بعد از کار معدن از پشت چت و اس ام اس آروم کردن یه زن سختترین کار دنیاست
آدمها را مریضی و تصادف از پا در نمی آورد،
بی مهری آدمها را از پا در می آورد...
چشم بستن اطرافیانشان روی حالِ بدشان آنها را از پا در می آورد...
آدمها را کارهایی که میتوانیم برایشان بکنیم و دریغ میکنیم از پا در می آورد...
آدمها را انتظاری که هیچ وقت هیچ رسیدنی در پی ندارد از پا در می آورد...
آدمها را نگاهِ خالی از عشق،نگاهِ خالی از ذوق از پا در می آورد...
آدمها را خو کردن با یک عکس که حرف زدن بلد نیست و نمیتواند برایِ پاک کردنِ اشک هایت دست دراز کند از پا در می آورد...
آدمها را شبهایی که با بغض سر میکنند و بیدار میمانند از پا در می آورد...
وگرنه آدمها تو یک روز،
یک دقیقه،
یک ثانیه نمیمیرند که...
آدمها را انتظارِ روزهایِ خوبی که از راه نرسیده هیچ وقت،
از پا در می آورد...
#فاطمه_جوادی
بی مهری آدمها را از پا در می آورد...
چشم بستن اطرافیانشان روی حالِ بدشان آنها را از پا در می آورد...
آدمها را کارهایی که میتوانیم برایشان بکنیم و دریغ میکنیم از پا در می آورد...
آدمها را انتظاری که هیچ وقت هیچ رسیدنی در پی ندارد از پا در می آورد...
آدمها را نگاهِ خالی از عشق،نگاهِ خالی از ذوق از پا در می آورد...
آدمها را خو کردن با یک عکس که حرف زدن بلد نیست و نمیتواند برایِ پاک کردنِ اشک هایت دست دراز کند از پا در می آورد...
آدمها را شبهایی که با بغض سر میکنند و بیدار میمانند از پا در می آورد...
وگرنه آدمها تو یک روز،
یک دقیقه،
یک ثانیه نمیمیرند که...
آدمها را انتظارِ روزهایِ خوبی که از راه نرسیده هیچ وقت،
از پا در می آورد...
#فاطمه_جوادی
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
📝 اگر به جای گفتن: دیوار موش دارد و موش گوش دارد، بگوییم: "فرشته ها در حال نوشتن هستند..." نسلی از ما متولد خواهد شد که به جای مراقبت مردم، "مراقبت خدا" را در نظر دارد! قصه از جایی تلخ شد که در گوش یکدیگر با عصبانیت خواندیم: بچه را ول کردی به امان خدا !…
سوم دبیرستان که بودم یک روز اواخر ساعت ریاضی٬ صدای یکی از بچه ها رو شنیدم که به زمین و زمان فحش میداد. خیلی عجیب بود٬ کسی تا اون موقع جرات نداشت توحیاط مدرسه و به اون بلندی اون فحش ها رو بده. مدیر ما اگرچه مرد شریفی بود اما خیلی زود عصبی میشد و دست بزن داشت.
از کلاس اومدم بیرون و تو تراس ایستادم تا ببینم اون دانش آموز کیه که دیدم هم زمان با من مدیر مدرسه هم اومد بیرون. پیش خودم گفتم کار اون پسر تموم شد٬ حسابی کتک میخوره امروز.
هیکل گنده ای داشت و تا مدیرمون رو دید عصبی تر شد. شروع کرد به فحاشی به مدیرمون٬ اوضاع خوبی نبود.
قدمهای مدیرمون رو با چشم دنبال میکردم تا اینکه رسید به اون دانش آموز.
چشممو بستم تا نبینم چطور وسط زمستون از اون دستای سنگین کتک میخوره اما وقتی دیدم صدایی نمیاد چشمامو باز کردم و از تعجب دهنم واموند.
مدیرمون سر اون دانش آموز روگرفته بود تو سینش و محکم بغلش کرده بود. حیاط مدرسه با اون همه آدم رو سکوت برداشته بود. بعد از چند ثانیه صدای گریه های اون دانش آموز تو بغل مدیرمون بلند شد و اونجا بود که داد زدن تموم شد.. برید سر کلاس هاتون.
