقيانوس. اما كيست كه باور كند در سينه اش نهنگى مى تپد؟
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تقصیرِ ما نبود...
قسمت را یادمان دادند
تقدیر را یادمان دادند
نوبت به "جنگیدن" که رسید ؛
همه سکوت کردند...
• سحر رستگار
قسمت را یادمان دادند
تقدیر را یادمان دادند
نوبت به "جنگیدن" که رسید ؛
همه سکوت کردند...
• سحر رستگار