از خودم متنفرم که باعث بوجود اومدن چندتا فکر هیولاوار و احمقانه توی ذهن تو و بقیه راجع به خودم شدم:)
بعضی حرفها رو باید بغل کرد بوسید
و گذاشت تو جیب بغل پالتو برا روزای سرد زمستون.
نوشته بود «شرایطِ آدمها باعث شکل گرفتن دیدگاهشون نسبت به زندگی میشه.
مثلا ممکنه فردا برای تو یه روز استخون سوزِ سرد باشه!
اما برای من، وقتی کنارشم و دونههای برف چسبیده به موهام رو میتکونه و
دستامو میگیره جلوی دهنش و هاااااا میکنه تا گرم شم...
اون روز حتما یه روز اردیبهشتیه.»
میدونی گفتن بعضی چیزا خیلی مذبوحانه بنظر میرسه و شاید از رو شکم سیری!
اما مگه میشه اینارو شنید و لبخند نزد..
یه لبخندِ خیلی معنی دار.
یه لبخند وا رفته دقیقا وسط «هااااااااااااا» گفتنش که بخار میشه میره تو جون آدم.
خب سه هیچ به نفع تو و دستات و بده بستون نگاهات به آدمِ تو دلت.
جسارتا شما یکم «هاااااااااا»
تو جیبات نداری؟
#امیرمهدی زمانی
و گذاشت تو جیب بغل پالتو برا روزای سرد زمستون.
نوشته بود «شرایطِ آدمها باعث شکل گرفتن دیدگاهشون نسبت به زندگی میشه.
مثلا ممکنه فردا برای تو یه روز استخون سوزِ سرد باشه!
اما برای من، وقتی کنارشم و دونههای برف چسبیده به موهام رو میتکونه و
دستامو میگیره جلوی دهنش و هاااااا میکنه تا گرم شم...
اون روز حتما یه روز اردیبهشتیه.»
میدونی گفتن بعضی چیزا خیلی مذبوحانه بنظر میرسه و شاید از رو شکم سیری!
اما مگه میشه اینارو شنید و لبخند نزد..
یه لبخندِ خیلی معنی دار.
یه لبخند وا رفته دقیقا وسط «هااااااااااااا» گفتنش که بخار میشه میره تو جون آدم.
خب سه هیچ به نفع تو و دستات و بده بستون نگاهات به آدمِ تو دلت.
جسارتا شما یکم «هاااااااااا»
تو جیبات نداری؟
#امیرمهدی زمانی
گفتم می دانستی آن روز که باهم خیلی خندیدیم، من بعدش ساعت ها در تنهایی گریه کردم و دلم خواست دیگر هیچوقت تو را نبینم؟!
چون اگر دوباره تو را می دیدم و دوباره ها، تو مرا بیشتر می شناختی و شناختن همیشه قاتل دوست داشتن است.
نه می خواستم تو مرا بشناسی و نه من تو را بشناسم.
اما خب گاهی آدم ناچار به دیدن ها می شود و تهش می شود همین دوریِ طولانی و تا ابدِ ما...
#فرخنده_آشوری
چون اگر دوباره تو را می دیدم و دوباره ها، تو مرا بیشتر می شناختی و شناختن همیشه قاتل دوست داشتن است.
نه می خواستم تو مرا بشناسی و نه من تو را بشناسم.
اما خب گاهی آدم ناچار به دیدن ها می شود و تهش می شود همین دوریِ طولانی و تا ابدِ ما...
#فرخنده_آشوری
+ در من کوچه ایست که با تو در آن نگشته ام
سفریست که با تو ، هنوز نرفته ام
روزها و شب هاییست که با تو به سر نکرده ام
و عاشقانه هایی که باتو
هنوز نگفته ام ....
- باید برم
#شهرزاد
سفریست که با تو ، هنوز نرفته ام
روزها و شب هاییست که با تو به سر نکرده ام
و عاشقانه هایی که باتو
هنوز نگفته ام ....
- باید برم
#شهرزاد
بهم گفت: من کلی به تو بدهکارم
بهش گفتم: پس زودتر بدهیتو صاف کن
گفت: فقط تو بگو چه جوری
با خنده گفتم: شوخی بود
اصرار کرد: نه بگو
چشمامو بستم
یه سری خاطرات در هم و برهم اومد جلوی چشمم... همونایی که باعث شد اینی که الان هستم بشم...