بعدها وقتی سوال کردم ماجرای اون روز چی بود؟ مدیرمون با اون صدای ضخیمش خندید وگفت: اون دلش از جای دیگه پر بود...
از کلاس اومدم بیرون و تو تراس ایستادم تا ببینم اون دانش آموز کیه که دیدم هم زمان با من مدیر مدرسه هم اومد بیرون. پیش خودم گفتم کار اون پسر تموم شد٬ حسابی کتک میخوره امروز.
هیکل گنده ای داشت و تا مدیرمون رو دید عصبی تر شد. شروع کرد به فحاشی به مدیرمون٬ اوضاع خوبی نبود.
قدمهای مدیرمون رو با چشم دنبال میکردم تا اینکه رسید به اون دانش آموز.
چشممو بستم تا نبینم چطور وسط زمستون از اون دستای سنگین کتک میخوره اما وقتی دیدم صدایی نمیاد چشمامو باز کردم و از تعجب دهنم واموند.
مدیرمون سر اون دانش آموز روگرفته بود تو سینش و محکم بغلش کرده بود. حیاط مدرسه با اون همه آدم رو سکوت برداشته بود. بعد از چند ثانیه صدای گریه های اون دانش آموز تو بغل مدیرمون بلند شد و اونجا بود که داد زدن تموم شد.. برید سر کلاس هاتون.
بعدها وقتی سوال کردم ماجرای اون روز چی بود؟ مدیرمون با اون صدای ضخیمش خندید وگفت: اون دلش از جای دیگه پر بود...
وقتی دلت گرفته باشه …
تمام آرامش یک ساحل را هم به تو بدهند …
باز هم دل تو بارانیست …
خیس تراز دریا خراب تر از امواج
تمام آرامش یک ساحل را هم به تو بدهند …
باز هم دل تو بارانیست …
خیس تراز دریا خراب تر از امواج
Forwarded from ۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ (moHix 🍁)
"دوستت دارم "
يكجايي بي معني ترين جمله ي دنيا است!
انهم وقتي كه زجرت ميدهند
ناراحتت ميكنند
اشكت را سر ريز ميكنند
و در اخر ميگويند
"ولي دوستت دارم"
و تو ميتواني بابتش ساعت ها قهقهه بزني و در اخرش بغضت بگيرد!
#نيلوفر_رضايي
يكجايي بي معني ترين جمله ي دنيا است!
انهم وقتي كه زجرت ميدهند
ناراحتت ميكنند
اشكت را سر ريز ميكنند
و در اخر ميگويند
"ولي دوستت دارم"
و تو ميتواني بابتش ساعت ها قهقهه بزني و در اخرش بغضت بگيرد!
#نيلوفر_رضايي
به صفحه ي گوشيش نگاه كرد اروم پلك زد و گوشي رو انداخت روي تخت ، پرسيدم چي شدي ؟ گفت باز دير رسيدم . گفتم : به چي ؟
گفت : باز دير رسيدم به ساعت آرزو كردن.
گفتم : واا ، ديوونه اي مگه؟ آرزو كردن كه ساعت نميخواد.
نشست روي تخت خيره شد به تصوير خودش توي شيشه ي پنجره و گفت : ديدي از يه كاري ميترسي ، از جدا شدن از يه آدمي ميترسي هزارتا دليل مياري ، مثلا ميگي نه امروز كه سورمه اي تنش كرده بود نميرم باشه يه روز كه مشكي تنش كرد ، باز فردا مشكي تنش ميكنه و تو واسه رفتنت منتظر يه رنگ ديگه ميشي ، يه دليل هايي توي ذهنت ميسازي كه نشه، كه انجامش ندي. اينم همونه ، من هرشب يه كاري ميكنم دير برسم و آرزو نكنم ، آرزويي كه تهش رو بدوني همون بهتر كه هرشب بهش دير برسي ، اينجوري واسه ادامه دادن تا فردا شبت يه دليلي براي خودت داري ، ادامه ميدي به اميد يه رنگ ديگه ، به اميد يه چند دقيقه دير رسيدن ديگه ، ميفهمي چي ميگم ؟
يه نگاه به ساعت روي ديوار كردم ، گفتم : اره ...
گفت : باز دير رسيدم به ساعت آرزو كردن.
