۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.88K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
GIF
آدما مثلِ باطری میمونن
احساساتشونم میشه اون شارژی که باطریه داره
در طول روز از احساستشون استفاده میکنن ، خب طبیعیم هست که شب که میشه لازم به شارژ دوباره دارن
شارژشونم بستگی داره به اون آدمی که عملا حکم شارژ رو داره واسشون و دلشون به دلش کانکته
خب اگه اون ادمه باشه که این چرخه کامله و همه چی اوکیه
ولی اگه نباشه ، دلتنگیت که همون لو باطریه ، هعی میاد هعی اخطار میده بهت ، که این دلتنگیه کشندس، باید زودتر خودتو به شارژرت برسونی ، اینقد میاد ، اینقد میاد ، تا اینکه بالاخره تموم میشی...

#محیکس
پ.ن: آخرش این دلتنگیه هممونو به کشتن میده ^.^
به مادمازل کَتي گفتم: «تو هیچ وقت عاشق شدي؟»
خاکستري نگاهم کرد.
خاکستري غمگين ترين رنگ‌هاست
فنجان ِ قهوه توي دستش لرزيد.
گذاشت روي ميز و خودش را پيچيد توي شال ِ کِشميرش..


+ مادمازل کتي و چند داستان ديگر
#میترا_الیاري
بخوابیم آقا، بخوابیم، اونقدر بخوابیم که وقتی بیدار شدیم چیز زیادی یادمون نیاد، بعد دوباره برای اولین بار غرور و تعصب بخونیم، بابالنگ‌دراز ببینیم، سعدی و حافظ حفظ کنیم، نون پنیر گوجه‌ی عصرونه بخوریم و فکر کنیم چقدر از آدم پولدارا خوشبخت‌تریم، باز موقع بیرون رفتن تیپ بزنیم و ادای توجه نکردن به اطراف دربیاریم، دلمون بلرزه و باور کنیم یکی از همون قصه قشنگای فیلما الکی الکی برامون اتفاق افتاده، قهر کنیم و مطمئن باشیم میان سراغمون و نمیذارن بیشتر از این غصه بخوریم، هی نگاه کنیم و خیال کنیم، هی خیال کنیم و باور کنیم، هی باور کنیم و منتظر باشیم، و اونوقت، وقتی که به اندازه‌ی کافی منتظر موندیم، دوباره بخوابیم ...
شبت بخیر صنوبرِ غمگین که منو یادت رفته... 💛
مادر بزرگم رسماً عاشق پدر بزرگم بود.
یک روز به او گفتم حیف اینهمه احساست، پدر بزرگ من مگر چه دارد که تو از او امام زاده نزد فرزندان و نوه و نبیره‌هایت درست کرده‌ای؟!!!
مادر بزرگ اخم دلپذیری به من کرد و گفت:
دلسوز نیست که هست، حواسش به قرص و دواهای من نیست که هست، از جوانی‌ام تا کنون نه در مطبخ ماچم کرد نه هرگز کنار مردم خوارم کرد. پدر بزرگ تو داناست! نمیفهمی دختر، داناست. او مرا می‌فهمد رگ خواب مرا می‌داند خلق و خوی مرا می‌داند.
من ماتم برده بود!!
سه روز بود که کتاب هنر عشق ورزیدن "اریک فروم" را می‌خواندم و یک بخشش را نمی‌فهمیدم!!!
"چهار عنصر عشق: دلسوزی، احساس مسئولیت، احترام و دانایی است!!!
مادر بزرگ بی‌سواد من حرفهای" اریک فروم" را برایم چه شیرین تحلیل و بررسی کرده بود.
به همین سادگی!!!
Forwarded from ۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ (moHix 🍁)
میلاد:احمق چرا خودکشی کردی؟میدونی تو چه چیزایی تو زندگیت داری که هیچکدوم از هم سن و سالات ندارن؟
حامد:مثلا چی؟
میلاد:احمق تو منو داری...
@Deep_Mo #Barcode
_آخر یه روز رفتیم دمش بهش گفتیم ببخشید ; چته ؟
گفت : هان ؟ چه طوری ؟ چی ؟ با منی ؟
گفتیم : بابا صاحب حُسن در وفا کوش ! خودتو نگیر ! ما خیلی ساله اینجاییم ، تو که اولی نیستی ! ولی ارزش نداره !
نرفت تو خرجش ، هی اونورُ نگا میکرد ، فک کردیم نکنه دمبال دوماد مو فرفری ـه است !!
نکنه موی ما حالا مُد نیس ، نکنه ظهر پیاز زیاد خوردیم ، نکنه اون بیت آخریه زیادی بوده ، نکنه میخواد قیمتُ زیاد کنه !
نکنه دیوونه اس ؟! نکنه یه چیزایی هس ما نمیدونیم ؟
یادته اون روز تو راه رو زدی تو گوشم جمشید ؟ گفتی بیدار شو از خواب آدم ساده ، خبری نیس !
#چهرازی
همیشه ميگفت دوستت دارم.
انگار که تکه کلامش بود و من هم گذرا ميگفتم منم همینطور عزیزم..
از همان مکالمات زناشویی،
از همان هايي که مردها از زنها می شوند و قدرش را نمیدانند..
همیشه مرتب بود، حتی اگر لباس هايش ساده بود، بوی تنش به قدری فریبم می داد که اگر بدترین حرف دنیا را هم میزد وقتی در آغوشش میگرفتم پسر هجده ساله ای ميشدم که فریب زن بازیگوش فامیل را خورده؛
همه چیز را فراموش میکردم و در آن لحظه فقط به این فکر میکردم که چه خوب است این زن مال من است.
همیشه شیطنت داشت، نگاه هايش جذاب بود، انگار نه انگار که يه نفر دارد با من زندگی میکند، انگار تمام زن های دنیا مال من بودند..
