۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.88K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
جاگهد: وقتی مردم کارای خوب برام انجام میدن ذهنم بهم میریزه! شاید بهش عادت ندارم.شاید میترسم...از صدمه دیدن!
#Riverdale
همه ما دیوانه به دنیا می آییم،
بعضی ها همانطور باقی می مانند...
#ساموئل_بکت #breaking_bad
روز‌های زیادی به تو فکر کردم
شب‌های زیادی رویایت را بافتم
هزاربار نگرانت شدم و صدبار از عاشقی کردنت قند توی دلم آب شد
تو نباتِ چایِ تلخِ روزگارم بودی
تو وسطِ زمستانِ یخ زده‌ی زندگی گرمم کردی یک روز و
من با تو چیزهایی از زندگی فهمیدم
که قبل از تو نمیدانستم
تو آمدی و کمی زندگی و لبخند به یادگار برایم جا گذاشتی و رفتی
مردانه رفتی
چرای رفتنت رازِ بینِ من و توست
نه تو مقصرِ اشک‌های منی
نه غمِ چشم‌های تو گردنِ من است
این بازی دوتا بازنده داشت
دو سر سوز بود
نمیدانم بگویم خدا نخواست برای هم باشیم؟ بگویم دستِ تقدیر؟
نمیدانم اما این را میدانم که از تو که یک روز معنای تمامِ واژه‌های خوبِ من بودی، هیچگاه به بدی یاد نخواهم کرد
هنوز به تمامِ حرف‌هایت که بوی قهوه میداد فکر میکنم و مست میشوم از اینکه یک روز کسی را درکنار خودم داشتم که با بودنش از هیچ چیز نمیترسیدم و پناه و مرهمم بود و وسط گریه مرا میخنداند و چهره‌اش شکلِ آرامش بود
هرگز برای اینکه حسرتِ نداشتنت را لاپوشانی کنم از تو به بدی یاد نخواهم کرد و امیدوارم از من برای تو حرف‌های شیرین و خاطره‌های رنگی به یادگار مانده باشد
من و تو یک روز انتخاب هم بودیم
اما خدا ما را برای هم انتخاب نکرد
حسرتِ تمامِ آنچه میخواستیم بسازیم و زودتر از ساخته شدن ویران شد با من است اما
یادت باشد که هرکجای جهان باشی یک نفر برایت آرزوی خوشبختی میکند
هنوز نگرانت میشود و دلش نمی‌آید غمِ روزگارت را ببیند
دیگر نمیشود دست هم را بگیریم و حال هم را خوب کنیم
اما حالا که چشممان هنوز به روزگارِ هم است بیا لبخند بزنیم
بیا هرکدام از مسیر خودمان به سمت حال خوب و آرامش حرکت کنیم
شاید همه چیز درست شد
شاید بیقراری‌مان تمام شد
شاید با دیدن لبخند هم از فاصله‌های دور دست کشیدیم از حسرتِ آنچه که نشد باهم بسازیم را خوردن
#مانگ_میرزایی
نصف بیشتر حرف نزدنا و سوال نکردنا،
به خاطر ترس از جوابیه که میخوای بشنوی ...
00:00
❤️❤️
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
AshBon & PooBon – Kash Mahi Boodi
منِ ماهی اقتضایم این بود
که بگویم آب آب
که بنوشم آب آب
تو به من خندیدیُ نمیدانستی
من در آن تنگِ بلورِ زیبا
شده ام تنگ پرست
شده ام خیره به چشمانِ تو مست
کاش ماهی بودی،
یا که آدم بودم ...
💛💛💛
عاشق باشی، اما عاشقی کردن بلد نباشی، باختی
براش بمیری و روزی چند بار پشت گوشی آروم نگی هی ببین من میمیرم برات، باختی
احساسِ مالکیت داشته باشی اما هی یادش نیاری و نگی مالِ خودمی، از دستش دادی
من هنوز خودمم نمیدونم زنا تو زندگی دنبالِ چی‌ان و با چی میشه پابندشون کرد
اما میدونم زنی که هی با بوسه‌های بی‌هوا غافلگیر بشه و گل و کادوی بی‌مناسبت بگیره و بی‌بهانه هی لم بده تو آغوشِ مردش و حرفای عاشقانه ازش بشنفه، اونقد احساسِ خوشبختی میکنه که دلش دور نشه هرگز از مردی که کنارشه
میگم اگه عاشقشی و میخوای عاشقش کنی، بریز دور هرچی داری و نداریو
هی باهاش حرف بزن، زبون بریز، به کسی نگو من گفتم ولی مخشو بزن، زنا عاشق اینن که مخشونو بزنی، هی زبون بریزی هی بگی دوستت دارم دورت بگردم هی تاکید کنی که تو قشنگ‌ترین زن دنیایی
ببین منو ... اینا رو نگی باختی!
بی‌هوا دستتو دورش حلقه نکنی و گردنشو نبوسی و سربه‌سرش نذاری،
هی براش آواز نخونی و از عشق نگی و نبریش قدم زدن و دور دور،
هی از زیباییش تعریف نکنی و نگی رنگ رژت قلبمو تا مرز سکته برد،
هی بی‌هوا دستتو نکنی لای موهاش و براش نبافی و وا نکنی و نگی موهات عطر اقاقی داره،
از دستش میدی ... سرد میشه ... یخ میکنه ... میذاره میره
تو اصن دنیا رو بریز به پاش ولی این دوستت دارمِ لاکردارو نگو،
اصن برو براش دنیا رو به هم بریز ولی سفت بغلش نکن نگو تو مال خودمی فهمیدی؟
فایده‌ش چیه؟ دلش تو زندگی به چی گرم شه؟ از چی سرخوش بشه و تو دلش چراغونی شه؟
زنا رو باید رو سرت حلوا حلوا کنی تا عاشقت بشن! نه که تو دلت قربون صدقه‌شون بری ... نه
باید به زبون بیاری حستو! باید با هر جمله‌ای که بلدی حواسشونو پرت کنی از هرچی و هرکی غیرِ خودت
من میگم زنو نباید به حالِ خودش گذاشت
یه زن مراقبت و توجه و عشق میخواد تو رابطه
زنِ عاشق اعتیادِ عجیبی داره به شنیدنِ عاشقانه‌ها و وقت و بی‌وقت بوسیده‌شدنا و تو بغل گیر افتادنا
اینا بهش نرسه عصبی میشه
قاطی میکنه
کم کم از سرش میفتی و ترکت میکنه
ببین منو ... عشق عاشقی کردن میخواد
عاشقی نکنی باختی
چه فرقی داره چقد عاشقشی وقتی از عشق چیزی رو نمیکنی واسش؟
#مانگ_میرزایی
ببین خسته‌ام ،
دارم میخوابم ،
امروز بهت نگفتم دوسِت دارم!
امتحان زبان نذاشت دوسِت داشته باشم ...
الان هم بهت نمیگم دوسِت دارم چون اگه بخوام دوسِت داشته باشم وقت نمیکنم فیزیک بخونم!
میدونی که اگه بخوام دوسِت داشته باشم باید از همه‌ی کارام بگذرم
باید از زندگیم بگذرم
باید از همه چیم بگذرم
ببین خسته‌ام
باید بخوابم
دوسِت ندارم اصلاً!