گفتم : واا ، ديوونه اي مگه؟ آرزو كردن كه ساعت نميخواد.
نشست روي تخت خيره شد به تصوير خودش توي شيشه ي پنجره و گفت : ديدي از يه كاري ميترسي ، از جدا شدن از يه آدمي ميترسي هزارتا دليل مياري ، مثلا ميگي نه امروز كه سورمه اي تنش كرده بود نميرم باشه يه روز كه مشكي تنش كرد ، باز فردا مشكي تنش ميكنه و تو واسه رفتنت منتظر يه رنگ ديگه ميشي ، يه دليل هايي توي ذهنت ميسازي كه نشه، كه انجامش ندي. اينم همونه ، من هرشب يه كاري ميكنم دير برسم و آرزو نكنم ، آرزويي كه تهش رو بدوني همون بهتر كه هرشب بهش دير برسي ، اينجوري واسه ادامه دادن تا فردا شبت يه دليلي براي خودت داري ، ادامه ميدي به اميد يه رنگ ديگه ، به اميد يه چند دقيقه دير رسيدن ديگه ، ميفهمي چي ميگم ؟
يه نگاه به ساعت روي ديوار كردم ، گفتم : اره ...
اینکه میگن زمان نسبیه درست ولی مزه هم داره بعضی وقتا
مثلا وقتی یه تقلب سنگین کردیو ماکس میشی اون موقع شیرینه و زود میگذره
مثلا وقتی تیم مورد علاقت میبره اون موقعه یه نوع شادیه زودگذره با طعم احساسات
مثلا وقتی مامانت یهو اون غذایی که دوس داری میپزه اون موقع عصن مگه میشه ناراحت بود ؟
یا مثلا وقتایی که پیششیو بیادشی خیلی شیرین و دلچسبه ، زمانم مثه بنز میره فقط ، انگاری دنبالش کردن
میرسیم به قسمت سخت ماجرا ، وقتایی که نیست ، تلخ تلخ تلخ ، اونقد تلخ که با هیچی نمیشه هضمش کرد ، ثانیه هام انگار دوس دارن عذابت بدن ، جوری ملو و آروم میرن که هر دیقه یه سال میگذره واست .
خلاصه که خیلی بی رحمه این زمان .
قدر لحظه هاتونو بدونین .
#محیکس
مثلا وقتی یه تقلب سنگین کردیو ماکس میشی اون موقع شیرینه و زود میگذره
مثلا وقتی تیم مورد علاقت میبره اون موقعه یه نوع شادیه زودگذره با طعم احساسات
مثلا وقتی مامانت یهو اون غذایی که دوس داری میپزه اون موقع عصن مگه میشه ناراحت بود ؟
یا مثلا وقتایی که پیششیو بیادشی خیلی شیرین و دلچسبه ، زمانم مثه بنز میره فقط ، انگاری دنبالش کردن
میرسیم به قسمت سخت ماجرا ، وقتایی که نیست ، تلخ تلخ تلخ ، اونقد تلخ که با هیچی نمیشه هضمش کرد ، ثانیه هام انگار دوس دارن عذابت بدن ، جوری ملو و آروم میرن که هر دیقه یه سال میگذره واست .
خلاصه که خیلی بی رحمه این زمان .
قدر لحظه هاتونو بدونین .
#محیکس
آدم خاصیه ، همیشه میخواد متفاوت باشه ، حتی تو ساده ترین چیزا ، مثلا وایمیسته ساعت جفت شه بعد آفلاین میشه...
شما بودین عاشقش نمیشدین ؟
#محیکس
شما بودین عاشقش نمیشدین ؟
#محیکس
من حتي وقتايي كه خيلي بدي
ازت دل نميكنم
ميشينم اون روزايي كه خوب بودي
رو مرور ميكنم!
عشق ديگه به چي ميگن . . . ؟
#محیکس
ازت دل نميكنم
ميشينم اون روزايي كه خوب بودي
رو مرور ميكنم!
عشق ديگه به چي ميگن . . . ؟
#محیکس
از من کارهای سخت بخواه!
مثلا
هوس توت فرنگی کن در چله ی زمستان!
برایم بهانه ای در قله ی قاف بتراش!
یا من را
به جنگ اژدها بفرست!