فکر کردم بدبختی ماجرا همینه... بعضی بدهیا هیچ وقت صاف نمیشه
وقت و احساسی که تلف شده، روح و روانی که زخمی شده...
تازه آخرشم مجبوری بگی یه تجربه بود که باید از سر میگذروندم
چشمامو باز کردم
بهش گفتم: تو بدهی به من نداری
اونیکه بدهکاره منم به خودم، تویی به خودت .
[پریسا زابلیپور]
بهش گفتم: پس زودتر بدهیتو صاف کن
گفت: فقط تو بگو چه جوری
با خنده گفتم: شوخی بود
اصرار کرد: نه بگو
چشمامو بستم
یه سری خاطرات در هم و برهم اومد جلوی چشمم... همونایی که باعث شد اینی که الان هستم بشم...
فکر کردم بدبختی ماجرا همینه... بعضی بدهیا هیچ وقت صاف نمیشه
وقت و احساسی که تلف شده، روح و روانی که زخمی شده...
تازه آخرشم مجبوری بگی یه تجربه بود که باید از سر میگذروندم
چشمامو باز کردم
بهش گفتم: تو بدهی به من نداری
اونیکه بدهکاره منم به خودم، تویی به خودت .
[پریسا زابلیپور]
فکر نکنی این دور بودن ها و سرد شدن هایت کار را به جاهای خوب میکشاند
به بیشتر عاشق شدن من
به هر شب خوابت را دیدن
و سوزاندن دستم وقتی دارم به حرفهای نزده ات فکر میکنم...
فکر نکنی ندیدنت دلتنگیم را تشدید میکند،
شبها بی خوابم میکند
یا پریشان خواب
که از ترس کابوس هایی که تویشان دستهای من و تو جدا میشود و تو توی مه محو میشوی
لیوان آب میگذارم بالایِ سرم...
فکر اینکه بعد از چند سال و اندی که ندیدمت و نخواستی که مرا ببینی
با بغض از خواب بیدار شوم و به رنگ چشمانت که قهوه ای بود و چند رگه عسلی هم داشت را هم از سرت بیرون کن....
دور که میشوی؛
لابد چند هفته ای تب میکنم،
لابد کارم میکشد به سرم و به دست کبود شده و پوست حساسم فکر میکنم و بعد توی مغزم هی این فکر زنگ میزند که کسی که دور بودن از من از دستش برآمده شاهزاده یِ سوار بر اسبی که همیشه فکرش را میکردم نبوده،
بابانوئلی که توی کوله اش آرزوهایم را پنهان کرده هم نبوده...
عوض بودن کنارِ من
دوری را که انتخاب کنی؛
نهایت دو روز خوابت را میبینم و
یک ماه هزار بار این پهلو به آن پهلو میشوم،
تهِ تهش
ده بار چفت درِ اتاق پرو را باز میکنم و وقتی چشمان منتظر کسی را نمیبینم میفهمم که کسی انتظارم را پشت هیچ دری نمیکشد...
شش ماه ندیدنت که بشود هفت ماه،
دومین باری که کار داری بشود دهمین بار؛
دلم را حالی میکنم که زور در همه موارد جواب میدهد
الا مواردی که دل تویشان دخیل است..
حالیش میکنم که نمیشود آدم همیشه کار داشته باشد،
همیشه بار سفر روی دوشش باشد..
به قلبم میفهمانم که کسی که بخواهد چشمهایت را ببیند و دست هایت را بگیرد یک دقیقه را هم بس میداند.
دوست داشتنت هرچقدر هم که توی سلول هایم رفته باشد
باز که دور شوی و قدم برنداری برای پر کردن این فاصله
رفتن را یاد میگیرم
یک جوری که فکر کنی از اول هم تنها چیزی که بلد بودم همین رفتن و فراموش کردن بوده،
دلت که هوای گرفتن دستهایم را نکند
بی بغض خوابیدن را از حفظ میشوم،
آرامشت را که توی هرجایی پیدا کنی جز فاصله ی شانه هایم
یاد میگیرم که سرم پر از فکرت باشد و دست دراز شده ات را پس بزنم...
همه چیز را یاد میگیرم بعد از دور شدنت
سرد شدنت و سخت شدنِ دلت...
