الا یا ایها المعشوق بگو از من چه می خواهی؟
که دردم را نمی بینی و نامم را نمی خوانی
تمام نیمه شب ها را به یادت صبح می کردم
تو از احوال یک رنجور دل خسته چه می دانی؟
به جان آمد دلم از غم، نمی خندم دگر، اما
تحمل می کنم غم را شبیه پیر کنعانی
"مرا عهدی ست با #جانان که تا جان در بدن دارم..."
بگو با من مگر دیوان حافظ را نمی خوانی؟
امید وصل بود در من "...ولی افتاد مشکل ها"
دلم خون شد از این ایام رنج و نا به سامانی
من از این بیشتر با تو نمی گویم سخن از عشق
"هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی"
#آنا_جمشیدی
که دردم را نمی بینی و نامم را نمی خوانی
تمام نیمه شب ها را به یادت صبح می کردم
تو از احوال یک رنجور دل خسته چه می دانی؟
به جان آمد دلم از غم، نمی خندم دگر، اما
تحمل می کنم غم را شبیه پیر کنعانی
"مرا عهدی ست با #جانان که تا جان در بدن دارم..."
بگو با من مگر دیوان حافظ را نمی خوانی؟
امید وصل بود در من "...ولی افتاد مشکل ها"
دلم خون شد از این ایام رنج و نا به سامانی
من از این بیشتر با تو نمی گویم سخن از عشق
"هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی"
#آنا_جمشیدی
-اين كه مدام به سينه ات مى كوبد، قلب نيست؛ ماهى كوچكى است كه دارد نهنگ مى شود.
قلب ها همه نهنگانند در اشتياق اقيانوس. اما كيست كه باور كند در سينه اش نهنگى مى تپد؟
قلب ها همه نهنگانند در اشتياق اقيانوس. اما كيست كه باور كند در سينه اش نهنگى مى تپد؟
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تقصیرِ ما نبود...
قسمت را یادمان دادند
تقدیر را یادمان دادند
نوبت به "جنگیدن" که رسید ؛
همه سکوت کردند...
• سحر رستگار
قسمت را یادمان دادند
تقدیر را یادمان دادند
نوبت به "جنگیدن" که رسید ؛
همه سکوت کردند...
• سحر رستگار