اما هرگز نخواه که
دوستت نداشته باشم . . . !
#محسن_حسینخانی
مثلا
هوس توت فرنگی کن در چله ی زمستان!
برایم بهانه ای در قله ی قاف بتراش!
یا من را
به جنگ اژدها بفرست!
اما هرگز نخواه که
دوستت نداشته باشم . . . !
#محسن_حسینخانی
من که می گویم "گیر دادنِ زن ها اصلاً چیز بدی نیست..."
زنی که گیر می دهد، یعنی تو را دوست دارد ، زیاد هم دوست دارد..
زنی که مقصدِ نگاهِ تو برایش مهم است، می ترسد که از چشمانت افتاده باشد..
زنی که برایش مهم باشد که تو محبت و توجهت را کجا و چه اندازه خرج می کنی، کاملاً معصومانه، ترسِ از دست دادنِ تو را دارد...
زنی که با بی توجهی ات بغضش می گیرد ، بی پناه است و جز تو کسی را ندارد...
غر زدن و گیر دادن، شیرِ اطمینانِ دوست داشتنِ زن هاست...
زنی که دوستت ندارد، گیرهایش را جای دیگری می دهد ، محال است زنی بی عشق ، سرش را روی بالش بگذارد...
این به تو بستگی دارد ..که زنی که کنارت نفس می کشد ، عاشقت باشد یا نه!
نباید به گیر دادنِ زن ها گیر داد...
نرگس صرافیان طوفان
زنی که گیر می دهد، یعنی تو را دوست دارد ، زیاد هم دوست دارد..
زنی که مقصدِ نگاهِ تو برایش مهم است، می ترسد که از چشمانت افتاده باشد..
زنی که برایش مهم باشد که تو محبت و توجهت را کجا و چه اندازه خرج می کنی، کاملاً معصومانه، ترسِ از دست دادنِ تو را دارد...
زنی که با بی توجهی ات بغضش می گیرد ، بی پناه است و جز تو کسی را ندارد...
غر زدن و گیر دادن، شیرِ اطمینانِ دوست داشتنِ زن هاست...
زنی که دوستت ندارد، گیرهایش را جای دیگری می دهد ، محال است زنی بی عشق ، سرش را روی بالش بگذارد...
این به تو بستگی دارد ..که زنی که کنارت نفس می کشد ، عاشقت باشد یا نه!
نباید به گیر دادنِ زن ها گیر داد...
نرگس صرافیان طوفان
اومدم خونه.
ديدم ميزِ شام رو چيده بود. برگشتم گفتم: "توو دلى جان، راضى به زحمت نبوديم."
گفت: "درسته كُلفَت نيستم ولى خانومِ خونه كه هستم."
گفتم: "حالا چى پختى؟!" گفت: "كوفت و زهرِمار...اينقدر خوشمزست كه نگو..!"
يه ابرويى بالا انداختم و گفتم: "به به..چه خوشمزه..!خودت هم بايد كنارم مِيل كنى..!"
گفت كه: "حتماً..با كمالِ ميل آقا..!"
انصافاً از حق نگذريم خورش سبزيش، حرف نداره..! يه وقتا غذا رو ميسوزونه ولى خب نميشه دوسش نداشت..! دقيقاً مثل خودش..! يه وقتا اذيت ميكنه، ولى خب نميشه از دوس داشتنش دست كشيد كه..!
گفتم: " خانوم، اصلاً دوسِت نداشته باشم، گُناهه..! گُناهِ كبيره..!"
گفت: "اَستَغفِرلله آقا..! اين حرفاى خارجى چيه!؟ درسته دلبرم، ولى درست نيست كه دوس داشتنم، ثواب داشته باشه..!"
گفتم: " ببين توو دلى جان، يا خودم دوسِت دارم يا كارى ميكنى كه دوسِت داشته باشم..! به منم ربطى نداره كدومش رو انتخاب ميكنى..!"
گفت: " مورد سوم..!"
سرمو خاروندم و نگاهى بالا كردم و گفتم: " مورد سوم نداشتا..!"
گفت: "مورد سومش اينه همديگرو دوس داشته باشيم..! دو طرفه ى دو طرفه..!"