+ کاش بلد بودم یه جوری دروغ بگم که باور کنی!
از خودم متنفرم که باعث بوجود اومدن چندتا فکر هیولاوار و احمقانه توی ذهن تو و بقیه راجع به خودم شدم:)
بعضی حرف‌ها رو باید بغل کرد بوسید
و گذاشت تو جیب بغل پالتو برا روزای سرد زمستون.
نوشته بود «شرایطِ آدم‌ها باعث شکل گرفتن دیدگاهشون نسبت به زندگی میشه.
مثلا ممکنه فردا برای تو یه روز استخون سوزِ سرد باشه!
اما برای من، وقتی کنارشم و دونه‌های برف چسبیده به موهام رو می‌تکونه و
دستامو می‌گیره جلوی دهنش و هاااااا میکنه تا گرم شم...
اون روز حتما یه روز اردیبهشتیه.»
میدونی گفتن بعضی چیزا خیلی مذبوحانه بنظر میرسه و شاید از رو شکم سیری!
اما مگه میشه اینارو شنید و لبخند نزد..
یه لبخندِ خیلی معنی دار.
یه لبخند وا رفته دقیقا وسط «هااااااااااااا» گفتنش که بخار میشه میره تو‌ جون آدم.
خب سه هیچ به نفع تو و دستات و بده بستون نگاهات به آدمِ تو دلت.
جسارتا شما یکم «هاااااااااا»
تو جیبات نداری؟
#امیرمهدی زمانی
گفتم می دانستی آن روز که باهم خیلی خندیدیم، من بعدش ساعت ها در تنهایی گریه کردم و دلم خواست دیگر هیچوقت تو را نبینم؟!
چون اگر دوباره تو را می دیدم و دوباره ها، تو مرا بیشتر می شناختی و شناختن همیشه قاتل دوست داشتن است.
نه می خواستم تو مرا بشناسی و نه من تو را بشناسم.
اما خب گاهی آدم ناچار به دیدن ها می شود و تهش می شود همین دوریِ طولانی و تا ابدِ ما...

