همه جوانها بالاخره یک روز عاشق میشوند ...!
ولی همه زندگی به همان عشق اول ختم نمیشود. معمولا آدم با عشق اولش ازدواج نمیکند، حتی گاهی با او حرف هم نمیزند، اما احساس قشنگی است که همیشه خاطرات آدم را شیرین میکند ...
عشق های دوران جوانی همین ستارهها هستند و تو هر وقت به ستارهها نگاه کنی، میفهمی که یک جایی، یک جایی از دنیا، یک کسی هست که وقتی به تو فکر میکند ته قلبش گرم میشود ...!
#ناهید_طباطبائي
📚 چهل سالگی
ولی همه زندگی به همان عشق اول ختم نمیشود. معمولا آدم با عشق اولش ازدواج نمیکند، حتی گاهی با او حرف هم نمیزند، اما احساس قشنگی است که همیشه خاطرات آدم را شیرین میکند ...
عشق های دوران جوانی همین ستارهها هستند و تو هر وقت به ستارهها نگاه کنی، میفهمی که یک جایی، یک جایی از دنیا، یک کسی هست که وقتی به تو فکر میکند ته قلبش گرم میشود ...!
#ناهید_طباطبائي
📚 چهل سالگی
اینکه خودت دیگه نتونی اشکمو در بیاری، اما خاطرههات بتونن، خیلی مضحکه.
-خوابِ خوش بودم و سردرد پس از بيدارى..
عاشقى چيز قشنگى ست، ولى تكرارى ست!
عاشقى چيز قشنگى ست، ولى تكرارى ست!
غرور من از احساسم خيلي قوي تره...:)
من میتونم از دلتنگی تو جون بدم
ولی تو حتی یه کلمه هم ازم نشنوی...
#illustration
من میتونم از دلتنگی تو جون بدم
ولی تو حتی یه کلمه هم ازم نشنوی...
#illustration
من «دوست داشتنش» را انکار نمیکنم!
تمام قدرتم را جمع میکنم و فریادَش میزنم!
بینِ مردم «بوسه» برایش پرت میکنم
آغوشم همیشه باز است برای نیمی دیگرَش..
وقتی «دوستت دارم»هایم را خرجش میکنم چشم از چشمهایَش برنمیدارم
پا به پایَش قدم میزنم وقتی حال و روزش رو به راه نیست
تمامِ فکر و ذکرم را از او پر میکنم!
دستش را میگیرم میروم جایی دور از این حوالی!
این حوالی که مردم منتظرند ببینند کی تمام میشود این «عشق بازیها»!
میروم جایی که هر روز خورشید ماه را هول میدهد که ببیند بوسههایمان را و شبها ماه داغ دیدنِ در آغوش هم خوابیدنهایمان را به دلِ خورشید میگذارد ..!
هر روز قلبم را میشکافم و جایَش را نشانَش میدهم
صبحها چاییام را با خندههایش شیرین میکنم!
شبهایم را با صدایَش بخیر میکنم ..!
آنکه باید بیاید اگر بیاید، من برایش «جان نمیدهم» ، من برایش «زندگی میکنم»!
آخ که «چه میشود اگر من کسی را دوست داشته باشم»
آخ که «چه میشود بیاید، آنکه باید بیاید! »
#پگاه_صنیعی
تمام قدرتم را جمع میکنم و فریادَش میزنم!
بینِ مردم «بوسه» برایش پرت میکنم
آغوشم همیشه باز است برای نیمی دیگرَش..
وقتی «دوستت دارم»هایم را خرجش میکنم چشم از چشمهایَش برنمیدارم
پا به پایَش قدم میزنم وقتی حال و روزش رو به راه نیست
تمامِ فکر و ذکرم را از او پر میکنم!
دستش را میگیرم میروم جایی دور از این حوالی!
این حوالی که مردم منتظرند ببینند کی تمام میشود این «عشق بازیها»!
میروم جایی که هر روز خورشید ماه را هول میدهد که ببیند بوسههایمان را و شبها ماه داغ دیدنِ در آغوش هم خوابیدنهایمان را به دلِ خورشید میگذارد ..!
هر روز قلبم را میشکافم و جایَش را نشانَش میدهم
صبحها چاییام را با خندههایش شیرین میکنم!
شبهایم را با صدایَش بخیر میکنم ..!
آنکه باید بیاید اگر بیاید، من برایش «جان نمیدهم» ، من برایش «زندگی میکنم»!
آخ که «چه میشود اگر من کسی را دوست داشته باشم»
آخ که «چه میشود بیاید، آنکه باید بیاید! »
#پگاه_صنیعی
درون خود را مانند زخمی بازکرد؛ تمام وجود خود را دید: افکار، افکارِ درباره افکار، افکارِ درباره افکارِ ناشی از افکار...
_سن عقل
#ژان_پل_سارتر
_سن عقل
#ژان_پل_سارتر