#طاها_رحيميان
ديدم ميزِ شام رو چيده بود. برگشتم گفتم: "توو دلى جان، راضى به زحمت نبوديم."
گفت: "درسته كُلفَت نيستم ولى خانومِ خونه كه هستم."
گفتم: "حالا چى پختى؟!" گفت: "كوفت و زهرِمار...اينقدر خوشمزست كه نگو..!"
يه ابرويى بالا انداختم و گفتم: "به به..چه خوشمزه..!خودت هم بايد كنارم مِيل كنى..!"
گفت كه: "حتماً..با كمالِ ميل آقا..!"
انصافاً از حق نگذريم خورش سبزيش، حرف نداره..! يه وقتا غذا رو ميسوزونه ولى خب نميشه دوسش نداشت..! دقيقاً مثل خودش..! يه وقتا اذيت ميكنه، ولى خب نميشه از دوس داشتنش دست كشيد كه..!
گفتم: " خانوم، اصلاً دوسِت نداشته باشم، گُناهه..! گُناهِ كبيره..!"
گفت: "اَستَغفِرلله آقا..! اين حرفاى خارجى چيه!؟ درسته دلبرم، ولى درست نيست كه دوس داشتنم، ثواب داشته باشه..!"
گفتم: " ببين توو دلى جان، يا خودم دوسِت دارم يا كارى ميكنى كه دوسِت داشته باشم..! به منم ربطى نداره كدومش رو انتخاب ميكنى..!"
گفت: " مورد سوم..!"
سرمو خاروندم و نگاهى بالا كردم و گفتم: " مورد سوم نداشتا..!"
گفت: "مورد سومش اينه همديگرو دوس داشته باشيم..! دو طرفه ى دو طرفه..!"
#طاها_رحيميان
دقیقا به موقع بود...!!
نه دیر رسیده بودم نه خیلی زود
هم من تنها بودم هم او...
عاشقم شد
عاشقش شدم...
عشق نه؟؟ باشد..!!
میگویم دوستم داشت ...دوستش داشتم
نه یک روز ، نه یک هفته ، نه یک ماه ... چند سال دوستم داشت...
دوست داشتن هم نه؟؟ باشد...!!
شب ها خواب مرا میدید؛
نه یک بار نه دوبار چندین بار خواب مرا ، آینده ای که با من داشت و حتی از زبان خودش توله هایمان را هم دیده بود...
همیشه میخواستم شبیه او باشند...
حتی خود او هم دوست داشت شبیه او باشند...
آخر میدانید بینهایت زیبا و خوشکل بود
کهکشانی کشف نشده در چشمانش داشت
حتی من هم نتوانستم بعد از آن همه سال تمام و کمال چشم هایش را بفهمم...
درشت و جذاب بود
جاذبه ای داشت چشمانش که جاذبه ی زمین را هم خنثی میکرد...
صورتی که از سفیدی ، برف هم پیش آن کم می آورد و آب میشد...
اینها را همه دارند؟؟باشد...!!
سلاح کشنده اش را چه میگویید؟؟ همانی که در اولین دیدارمان عقلم را کشت و در تابوت گذاشت و خاکش کرد...
همان گنج خنده هایش در آن چال گونه اش...
این را هم باور نمیکنید؟؟فکر میکنید دروغ میگویم که دوستم داشت؟؟به خیالتان دیوانه ام که به او فکر میکنم؟؟
اصلا شما هم شبیه همین روانپزشک ها هستید...
همین هایی که عاشق نشده اند و عشق را قضاوت میکنند ، همین هایی که جز نصیحت کردن چیزی بلد نیستند...
شبیه همین نویسنده هایی که عاشق نشده اند و از عشق مینویسند ، همین هایی که مدام مینویسند : "فکر کردن به او ارزشش ندارد..."
همین آدم هایی که مثنوی مولانا ، لیلی و مجنون ، فرهاد و شیرین ، بیژن و منیژه و وامق و عذرا را نخوانده اند و میگویند لیاقت نداشت...
شبیه تمام آدم هایی که به خیالشان عاشق شده اند و عشق را تجربه کرده اند و حالا میگویند عشق بد است...
یکی بیاید مرا مستقیم پیش خود خدا ببرد...
این فرشته های خدا هم باورشان نمیشود که من او را دوست داشتم،
که او مرا دوست داشت...