#فرخنده_آشوری
+ در من کوچه ایست که با تو در آن نگشته ام
سفریست که با تو ، هنوز نرفته ام
روزها و شب هاییست که با تو به سر نکرده ام
و عاشقانه هایی که باتو
هنوز نگفته ام .‌‌...

- باید برم

#شهرزاد
بهم گفت: من کلی به تو بدهکارم
بهش گفتم: پس زودتر بدهیتو صاف کن
گفت: فقط تو بگو چه جوری
با خنده گفتم: شوخی بود
اصرار کرد: نه بگو
چشمامو بستم
یه سری خاطرات در هم و برهم اومد جلوی چشمم... همونایی که باعث شد اینی که الان هستم بشم...
فکر کردم بدبختی ماجرا همینه... بعضی بدهیا هیچ وقت صاف نمیشه
وقت و احساسی که تلف شده، روح و روانی که زخمی شده...
تازه آخرشم مجبوری بگی یه تجربه بود که باید از سر میگذروندم
چشمامو باز کردم
بهش گفتم: تو بدهی به من نداری
اونیکه بدهکاره منم به خودم، تویی به خودت .

[پریسا زابلی‌پور]
فکر نکنی این دور بودن ها و سرد شدن هایت کار را به جاهای خوب میکشاند
به بیشتر عاشق شدن من
به هر شب خوابت را دیدن
و سوزاندن دستم وقتی دارم به حرفهای نزده ات فکر میکنم...
فکر نکنی ندیدنت دلتنگیم را تشدید میکند،
شبها بی خوابم میکند
یا پریشان خواب
که از ترس کابوس هایی که تویشان دستهای من و تو جدا میشود و تو توی مه محو میشوی
لیوان آب میگذارم بالایِ سرم...
فکر اینکه بعد از چند سال و اندی که ندیدمت و نخواستی که مرا ببینی
با بغض از خواب بیدار شوم و به رنگ چشمانت که قهوه ای بود و چند رگه عسلی هم داشت را هم از سرت بیرون کن....
دور که میشوی؛
لابد چند هفته ای تب میکنم،
لابد کارم میکشد به سرم و به دست کبود شده و پوست حساسم فکر میکنم و بعد توی مغزم هی این فکر زنگ میزند که کسی که دور بودن از من از دستش برآمده شاهزاده یِ سوار بر اسبی که همیشه فکرش را میکردم نبوده،
بابانوئلی که توی کوله اش آرزوهایم را پنهان کرده هم نبوده...
عوض بودن کنارِ من
دوری را که انتخاب کنی؛
نهایت دو روز خوابت را میبینم و
یک ماه هزار بار این پهلو به آن پهلو میشوم،
تهِ تهش
ده بار چفت درِ اتاق پرو را باز میکنم و وقتی چشمان منتظر کسی را نمیبینم میفهمم که کسی انتظارم را پشت هیچ دری نمیکشد...
شش ماه ندیدنت که بشود هفت ماه،
دومین باری که کار داری بشود دهمین بار؛
دلم را حالی میکنم که زور در همه موارد جواب میدهد
الا مواردی که دل تویشان دخیل است..
حالیش میکنم که نمیشود آدم همیشه کار داشته باشد،
همیشه بار سفر روی دوشش باشد..
به قلبم میفهمانم که کسی که بخواهد چشمهایت را ببیند و دست هایت را بگیرد یک دقیقه را هم بس میداند.
دوست داشتنت هرچقدر هم که توی سلول هایم رفته باشد
باز که دور شوی و قدم برنداری برای پر کردن این فاصله
رفتن را یاد میگیرم
یک جوری که فکر کنی از اول هم تنها چیزی که بلد بودم همین رفتن و فراموش کردن بوده،
دلت که هوای گرفتن دستهایم را نکند
بی بغض خوابیدن را از حفظ میشوم،
آرامشت را که توی هرجایی پیدا کنی جز فاصله ی شانه هایم
یاد میگیرم که سرم پر از فکرت باشد و دست دراز شده ات را پس بزنم...
همه چیز را یاد میگیرم بعد از دور شدنت
سرد شدنت و سخت شدنِ دلت...
ولی من حتی وقتی دست از دوست داشتنت برداشتم
بازهم پر از حسرت روزهایی که میشد دوستت داشته باشم مثلِ قبل
که لابد نمیشد که هیچ وقت دوستم نداشتی...