ولی من حتی وقتی دست از دوست داشتنت برداشتم
بازهم پر از حسرت روزهایی که میشد دوستت داشته باشم مثلِ قبل
که لابد نمیشد که هیچ وقت دوستم نداشتی...
#فاطمه_جوادی
به بیشتر عاشق شدن من
به هر شب خوابت را دیدن
و سوزاندن دستم وقتی دارم به حرفهای نزده ات فکر میکنم...
فکر نکنی ندیدنت دلتنگیم را تشدید میکند،
شبها بی خوابم میکند
یا پریشان خواب
که از ترس کابوس هایی که تویشان دستهای من و تو جدا میشود و تو توی مه محو میشوی
لیوان آب میگذارم بالایِ سرم...
فکر اینکه بعد از چند سال و اندی که ندیدمت و نخواستی که مرا ببینی
با بغض از خواب بیدار شوم و به رنگ چشمانت که قهوه ای بود و چند رگه عسلی هم داشت را هم از سرت بیرون کن....
دور که میشوی؛
لابد چند هفته ای تب میکنم،
لابد کارم میکشد به سرم و به دست کبود شده و پوست حساسم فکر میکنم و بعد توی مغزم هی این فکر زنگ میزند که کسی که دور بودن از من از دستش برآمده شاهزاده یِ سوار بر اسبی که همیشه فکرش را میکردم نبوده،
بابانوئلی که توی کوله اش آرزوهایم را پنهان کرده هم نبوده...
عوض بودن کنارِ من
دوری را که انتخاب کنی؛
نهایت دو روز خوابت را میبینم و
یک ماه هزار بار این پهلو به آن پهلو میشوم،
تهِ تهش
ده بار چفت درِ اتاق پرو را باز میکنم و وقتی چشمان منتظر کسی را نمیبینم میفهمم که کسی انتظارم را پشت هیچ دری نمیکشد...
شش ماه ندیدنت که بشود هفت ماه،
دومین باری که کار داری بشود دهمین بار؛
دلم را حالی میکنم که زور در همه موارد جواب میدهد
الا مواردی که دل تویشان دخیل است..
حالیش میکنم که نمیشود آدم همیشه کار داشته باشد،
همیشه بار سفر روی دوشش باشد..
به قلبم میفهمانم که کسی که بخواهد چشمهایت را ببیند و دست هایت را بگیرد یک دقیقه را هم بس میداند.
دوست داشتنت هرچقدر هم که توی سلول هایم رفته باشد
باز که دور شوی و قدم برنداری برای پر کردن این فاصله
رفتن را یاد میگیرم
یک جوری که فکر کنی از اول هم تنها چیزی که بلد بودم همین رفتن و فراموش کردن بوده،
دلت که هوای گرفتن دستهایم را نکند
بی بغض خوابیدن را از حفظ میشوم،
آرامشت را که توی هرجایی پیدا کنی جز فاصله ی شانه هایم
یاد میگیرم که سرم پر از فکرت باشد و دست دراز شده ات را پس بزنم...
همه چیز را یاد میگیرم بعد از دور شدنت
سرد شدنت و سخت شدنِ دلت...
ولی من حتی وقتی دست از دوست داشتنت برداشتم
بازهم پر از حسرت روزهایی که میشد دوستت داشته باشم مثلِ قبل
که لابد نمیشد که هیچ وقت دوستم نداشتی...
#فاطمه_جوادی
راستش را بخواهی بارها و بارها دست از دوست داشتنت کشیده ام...
شب ها چشم روی چشم هایت میبستم و در خواب دست به دامانه امدنت میشدم..
روزها ازکنارت میگذشتم و عطری که دوست داشتی را میزدم..
باور کن بارها دست ازدوست داشتنت کشیده ام..
و در کافه ی همیشگی مان دو فنجان قهوه سفارش دادم..
برایت کتاب شاملو را ورق زدم و خواندم..
من ازدوست داشتنت بارها دست کشیده ام
اما...
تو هربار پررنگ تر از قبل بمن برگشتی
و درست بین تمام وقتهایی که حضورت نبود
وجودت در من شعله میکشید وآتش خواستنت را برافروخته تر میکرد...
من بارها دست کشیدم ازدوست داشتنت
و قبل تر از قبل با جنونی وحشی به توبرگشتم ازخودم...