جهنم و بهشت هم دیگر فرقی ندارد
فقط میخواهم از زبان خدا بشنوم که میگوید :
"او واقعا دوستم داشت"...
#علی_رجبی
نه دیر رسیده بودم نه خیلی زود
هم من تنها بودم هم او...
عاشقم شد
عاشقش شدم...
عشق نه؟؟ باشد..!!
میگویم دوستم داشت ...دوستش داشتم
نه یک روز ، نه یک هفته ، نه یک ماه ... چند سال دوستم داشت...
دوست داشتن هم نه؟؟ باشد...!!
شب ها خواب مرا میدید؛
نه یک بار نه دوبار چندین بار خواب مرا ، آینده ای که با من داشت و حتی از زبان خودش توله هایمان را هم دیده بود...
همیشه میخواستم شبیه او باشند...
حتی خود او هم دوست داشت شبیه او باشند...
آخر میدانید بینهایت زیبا و خوشکل بود
کهکشانی کشف نشده در چشمانش داشت
حتی من هم نتوانستم بعد از آن همه سال تمام و کمال چشم هایش را بفهمم...
درشت و جذاب بود
جاذبه ای داشت چشمانش که جاذبه ی زمین را هم خنثی میکرد...
صورتی که از سفیدی ، برف هم پیش آن کم می آورد و آب میشد...
اینها را همه دارند؟؟باشد...!!
سلاح کشنده اش را چه میگویید؟؟ همانی که در اولین دیدارمان عقلم را کشت و در تابوت گذاشت و خاکش کرد...
همان گنج خنده هایش در آن چال گونه اش...
این را هم باور نمیکنید؟؟فکر میکنید دروغ میگویم که دوستم داشت؟؟به خیالتان دیوانه ام که به او فکر میکنم؟؟
اصلا شما هم شبیه همین روانپزشک ها هستید...
همین هایی که عاشق نشده اند و عشق را قضاوت میکنند ، همین هایی که جز نصیحت کردن چیزی بلد نیستند...
شبیه همین نویسنده هایی که عاشق نشده اند و از عشق مینویسند ، همین هایی که مدام مینویسند : "فکر کردن به او ارزشش ندارد..."
همین آدم هایی که مثنوی مولانا ، لیلی و مجنون ، فرهاد و شیرین ، بیژن و منیژه و وامق و عذرا را نخوانده اند و میگویند لیاقت نداشت...
شبیه تمام آدم هایی که به خیالشان عاشق شده اند و عشق را تجربه کرده اند و حالا میگویند عشق بد است...
یکی بیاید مرا مستقیم پیش خود خدا ببرد...
این فرشته های خدا هم باورشان نمیشود که من او را دوست داشتم،
که او مرا دوست داشت...
جهنم و بهشت هم دیگر فرقی ندارد
فقط میخواهم از زبان خدا بشنوم که میگوید :
"او واقعا دوستم داشت"...
#علی_رجبی
يه پيرمردى هست اولِ ملاصدرا.. گلفروشه..!
گل نرگس ميفروشه..! شاخه شاخه ى گل هاش، بوى عشق ميده..!
اونَم كه عاشقِ گلِ نرگس..! از اون دخترايى نيس كه بخواد پولامو براى چيزاى الكى خرج كنم..! مثلاً راضى نيس كه هِى مثه معالى آباديا كه يه ماشين بنز، زيرِ پاشون هست و با عشقشون هرشب برن دُور دُور خريدِ عطر و كيف گرون قيمت و بعدشم هفت خوان غذا بخورن و برگردن خونشون..!
نه، كلاً مخالفِ اين چيزاس..!
ميگه جاىِ رستوران، سه تا از اون اَناراىِ خونتون رو بچين و بيار كه دون كنيم و بخوريم..! هم سالمتره هم ساده تر..!
ولى هميشه ميگه وقتى مياى هَمو ببينيم، جاى دو شاخه گلِ نرگس، چارتا بگير..!
دلم برا پيرمرده ميسوزه..! مطمئنم يه معشوقى تو ملاصدرا داشته كه هرروز، وقتِ ديدارشون، گل نرگس براش ميبرده..! اون موقع ها هم كه موبايل نداشته سلفى بگيره و پستش كنه تو اينستا و زيرشم بزنه: "مرسى كه هستى" يا "من و عشقم يهويى"..!