هیچ وقت برایم تکراری نشد، کم حرف بود اما اگر غر ميزد انقدر خوشحال ميشدم درون خودم که چیزی ميگفتم که بیشتر حرص بخورد و بیشتر با من بحث کند.
دندان هايش دلم را می برد، سفیدترین دندان ها را داشت، هرگاه میخندید انگار خورشید در دهانش روشن بود :)
ابراز علاقه اش همیشه سر جایش بود،آنقدر قربان صدقه ام می رفت که گاهی با خودم ميگفتم مگر من چه دارم که همسرم انقدر به من علاقه مند است؟
یک شب انگار کلافه بود یا دلش ميخواست حرف بزند؛
با هم بحثمان شد، بحث که نه، چون هميشه در جواب من سکوت میکرد، میدانید، همیشه به قدری کار داشتم که وقت نميکردم با او به طور مفصل صحبت کنم، یا بهانه می آوردم..
آن شب مثل هميشه زيبا بود، آرایش ملایمی داشت، چشمان سياهش به قدری میدرخشید که همیشه حتی وسط بحث مرا به وجد می آورد، لبانش به سرخی انار..زیبایی اش وصف نشدنی ست و من هم برای فرار دست پیش گرفتم، گفتم میبینی که وقت ندارم، کارهایم زیاد است، من هرکاری میکنم برای آسایش و رفاه توست، گفت کاش من در زندگیت نبودم تا اذیت نمی شدی. این را که گفت خیلی ناراحت شدم ، گفتم خدا کنه تا صب دیگه نباشي، خیلی عصبانی بودم، "مردها زمانی که عصبانی میشوند ممکن است هر چیزی بگویند"،بی اختیار این حرف را زدم.
این را که گفتم، خشکش زد، برق نگاهش یک آن خاموش شد، به مدت سی ثانیه به من خیره شد و بعد رفت به اتاق خواب و در را بست..
هر شب در آغوشم بود حتی زمان هايي که زودتر از من میخوابید؛ ولی آن شب نميدانم چرا تمام بدنش یخ بود، بعد ازینکه کارهایم را کردم رفتم کنارش تا بخوابم، با وجود اینکه با من قهر بود اما لباس خو اب حریر قرمز رنگش تنش بود، موهای بلندش روی صورتش ریخته بود، چهره اش با شب های قبل فرق داشت، در آغوشش گرفتم و افتخار کردم که زیباترین زن دنیا را دارم، سرش را روی سینه ام گذاشت، نفس عمیقی کشید و خوابيديم؛
آن شب خواب عمیقی داشتم، اصلا بیدار نشدم...
از آن شب پنج سال میگذرد و حتی یک شب خواب آرامی نداشته ام، هزاران سوال ذهنم را درگیر کرده، هزاران سوالی که حتی پاسخ یک سوال را هم نتوانسته ام پیدا کنم.
" گاهی با خود میگویم مگر با یک جمله در عصبانیت می شود یک نفر را به قتل رساند؟ "
مگر چقدر امکان دارد یک جمله به قدری برای یک نفر سنگین باشد که با شنیدنش قلبش بایستد؟ همسرم دیگر بیدار نشد، دچار ایست قلبی شده بود و دليلش هم مشخص نشد، چون نه اهل دود بود نه غیره.
تمام این مدت هنوز زنی را با آن احساس ندیده ام و نمیخواهم ببینم، شاید همسرم از قبل آن شب از دنیا رفته بود ، از روزهايي که لباس های رنگارنگ میپوشید و من درون خودم تحسينش میکردم اما در ظاهر نه، شاید شب هايي که در تمام مهمانی ها میدرخشید و نگاه همه مردان را متوجه ميشدم که حسرت داشتنش را میخوردند و من بی تفاوت در کنار او لبخند میزدم و زیبایی اش را نمی ستودم، "شاید زمانی از دنیا رفته بود که انتظار داشت صدایش را بشنوم اما طبق معمول وقتش را نداشتم.."
کارهایم ناخواسته رو به روال تر شد، همان وضعی را دارم که همسرم همیشه آرزویش را داشت به آنجا برسم؛
به روزهایی فکر میکنم که چیزهایی را دوست داشت و برایش نمیخریدم و به شوخی ميگفتم انشاا... بعدا و او طبق معمول سکوت می کرد.
تمام آرزویم این است که زمان به عقب برگردد و مردی باشم که او انتظار داشت؛ بعد مرگش ناخودآگاه دنبال چیزی میگشتم، کشوی کنار تخت را باز کردم، یک نامه در آن بود پر از گلبرگ های گل رز؛ پاکت را که باز کردم جواب آزمایشش که مثبت بود، تمام دنیا را برای بار دوم برسرم آوار کرد، خانواده همسرم درخواست کرده بودند که پزشکی قانونی درين مورد چیزی به من نگوید تا بیشتر ناراحت نشوم..
غم از دست دادن دو عزيز مرا نابود کرد، آن شب برای این ميخواست بیشتر با هم باشیم تا خبر بچه دار شدنمان را به من بدهد.
من نه تنها همسر نالایقی بودم بلکه به عنوان بدترین پدر هم، هر شب خودم را سرزنش میکنم.
حالا دیگر نمیتوانم با کسی صحبت کنم، آرامم ولی دلم همیشه آشوب است؛
شب ها لباسش را در آغوش می گیرم و هزاران بار از او معذرت خواهی میکنم ولی به قدری از من ناراحت است که پاسخی نمی دهد؛ کاش قدر همديگر را بیشتر بدانيم.. :)
اندکی‌ بمان
بعد برو
می‌خواهم بلند بلند بگویم
لعنت به دوست داشتن زیاد...