#فاطمه_جوادی
راستش را بخواهی بارها و بارها دست از دوست داشتنت کشیده ام...
شب ها چشم روی چشم هایت میبستم و در خواب دست به دامانه امدنت میشدم..
روزها ازکنارت میگذشتم و عطری که دوست داشتی را میزدم..
باور کن بارها دست ازدوست داشتنت کشیده ام..
و در کافه ی همیشگی مان دو فنجان قهوه سفارش دادم..
برایت کتاب شاملو را ورق زدم و خواندم..
من ازدوست داشتنت بارها دست کشیده ام
اما...
تو هربار پررنگ تر از قبل بمن برگشتی
و درست بین تمام وقتهایی که حضورت نبود
وجودت در من شعله میکشید وآتش خواستنت را برافروخته تر میکرد...
من بارها دست کشیدم ازدوست داشتنت
و قبل تر از قبل با جنونی وحشی به توبرگشتم ازخودم...

#فاطمه_سلمانی
دست نیافتنی ترین موجودِ دنیایِشان باش انقدر دور
که فقط بتوانند چشم اندازِ زیبایِ تو را ببینند.
و قلبشان با دیدنت ضرب بگیرد.
و داشتنت تنها آرزویِشان باشد.
همانقدر که دوری همانطور هم قوی بمان,
که هیچ بادی درختِ بیدِ وجودت را نلرزاند.
برایت بجگند...
که همیشه ترسِ از دست دادنت وجودشان را به لرزه در بیاورد...
آدمها چیزهایی را که راحت بدست می آورند راحتر هم از دستش میدهند.

[فرگل مشتاقی]
میدانم
آخر یک شب مرا به دار خواهند کشید...
آنجا که آیه آیه از تو شعر میخوانم؛
تنها تو را میپرستم و
فقط بر درگاه دیدگان تو سجده میزنم...
همان وقتی که روزه ی آغوشت را
با لبانت افطار میکنم...
همان لحظه که در محراب ابروانت
لب بر زمین میگذارم و نماز میخوانم...
من خوب میدانم
آخر یک شب
این جماعت در نبود تو
مرا به جرم شرک و کفر
در اوج خیال بافی هایم به دار خواهند کشید...
آن شبی که تنها خدا میداند
من فقط "یک عاشق تنها و دلشکسته ام" ...
#علی_رجبی
كاش شب و روز هركسي اختصاصي و به اختيار خودش بود ، شبيه خاموش روشن كردن لامپ اتاقش ، بعد مثلا مامان يهو بدون اينكه قبلش در بزنه ، زرت در اتاقمو باز ميكرد ميديد ساعت دوازده و نيمه ظهره ولي از پنجره ي اتاق من هنوز هوا تاريكه بعد داد ميزد : تو هنوز روزت رو روشن نكردي ؟ تا كي ميخواي تو شب بشيني ؟ خودمو كش و قوس ميدادم كه : گير نده تو رو خدا مامان .

تو پياده رو ها ، پارك ها ، خيابون ها هركي بالاي سرش اندازه ي خودش يه سفره ي يه متر در يه متر آسمون داشت كه همه ي تنظيماتش دست خودش بود. اينجوري انقدر منتظر نمي موندم واسه همين چند ساعت شب كه بعدشم قرار روز بشه .

#مرآجان