ولى از تهِ دلش دوسِش داشته كه هنوزم كه هنوزه، همونجاى قرارشون، گلِ نرگس به دست ايستاده كه معشوقش بياد..!
يه روز خواسم برم ببينمش..!
طبقِ عادتِ معمول، رفتم سرِ ملاصدرا كه گل براش بگيرم..! ديدم كنارِ پيرمرده ايستاده..! آروم از پشت رفتم چشاشو گرفتم..! بلند بلند ميخنديد ديوونه..! هزار بار بهش گفته بودم كه جلو جمع بلند نخنده..! مگه تو كتش ميره..! ديوونس..!
ولى يهو جا خورديم..! ديديم پيرمرده داره دستاشو ميكشه رو گونَش و اشكاشو پاك ميكنه..!
گفتم: "پدر جان.. چرا گريه ميكنى؟! چيزى شده؟!"
گفت: " منم تا دلت بخواد همين كارى رو كه تو الآن كرديو، انجام دادم..! چقد دلم تنگِ اون روزا شد..!"
گفتم: " ببخش پدرجان كه ناراحتتون كرديم..! اصلاً عمد نبود.."
گفت: " نه پسرم..! اتّفاقاً كار درستو ميكنى..! همينطور ديوونگى كنين.. دل و قلوه بدين.. عاشق بمونين.. فقط عاشق بمونين.. اونم تا ابد..!"
نميتونسم ناراحتىِ تو صورتشو تحمل كنم.. خدافظى كرديم و رفتيم باغ اِرَم..! اَنارا رو آوردم بيرون و شروع كرد به دون كردنشون..!
گفتم: " بيا يه قولى به هم بديم.. نشه ده بيست سالِ ديگه عينِ اين پيرمرده بشيم و حسرتِ روزاى خوبمونو بخوريم.. بيا قول بديم ابدى باشيم.. نه من بد شم نه تو..! اَزَمون يه ما بمونه كه فردا پس فردا كه نوه هامون روبرومون ايستادن، بهشون با افتخار بگيم كه مثل خودمون عاشق شَن..!"
#طاها_رحيميان
گل نرگس ميفروشه..! شاخه شاخه ى گل هاش، بوى عشق ميده..!
اونَم كه عاشقِ گلِ نرگس..! از اون دخترايى نيس كه بخواد پولامو براى چيزاى الكى خرج كنم..! مثلاً راضى نيس كه هِى مثه معالى آباديا كه يه ماشين بنز، زيرِ پاشون هست و با عشقشون هرشب برن دُور دُور خريدِ عطر و كيف گرون قيمت و بعدشم هفت خوان غذا بخورن و برگردن خونشون..!
نه، كلاً مخالفِ اين چيزاس..!
ميگه جاىِ رستوران، سه تا از اون اَناراىِ خونتون رو بچين و بيار كه دون كنيم و بخوريم..! هم سالمتره هم ساده تر..!
ولى هميشه ميگه وقتى مياى هَمو ببينيم، جاى دو شاخه گلِ نرگس، چارتا بگير..!
دلم برا پيرمرده ميسوزه..! مطمئنم يه معشوقى تو ملاصدرا داشته كه هرروز، وقتِ ديدارشون، گل نرگس براش ميبرده..! اون موقع ها هم كه موبايل نداشته سلفى بگيره و پستش كنه تو اينستا و زيرشم بزنه: "مرسى كه هستى" يا "من و عشقم يهويى"..!
ولى از تهِ دلش دوسِش داشته كه هنوزم كه هنوزه، همونجاى قرارشون، گلِ نرگس به دست ايستاده كه معشوقش بياد..!
يه روز خواسم برم ببينمش..!
طبقِ عادتِ معمول، رفتم سرِ ملاصدرا كه گل براش بگيرم..! ديدم كنارِ پيرمرده ايستاده..! آروم از پشت رفتم چشاشو گرفتم..! بلند بلند ميخنديد ديوونه..! هزار بار بهش گفته بودم كه جلو جمع بلند نخنده..! مگه تو كتش ميره..! ديوونس..!