#امير_وجود
گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید
آمدیُ همه ی فرضیه ها ریخت بهم ^^
اگر عاشقید ولی حالتان بد است مطمئن باشید دچارِ آدمِ اشتباهی شدید !
این سهمِ شما از عشق نیست ..
عاشقی یعنی حال خوش ..
دو بالی که عشق به شما می دهد، می توانید تا آسمان نهم تا خود خدا اوج بگیرید پس از همین راهی که آمدید دوباره برگردید به اولِ مسیر.. سختی را به جان بخرید تا در ادامه زندگی آسوده باشید
‌‌‌جلوی ضرر را از هر کجا بگیرید منفعت است خودتان از تجربه عشقِ واقعی محروم نکنید شما لایق بهترینید ...

• سیما امیرخانی
عاشقِ یکی که خیلی خوبه، شدن
خیلی سخته!
تو فک کن بخوای با مهربون‌ترین آدمِ دنیا مهربون باشی، بخوای برای شاعر شعر بنویسی، بخوای دلِ یه عاشقو با عشقت بلرزونی!
سخته دیگه...
تو هر راهی بخوای بری اون قبلِ تو، خیلی قبلِ تو، تا ته رفته!
تو هرجور بخوای غافلگیرش کنی، میبینی تهش اونه که داره با خوبیای بی‌حدومرزش، غافلگیرت میکنه!
فک کن یه عمر از دنیا بد ببینی و عاشقِ اونی بشی که شکل هیچکس نیست!
بعد ببینی چقد خوب‌تر از توئه! چقد یه وقتا در برابرش بدی! چقد قدِ عقل و احساست کوتاهه دربرابرش!
عاشقِ خوبای روزگار شدن سخته! چون تو هی هرروز باید قد بکشی و قد بکشی و باز قدت به مهربونیشون نرسه!
همه دوست دارن خوب ترینو درکنار خودشون داشته باشن!
همه نمیدونن در کنارِ خوبا بودن سخته!
همه نمیدونن از پسِ دوست داشتنش جوری که باید، برنیومدن و مُردن از تصورِ نبودنش، چه شکلیه!
عاشقِ آدمای بزرگ شدن، بزرگت میکنه... اما نه به سادگی...

#مانگ_میرزایی
جای خیلی چیز ها را نمیشود عوض کرد.
ماهی بی حوض با حوض بی ماهی خیلی فرق دارد،
من هم بی تو ، با تو بدون من
خیلی فرق دارد
میفهمی که؟!

#مائده_عابدیان
دو نفر هیچوقت همدیگه رو تو یک زمان به یک اندازه دوست ندارن
یکیشون همیشه وقتی به خودش میاد که اون یکی یا حسش وجود نداره یا خودش