#فاطمه_سلمانی
شب ها چشم روی چشم هایت میبستم و در خواب دست به دامانه امدنت میشدم..
روزها ازکنارت میگذشتم و عطری که دوست داشتی را میزدم..
باور کن بارها دست ازدوست داشتنت کشیده ام..
و در کافه ی همیشگی مان دو فنجان قهوه سفارش دادم..
برایت کتاب شاملو را ورق زدم و خواندم..
من ازدوست داشتنت بارها دست کشیده ام
اما...
تو هربار پررنگ تر از قبل بمن برگشتی
و درست بین تمام وقتهایی که حضورت نبود
وجودت در من شعله میکشید وآتش خواستنت را برافروخته تر میکرد...
من بارها دست کشیدم ازدوست داشتنت
و قبل تر از قبل با جنونی وحشی به توبرگشتم ازخودم...
#فاطمه_سلمانی
دست نیافتنی ترین موجودِ دنیایِشان باش انقدر دور
که فقط بتوانند چشم اندازِ زیبایِ تو را ببینند.
و قلبشان با دیدنت ضرب بگیرد.
و داشتنت تنها آرزویِشان باشد.
همانقدر که دوری همانطور هم قوی بمان,
که هیچ بادی درختِ بیدِ وجودت را نلرزاند.
برایت بجگند...
که همیشه ترسِ از دست دادنت وجودشان را به لرزه در بیاورد...
آدمها چیزهایی را که راحت بدست می آورند راحتر هم از دستش میدهند.
[فرگل مشتاقی]
که فقط بتوانند چشم اندازِ زیبایِ تو را ببینند.
و قلبشان با دیدنت ضرب بگیرد.
و داشتنت تنها آرزویِشان باشد.
همانقدر که دوری همانطور هم قوی بمان,
که هیچ بادی درختِ بیدِ وجودت را نلرزاند.
برایت بجگند...
که همیشه ترسِ از دست دادنت وجودشان را به لرزه در بیاورد...
آدمها چیزهایی را که راحت بدست می آورند راحتر هم از دستش میدهند.
[فرگل مشتاقی]
میدانم
آخر یک شب مرا به دار خواهند کشید...
آنجا که آیه آیه از تو شعر میخوانم؛
تنها تو را میپرستم و
فقط بر درگاه دیدگان تو سجده میزنم...
همان وقتی که روزه ی آغوشت را
با لبانت افطار میکنم...
همان لحظه که در محراب ابروانت
لب بر زمین میگذارم و نماز میخوانم...
من خوب میدانم
آخر یک شب
این جماعت در نبود تو
مرا به جرم شرک و کفر
در اوج خیال بافی هایم به دار خواهند کشید...
آن شبی که تنها خدا میداند
من فقط "یک عاشق تنها و دلشکسته ام" ...
#علی_رجبی
آخر یک شب مرا به دار خواهند کشید...
آنجا که آیه آیه از تو شعر میخوانم؛
تنها تو را میپرستم و
فقط بر درگاه دیدگان تو سجده میزنم...
همان وقتی که روزه ی آغوشت را
با لبانت افطار میکنم...
همان لحظه که در محراب ابروانت
لب بر زمین میگذارم و نماز میخوانم...
من خوب میدانم
آخر یک شب
این جماعت در نبود تو
مرا به جرم شرک و کفر
در اوج خیال بافی هایم به دار خواهند کشید...
آن شبی که تنها خدا میداند
من فقط "یک عاشق تنها و دلشکسته ام" ...
#علی_رجبی
كاش شب و روز هركسي اختصاصي و به اختيار خودش بود ، شبيه خاموش روشن كردن لامپ اتاقش ، بعد مثلا مامان يهو بدون اينكه قبلش در بزنه ، زرت در اتاقمو باز ميكرد ميديد ساعت دوازده و نيمه ظهره ولي از پنجره ي اتاق من هنوز هوا تاريكه بعد داد ميزد : تو هنوز روزت رو روشن نكردي ؟ تا كي ميخواي تو شب بشيني ؟ خودمو كش و قوس ميدادم كه : گير نده تو رو خدا مامان .
تو پياده رو ها ، پارك ها ، خيابون ها هركي بالاي سرش اندازه ي خودش يه سفره ي يه متر در يه متر آسمون داشت كه همه ي تنظيماتش دست خودش بود. اينجوري انقدر منتظر نمي موندم واسه همين چند ساعت شب كه بعدشم قرار روز بشه .