ولى يهو جا خورديم..! ديديم پيرمرده داره دستاشو ميكشه رو گونَش و اشكاشو پاك ميكنه..!
گفتم: "پدر جان.. چرا گريه ميكنى؟! چيزى شده؟!"
گفت: " منم تا دلت بخواد همين كارى رو كه تو الآن كرديو، انجام دادم..! چقد دلم تنگِ اون روزا شد..!"
گفتم: " ببخش پدرجان كه ناراحتتون كرديم..! اصلاً عمد نبود.."
گفت: " نه پسرم..! اتّفاقاً كار درستو ميكنى..! همينطور ديوونگى كنين.. دل و قلوه بدين.. عاشق بمونين.. فقط عاشق بمونين.. اونم تا ابد..!"
نميتونسم ناراحتىِ تو صورتشو تحمل كنم.. خدافظى كرديم و رفتيم باغ اِرَم..! اَنارا رو آوردم بيرون و شروع كرد به دون كردنشون..!
گفتم: " بيا يه قولى به هم بديم.. نشه ده بيست سالِ ديگه عينِ اين پيرمرده بشيم و حسرتِ روزاى خوبمونو بخوريم.. بيا قول بديم ابدى باشيم.. نه من بد شم نه تو..! اَزَمون يه ما بمونه كه فردا پس فردا كه نوه هامون روبرومون ايستادن، بهشون با افتخار بگيم كه مثل خودمون عاشق شَن..!"
#طاها_رحيميان
میگن آدم دوبار می میره؛
یه بار وقتی که
روح از بدنش جدا میشه
و یه بار وقتی کسی که دوسش داره
برای آخرین بار اسمشو صدا می زنه.
#دیالوگ
یه بار وقتی که
روح از بدنش جدا میشه
و یه بار وقتی کسی که دوسش داره
برای آخرین بار اسمشو صدا می زنه.
#دیالوگ
من آدولف هیتلر هستم!
اما نه اون هیتلری که جنگ جهانی رو به راه انداخت، نه اون هیتلری که باعث مرگ هزاران نفر شد، راستش من نه طرفدار فاشیسم هستم، نه نازیسم.
من فقط همونم که یه شب به سرم زد فاتح قلب کسی بشم که همه دنیا می گفتن هیچ وقت نمی تونم این کار رو بکنم، ولی من با تموم قدرت شروع کردم، خوب هم پیش رفتم.
خیلی هم بهش نزدیک شدم، اما درست لحظه ای که خواستم تصاحبش کنم، اسیر سرما شدم، سرمای نگاهش، مثل هیتلر که اسیر سرمای زمستون شوروی شد!
سرمای نگاه کسی که دوسش داری با سرمای زمستون شوروی هیچ فرقی نداره، جفتش باعث میشه یه ارتش تلف بشه و یه جنگ جهانی رو ببازی...
می دونی اگه آدولف هیتلر اسیر سرمای وحشتناک شوروی نشده بود چه اتقافی می افتاد؟
اون می تونست کل دنیا رو بگیره!
قهوه سرد آقای نویسنده/ #روزبه_معین
اما نه اون هیتلری که جنگ جهانی رو به راه انداخت، نه اون هیتلری که باعث مرگ هزاران نفر شد، راستش من نه طرفدار فاشیسم هستم، نه نازیسم.
من فقط همونم که یه شب به سرم زد فاتح قلب کسی بشم که همه دنیا می گفتن هیچ وقت نمی تونم این کار رو بکنم، ولی من با تموم قدرت شروع کردم، خوب هم پیش رفتم.
خیلی هم بهش نزدیک شدم، اما درست لحظه ای که خواستم تصاحبش کنم، اسیر سرما شدم، سرمای نگاهش، مثل هیتلر که اسیر سرمای زمستون شوروی شد!
سرمای نگاه کسی که دوسش داری با سرمای زمستون شوروی هیچ فرقی نداره، جفتش باعث میشه یه ارتش تلف بشه و یه جنگ جهانی رو ببازی...
می دونی اگه آدولف هیتلر اسیر سرمای وحشتناک شوروی نشده بود چه اتقافی می افتاد؟
اون می تونست کل دنیا رو بگیره!
قهوه سرد آقای نویسنده/ #روزبه_معین