غرور من از احساسم خيلي قوي تره...:)
من میتونم از دلتنگی تو جون بدم
ولی تو حتی یه کلمه هم ازم نشنوی...
#illustration
من میتونم از دلتنگی تو جون بدم
ولی تو حتی یه کلمه هم ازم نشنوی...
#illustration
من «دوست داشتنش» را انکار نمیکنم!
تمام قدرتم را جمع میکنم و فریادَش میزنم!
بینِ مردم «بوسه» برایش پرت میکنم
آغوشم همیشه باز است برای نیمی دیگرَش..
وقتی «دوستت دارم»هایم را خرجش میکنم چشم از چشمهایَش برنمیدارم
پا به پایَش قدم میزنم وقتی حال و روزش رو به راه نیست
تمامِ فکر و ذکرم را از او پر میکنم!
دستش را میگیرم میروم جایی دور از این حوالی!
این حوالی که مردم منتظرند ببینند کی تمام میشود این «عشق بازیها»!
میروم جایی که هر روز خورشید ماه را هول میدهد که ببیند بوسههایمان را و شبها ماه داغ دیدنِ در آغوش هم خوابیدنهایمان را به دلِ خورشید میگذارد ..!
هر روز قلبم را میشکافم و جایَش را نشانَش میدهم
صبحها چاییام را با خندههایش شیرین میکنم!
شبهایم را با صدایَش بخیر میکنم ..!
آنکه باید بیاید اگر بیاید، من برایش «جان نمیدهم» ، من برایش «زندگی میکنم»!
آخ که «چه میشود اگر من کسی را دوست داشته باشم»
آخ که «چه میشود بیاید، آنکه باید بیاید! »
#پگاه_صنیعی
تمام قدرتم را جمع میکنم و فریادَش میزنم!
بینِ مردم «بوسه» برایش پرت میکنم
آغوشم همیشه باز است برای نیمی دیگرَش..
وقتی «دوستت دارم»هایم را خرجش میکنم چشم از چشمهایَش برنمیدارم
پا به پایَش قدم میزنم وقتی حال و روزش رو به راه نیست
تمامِ فکر و ذکرم را از او پر میکنم!
دستش را میگیرم میروم جایی دور از این حوالی!
این حوالی که مردم منتظرند ببینند کی تمام میشود این «عشق بازیها»!
میروم جایی که هر روز خورشید ماه را هول میدهد که ببیند بوسههایمان را و شبها ماه داغ دیدنِ در آغوش هم خوابیدنهایمان را به دلِ خورشید میگذارد ..!
هر روز قلبم را میشکافم و جایَش را نشانَش میدهم
صبحها چاییام را با خندههایش شیرین میکنم!
شبهایم را با صدایَش بخیر میکنم ..!
آنکه باید بیاید اگر بیاید، من برایش «جان نمیدهم» ، من برایش «زندگی میکنم»!
آخ که «چه میشود اگر من کسی را دوست داشته باشم»
آخ که «چه میشود بیاید، آنکه باید بیاید! »
#پگاه_صنیعی
درون خود را مانند زخمی بازکرد؛ تمام وجود خود را دید: افکار، افکارِ درباره افکار، افکارِ درباره افکارِ ناشی از افکار...
_سن عقل
#ژان_پل_سارتر
_سن عقل
#ژان_پل_سارتر
نيازمندي شبانه گاه ميتونه دريا باشه،
گاه ميتونه خواستن يك زن چشم مشكي با مژه هاي بلند باشه،
گاه جان جاناني كه هيچ وقت نداشتي،
گاه قدم زدن با نوشِ دلت باشه،
گاه فک کردن به لبخندِ دلرباش باشه،
گاه نوشتنِ راجبش باشه،
گاه خوابيدن تو بغل پدر و مادرت باشه...
گاه ميتونه خواستن يك زن چشم مشكي با مژه هاي بلند باشه،
گاه جان جاناني كه هيچ وقت نداشتي،
گاه قدم زدن با نوشِ دلت باشه،
گاه فک کردن به لبخندِ دلرباش باشه،
گاه نوشتنِ راجبش باشه،
گاه خوابيدن تو بغل پدر و مادرت باشه...
-مانند یک تصویرِ بی هویت،
مانند یک توهمِ واقعی.
مانند یک توهمِ واقعی.
-دیگه باید برم پروازم ساعت پنج عصره
درست ساعت پنج عصر
قراره سقوط کنیم!
تورو جون متروک ترین سیاره به جعبه ی سیاه دست نزن
نمیدونم تو اون لحظه های پایانی قراره چی بهت بگم
درست ساعت پنج عصر
قراره سقوط کنیم!
تورو جون متروک ترین سیاره به جعبه ی سیاه دست نزن
نمیدونم تو اون لحظه های پایانی قراره چی بهت بگم
مردها به عشق که مبتلا میشوند ترسو میشوند...
از آینده میترسند،
از کسی که بهتر از آنها باشد،
از کسی که حرف زدن را بهتر بلد باشد،
از کسی که جیبش پر پول تر باشد،
از کسی که یکهو از راه برسد و حرفی را که آنها یک عمر دل دل کردند برای گفتنش بی هیچ مکثی بگوید...
برای همین دور میشوند، سرد میشود
سخت میشوند
و محکوم به عاشق نبودن، به بی وفایی، به بی احساسی...
زنها ولی وقتی دچار کسی میشوند؛
دل شیر پیدا میکنند و میشوند مردِ جنگ...
میجنگند؛
با کسانی که نمیخواهند آنها را کنار هم،
با کسانی که چپ نگاه میکنند به مردشان،
با خودشان و قلبشان و غرورِ زنانه اشان...
از جان و دل مایه میگذارند
و دستِ آخر به دستهایشان که نگاه میکنند خالیست،
به سمت چپ سینه شان که نگاه میکنند خالیست،
به زندگیشان که نگاه میکنند خالیست از حضورِ یکی...
بعد محکوم میشوند به ساده بودن،
به زود باور بودن،
به تحمیل کردنِ خودشان...
هیچ کس هم این وسط نمیفهمد نه عقب کشیدن مرد، عاشق نبودن معنی میدهد
نه جنگیدن های زن، معنیش تحمیل کردن است...
#فاطمه_جوادی
از آینده میترسند،
از کسی که بهتر از آنها باشد،
از کسی که حرف زدن را بهتر بلد باشد،
از کسی که جیبش پر پول تر باشد،
از کسی که یکهو از راه برسد و حرفی را که آنها یک عمر دل دل کردند برای گفتنش بی هیچ مکثی بگوید...
برای همین دور میشوند، سرد میشود
سخت میشوند
و محکوم به عاشق نبودن، به بی وفایی، به بی احساسی...
زنها ولی وقتی دچار کسی میشوند؛
دل شیر پیدا میکنند و میشوند مردِ جنگ...
میجنگند؛
با کسانی که نمیخواهند آنها را کنار هم،
با کسانی که چپ نگاه میکنند به مردشان،
با خودشان و قلبشان و غرورِ زنانه اشان...
از جان و دل مایه میگذارند
و دستِ آخر به دستهایشان که نگاه میکنند خالیست،
به سمت چپ سینه شان که نگاه میکنند خالیست،
به زندگیشان که نگاه میکنند خالیست از حضورِ یکی...
بعد محکوم میشوند به ساده بودن،
به زود باور بودن،
به تحمیل کردنِ خودشان...
هیچ کس هم این وسط نمیفهمد نه عقب کشیدن مرد، عاشق نبودن معنی میدهد
نه جنگیدن های زن، معنیش تحمیل کردن است...
#فاطمه_جوادی