#مرآجان
تو پياده رو ها ، پارك ها ، خيابون ها هركي بالاي سرش اندازه ي خودش يه سفره ي يه متر در يه متر آسمون داشت كه همه ي تنظيماتش دست خودش بود. اينجوري انقدر منتظر نمي موندم واسه همين چند ساعت شب كه بعدشم قرار روز بشه .
#مرآجان
وقتی ام که حرف زدن یادشون میره تنها تر میشن
تنها تر که شدن تموم مسئله هارو نصف نیمه ول میکنن
بعد این مسئله هایِ نصف نیمه یه جایی خرخرتو میجوعن و بغض میشن و ...
دلتنگی ،
اتفاق عجیبیست.
گویی که خواهی مُرد،
ولی نمیمیری ...
جمال ثریا
اتفاق عجیبیست.
گویی که خواهی مُرد،
ولی نمیمیری ...
جمال ثریا
📝
جملهی "نباشی،نیستم"
لزوما خبر از مرگ کسی در نبود شما را نمیدهد..
این یعنی نباشی دیگر آن ادم سابق نیستم
این که آدم سابق نیستم، یعنی دیگر مثل قبل زندگی نمیکنم
مثل قبل نمیخندم
از خودم عکس نمیگیرم
سینما نمیروم
توی آینه به خودم لبخند نمیزنم
شبها به سختی خوابم میبرد
صبحها..
صبحها با امید چشمهایم را باز نمیکنم
اینها یعنی من دیگر آدم سابق نیستم
اینها یعنی: "نباشی نیستم"
• زهرا سرکارراه
جملهی "نباشی،نیستم"
لزوما خبر از مرگ کسی در نبود شما را نمیدهد..
این یعنی نباشی دیگر آن ادم سابق نیستم
این که آدم سابق نیستم، یعنی دیگر مثل قبل زندگی نمیکنم
مثل قبل نمیخندم
از خودم عکس نمیگیرم
سینما نمیروم
توی آینه به خودم لبخند نمیزنم
شبها به سختی خوابم میبرد
صبحها..
صبحها با امید چشمهایم را باز نمیکنم
اینها یعنی من دیگر آدم سابق نیستم
اینها یعنی: "نباشی نیستم"
• زهرا سرکارراه
Forwarded from ғᴏɴᴅɴᴇssʟɪғᴇ🤍
با سَختى ها مُبارزهـ كُن
تا روياهاتو عَمَلى كُنى
خُب؟
تا روياهاتو عَمَلى كُنى
خُب؟
بچه تر که بودم وقتی مهمان می آمد مانند یک گربه جلویشان قل میخوردم و تمام شیرین کارهایی که بلد بودم انجام میدادم تا بیشتر بمانند.فقط میخواستم بیشتر بمانند.دیرتر بروند.اصلا نروند.بعد مامان من را میبرد به گوشه ای و میگفت هیچ وقت اصرار نکن.هر کسی خودش دوست داشته باشد می ماند.
بیشتر هم می ماند. مامان هیچ وقت اهل تعارف کردن نبود.اما من باز مهمان بعدی که می آمد می رفتم جلویش قل میخوردم که بمان.دیرتر برو. بزرگتر که شدم وقتی جلوی دوستم قل میخوردم که بماند و آن قدر قل خوردم و افتادم روی سراشیبی و پرت شدم،فهمیدم مامان راست میگفت.مهمان و دوست و شوهر و همسر ندارد.هر کسی بخواهد می ماند.نخواهد میرود.
حالا تو هی قل بخور...
هی شیرین کاری کن...
بیشتر هم می ماند. مامان هیچ وقت اهل تعارف کردن نبود.اما من باز مهمان بعدی که می آمد می رفتم جلویش قل میخوردم که بمان.دیرتر برو. بزرگتر که شدم وقتی جلوی دوستم قل میخوردم که بماند و آن قدر قل خوردم و افتادم روی سراشیبی و پرت شدم،فهمیدم مامان راست میگفت.مهمان و دوست و شوهر و همسر ندارد.هر کسی بخواهد می ماند.نخواهد میرود.
حالا تو هی قل بخور...
هی شیرین کاری کن...
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM