Forwarded from ۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ (moHix 🍁)
_آخر یه روز رفتیم دمش بهش گفتیم ببخشید ; چته ؟
گفت : هان ؟ چه طوری ؟ چی ؟ با منی ؟
گفتیم : بابا صاحب حُسن در وفا کوش ! خودتو نگیر ! ما خیلی ساله اینجاییم ، تو که اولی نیستی ! ولی ارزش نداره !
نرفت تو خرجش ، هی اونورُ نگا میکرد ، فک کردیم نکنه دمبال دوماد مو فرفری ـه است !!
نکنه موی ما حالا مُد نیس ، نکنه ظهر پیاز زیاد خوردیم ، نکنه اون بیت آخریه زیادی بوده ، نکنه میخواد قیمتُ زیاد کنه !
نکنه دیوونه اس ؟! نکنه یه چیزایی هس ما نمیدونیم ؟
یادته اون روز تو راه رو زدی تو گوشم جمشید ؟ گفتی بیدار شو از خواب آدم ساده ، خبری نیس !
#چهرازی
گفت : هان ؟ چه طوری ؟ چی ؟ با منی ؟
گفتیم : بابا صاحب حُسن در وفا کوش ! خودتو نگیر ! ما خیلی ساله اینجاییم ، تو که اولی نیستی ! ولی ارزش نداره !
نرفت تو خرجش ، هی اونورُ نگا میکرد ، فک کردیم نکنه دمبال دوماد مو فرفری ـه است !!
نکنه موی ما حالا مُد نیس ، نکنه ظهر پیاز زیاد خوردیم ، نکنه اون بیت آخریه زیادی بوده ، نکنه میخواد قیمتُ زیاد کنه !
نکنه دیوونه اس ؟! نکنه یه چیزایی هس ما نمیدونیم ؟
یادته اون روز تو راه رو زدی تو گوشم جمشید ؟ گفتی بیدار شو از خواب آدم ساده ، خبری نیس !
#چهرازی
همیشه ميگفت دوستت دارم.
انگار که تکه کلامش بود و من هم گذرا ميگفتم منم همینطور عزیزم..
از همان مکالمات زناشویی،
از همان هايي که مردها از زنها می شوند و قدرش را نمیدانند..
همیشه مرتب بود، حتی اگر لباس هايش ساده بود، بوی تنش به قدری فریبم می داد که اگر بدترین حرف دنیا را هم میزد وقتی در آغوشش میگرفتم پسر هجده ساله ای ميشدم که فریب زن بازیگوش فامیل را خورده؛
همه چیز را فراموش میکردم و در آن لحظه فقط به این فکر میکردم که چه خوب است این زن مال من است.
همیشه شیطنت داشت، نگاه هايش جذاب بود، انگار نه انگار که يه نفر دارد با من زندگی میکند، انگار تمام زن های دنیا مال من بودند..
هیچ وقت برایم تکراری نشد، کم حرف بود اما اگر غر ميزد انقدر خوشحال ميشدم درون خودم که چیزی ميگفتم که بیشتر حرص بخورد و بیشتر با من بحث کند.
دندان هايش دلم را می برد، سفیدترین دندان ها را داشت، هرگاه میخندید انگار خورشید در دهانش روشن بود :)
ابراز علاقه اش همیشه سر جایش بود،آنقدر قربان صدقه ام می رفت که گاهی با خودم ميگفتم مگر من چه دارم که همسرم انقدر به من علاقه مند است؟
یک شب انگار کلافه بود یا دلش ميخواست حرف بزند؛
با هم بحثمان شد، بحث که نه، چون هميشه در جواب من سکوت میکرد، میدانید، همیشه به قدری کار داشتم که وقت نميکردم با او به طور مفصل صحبت کنم، یا بهانه می آوردم..
آن شب مثل هميشه زيبا بود، آرایش ملایمی داشت، چشمان سياهش به قدری میدرخشید که همیشه حتی وسط بحث مرا به وجد می آورد، لبانش به سرخی انار..زیبایی اش وصف نشدنی ست و من هم برای فرار دست پیش گرفتم، گفتم میبینی که وقت ندارم، کارهایم زیاد است، من هرکاری میکنم برای آسایش و رفاه توست، گفت کاش من در زندگیت نبودم تا اذیت نمی شدی. این را که گفت خیلی ناراحت شدم ، گفتم خدا کنه تا صب دیگه نباشي، خیلی عصبانی بودم، "مردها زمانی که عصبانی میشوند ممکن است هر چیزی بگویند"،بی اختیار این حرف را زدم.
این را که گفتم، خشکش زد، برق نگاهش یک آن خاموش شد، به مدت سی ثانیه به من خیره شد و بعد رفت به اتاق خواب و در را بست..
هر شب در آغوشم بود حتی زمان هايي که زودتر از من میخوابید؛ ولی آن شب نميدانم چرا تمام بدنش یخ بود، بعد ازینکه کارهایم را کردم رفتم کنارش تا بخوابم، با وجود اینکه با من قهر بود اما لباس خو اب حریر قرمز رنگش تنش بود، موهای بلندش روی صورتش ریخته بود، چهره اش با شب های قبل فرق داشت، در آغوشش گرفتم و افتخار کردم که زیباترین زن دنیا را دارم، سرش را روی سینه ام گذاشت، نفس عمیقی کشید و خوابيديم؛
آن شب خواب عمیقی داشتم، اصلا بیدار نشدم...
از آن شب پنج سال میگذرد و حتی یک شب خواب آرامی نداشته ام، هزاران سوال ذهنم را درگیر کرده، هزاران سوالی که حتی پاسخ یک سوال را هم نتوانسته ام پیدا کنم.
" گاهی با خود میگویم مگر با یک جمله در عصبانیت می شود یک نفر را به قتل رساند؟ "
مگر چقدر امکان دارد یک جمله به قدری برای یک نفر سنگین باشد که با شنیدنش قلبش بایستد؟ همسرم دیگر بیدار نشد، دچار ایست قلبی شده بود و دليلش هم مشخص نشد، چون نه اهل دود بود نه غیره.
تمام این مدت هنوز زنی را با آن احساس ندیده ام و نمیخواهم ببینم، شاید همسرم از قبل آن شب از دنیا رفته بود ، از روزهايي که لباس های رنگارنگ میپوشید و من درون خودم تحسينش میکردم اما در ظاهر نه، شاید شب هايي که در تمام مهمانی ها میدرخشید و نگاه همه مردان را متوجه ميشدم که حسرت داشتنش را میخوردند و من بی تفاوت در کنار او لبخند میزدم و زیبایی اش را نمی ستودم، "شاید زمانی از دنیا رفته بود که انتظار داشت صدایش را بشنوم اما طبق معمول وقتش را نداشتم.."
کارهایم ناخواسته رو به روال تر شد، همان وضعی را دارم که همسرم همیشه آرزویش را داشت به آنجا برسم؛
به روزهایی فکر میکنم که چیزهایی را دوست داشت و برایش نمیخریدم و به شوخی ميگفتم انشاا... بعدا و او طبق معمول سکوت می کرد.
تمام آرزویم این است که زمان به عقب برگردد و مردی باشم که او انتظار داشت؛ بعد مرگش ناخودآگاه دنبال چیزی میگشتم، کشوی کنار تخت را باز کردم، یک نامه در آن بود پر از گلبرگ های گل رز؛ پاکت را که باز کردم جواب آزمایشش که مثبت بود، تمام دنیا را برای بار دوم برسرم آوار کرد، خانواده همسرم درخواست کرده بودند که پزشکی قانونی درين مورد چیزی به من نگوید تا بیشتر ناراحت نشوم..
غم از دست دادن دو عزيز مرا نابود کرد، آن شب برای این ميخواست بیشتر با هم باشیم تا خبر بچه دار شدنمان را به من بدهد.
من نه تنها همسر نالایقی بودم بلکه به عنوان بدترین پدر هم، هر شب خودم را سرزنش میکنم.
حالا دیگر نمیتوانم با کسی صحبت کنم، آرامم ولی دلم همیشه آشوب است؛
شب ها لباسش را در آغوش می گیرم و هزاران بار از او معذرت خواهی میکنم ولی به قدری از من ناراحت است که پاسخی نمی دهد؛ کاش قدر همديگر را بیشتر بدانيم.. :)
انگار که تکه کلامش بود و من هم گذرا ميگفتم منم همینطور عزیزم..
از همان مکالمات زناشویی،
از همان هايي که مردها از زنها می شوند و قدرش را نمیدانند..
همیشه مرتب بود، حتی اگر لباس هايش ساده بود، بوی تنش به قدری فریبم می داد که اگر بدترین حرف دنیا را هم میزد وقتی در آغوشش میگرفتم پسر هجده ساله ای ميشدم که فریب زن بازیگوش فامیل را خورده؛
همه چیز را فراموش میکردم و در آن لحظه فقط به این فکر میکردم که چه خوب است این زن مال من است.
همیشه شیطنت داشت، نگاه هايش جذاب بود، انگار نه انگار که يه نفر دارد با من زندگی میکند، انگار تمام زن های دنیا مال من بودند..
هیچ وقت برایم تکراری نشد، کم حرف بود اما اگر غر ميزد انقدر خوشحال ميشدم درون خودم که چیزی ميگفتم که بیشتر حرص بخورد و بیشتر با من بحث کند.
دندان هايش دلم را می برد، سفیدترین دندان ها را داشت، هرگاه میخندید انگار خورشید در دهانش روشن بود :)
ابراز علاقه اش همیشه سر جایش بود،آنقدر قربان صدقه ام می رفت که گاهی با خودم ميگفتم مگر من چه دارم که همسرم انقدر به من علاقه مند است؟
یک شب انگار کلافه بود یا دلش ميخواست حرف بزند؛
با هم بحثمان شد، بحث که نه، چون هميشه در جواب من سکوت میکرد، میدانید، همیشه به قدری کار داشتم که وقت نميکردم با او به طور مفصل صحبت کنم، یا بهانه می آوردم..
آن شب مثل هميشه زيبا بود، آرایش ملایمی داشت، چشمان سياهش به قدری میدرخشید که همیشه حتی وسط بحث مرا به وجد می آورد، لبانش به سرخی انار..زیبایی اش وصف نشدنی ست و من هم برای فرار دست پیش گرفتم، گفتم میبینی که وقت ندارم، کارهایم زیاد است، من هرکاری میکنم برای آسایش و رفاه توست، گفت کاش من در زندگیت نبودم تا اذیت نمی شدی. این را که گفت خیلی ناراحت شدم ، گفتم خدا کنه تا صب دیگه نباشي، خیلی عصبانی بودم، "مردها زمانی که عصبانی میشوند ممکن است هر چیزی بگویند"،بی اختیار این حرف را زدم.
این را که گفتم، خشکش زد، برق نگاهش یک آن خاموش شد، به مدت سی ثانیه به من خیره شد و بعد رفت به اتاق خواب و در را بست..
هر شب در آغوشم بود حتی زمان هايي که زودتر از من میخوابید؛ ولی آن شب نميدانم چرا تمام بدنش یخ بود، بعد ازینکه کارهایم را کردم رفتم کنارش تا بخوابم، با وجود اینکه با من قهر بود اما لباس خو اب حریر قرمز رنگش تنش بود، موهای بلندش روی صورتش ریخته بود، چهره اش با شب های قبل فرق داشت، در آغوشش گرفتم و افتخار کردم که زیباترین زن دنیا را دارم، سرش را روی سینه ام گذاشت، نفس عمیقی کشید و خوابيديم؛
آن شب خواب عمیقی داشتم، اصلا بیدار نشدم...
از آن شب پنج سال میگذرد و حتی یک شب خواب آرامی نداشته ام، هزاران سوال ذهنم را درگیر کرده، هزاران سوالی که حتی پاسخ یک سوال را هم نتوانسته ام پیدا کنم.
" گاهی با خود میگویم مگر با یک جمله در عصبانیت می شود یک نفر را به قتل رساند؟ "
مگر چقدر امکان دارد یک جمله به قدری برای یک نفر سنگین باشد که با شنیدنش قلبش بایستد؟ همسرم دیگر بیدار نشد، دچار ایست قلبی شده بود و دليلش هم مشخص نشد، چون نه اهل دود بود نه غیره.
تمام این مدت هنوز زنی را با آن احساس ندیده ام و نمیخواهم ببینم، شاید همسرم از قبل آن شب از دنیا رفته بود ، از روزهايي که لباس های رنگارنگ میپوشید و من درون خودم تحسينش میکردم اما در ظاهر نه، شاید شب هايي که در تمام مهمانی ها میدرخشید و نگاه همه مردان را متوجه ميشدم که حسرت داشتنش را میخوردند و من بی تفاوت در کنار او لبخند میزدم و زیبایی اش را نمی ستودم، "شاید زمانی از دنیا رفته بود که انتظار داشت صدایش را بشنوم اما طبق معمول وقتش را نداشتم.."
کارهایم ناخواسته رو به روال تر شد، همان وضعی را دارم که همسرم همیشه آرزویش را داشت به آنجا برسم؛
به روزهایی فکر میکنم که چیزهایی را دوست داشت و برایش نمیخریدم و به شوخی ميگفتم انشاا... بعدا و او طبق معمول سکوت می کرد.
تمام آرزویم این است که زمان به عقب برگردد و مردی باشم که او انتظار داشت؛ بعد مرگش ناخودآگاه دنبال چیزی میگشتم، کشوی کنار تخت را باز کردم، یک نامه در آن بود پر از گلبرگ های گل رز؛ پاکت را که باز کردم جواب آزمایشش که مثبت بود، تمام دنیا را برای بار دوم برسرم آوار کرد، خانواده همسرم درخواست کرده بودند که پزشکی قانونی درين مورد چیزی به من نگوید تا بیشتر ناراحت نشوم..
غم از دست دادن دو عزيز مرا نابود کرد، آن شب برای این ميخواست بیشتر با هم باشیم تا خبر بچه دار شدنمان را به من بدهد.
من نه تنها همسر نالایقی بودم بلکه به عنوان بدترین پدر هم، هر شب خودم را سرزنش میکنم.
حالا دیگر نمیتوانم با کسی صحبت کنم، آرامم ولی دلم همیشه آشوب است؛
شب ها لباسش را در آغوش می گیرم و هزاران بار از او معذرت خواهی میکنم ولی به قدری از من ناراحت است که پاسخی نمی دهد؛ کاش قدر همديگر را بیشتر بدانيم.. :)
گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید
آمدیُ همه ی فرضیه ها ریخت بهم ^^
آمدیُ همه ی فرضیه ها ریخت بهم ^^
اگر عاشقید ولی حالتان بد است مطمئن باشید دچارِ آدمِ اشتباهی شدید !
این سهمِ شما از عشق نیست ..
عاشقی یعنی حال خوش ..
دو بالی که عشق به شما می دهد، می توانید تا آسمان نهم تا خود خدا اوج بگیرید پس از همین راهی که آمدید دوباره برگردید به اولِ مسیر.. سختی را به جان بخرید تا در ادامه زندگی آسوده باشید
جلوی ضرر را از هر کجا بگیرید منفعت است خودتان از تجربه عشقِ واقعی محروم نکنید شما لایق بهترینید ...
• سیما امیرخانی
این سهمِ شما از عشق نیست ..
عاشقی یعنی حال خوش ..
دو بالی که عشق به شما می دهد، می توانید تا آسمان نهم تا خود خدا اوج بگیرید پس از همین راهی که آمدید دوباره برگردید به اولِ مسیر.. سختی را به جان بخرید تا در ادامه زندگی آسوده باشید
جلوی ضرر را از هر کجا بگیرید منفعت است خودتان از تجربه عشقِ واقعی محروم نکنید شما لایق بهترینید ...
• سیما امیرخانی
عاشقِ یکی که خیلی خوبه، شدن
خیلی سخته!
تو فک کن بخوای با مهربونترین آدمِ دنیا مهربون باشی، بخوای برای شاعر شعر بنویسی، بخوای دلِ یه عاشقو با عشقت بلرزونی!
سخته دیگه...
تو هر راهی بخوای بری اون قبلِ تو، خیلی قبلِ تو، تا ته رفته!
تو هرجور بخوای غافلگیرش کنی، میبینی تهش اونه که داره با خوبیای بیحدومرزش، غافلگیرت میکنه!
فک کن یه عمر از دنیا بد ببینی و عاشقِ اونی بشی که شکل هیچکس نیست!
بعد ببینی چقد خوبتر از توئه! چقد یه وقتا در برابرش بدی! چقد قدِ عقل و احساست کوتاهه دربرابرش!
عاشقِ خوبای روزگار شدن سخته! چون تو هی هرروز باید قد بکشی و قد بکشی و باز قدت به مهربونیشون نرسه!
همه دوست دارن خوب ترینو درکنار خودشون داشته باشن!
همه نمیدونن در کنارِ خوبا بودن سخته!
همه نمیدونن از پسِ دوست داشتنش جوری که باید، برنیومدن و مُردن از تصورِ نبودنش، چه شکلیه!
عاشقِ آدمای بزرگ شدن، بزرگت میکنه... اما نه به سادگی...
#مانگ_میرزایی
خیلی سخته!
تو فک کن بخوای با مهربونترین آدمِ دنیا مهربون باشی، بخوای برای شاعر شعر بنویسی، بخوای دلِ یه عاشقو با عشقت بلرزونی!
سخته دیگه...
تو هر راهی بخوای بری اون قبلِ تو، خیلی قبلِ تو، تا ته رفته!
تو هرجور بخوای غافلگیرش کنی، میبینی تهش اونه که داره با خوبیای بیحدومرزش، غافلگیرت میکنه!
فک کن یه عمر از دنیا بد ببینی و عاشقِ اونی بشی که شکل هیچکس نیست!
بعد ببینی چقد خوبتر از توئه! چقد یه وقتا در برابرش بدی! چقد قدِ عقل و احساست کوتاهه دربرابرش!
عاشقِ خوبای روزگار شدن سخته! چون تو هی هرروز باید قد بکشی و قد بکشی و باز قدت به مهربونیشون نرسه!
همه دوست دارن خوب ترینو درکنار خودشون داشته باشن!
همه نمیدونن در کنارِ خوبا بودن سخته!
همه نمیدونن از پسِ دوست داشتنش جوری که باید، برنیومدن و مُردن از تصورِ نبودنش، چه شکلیه!
عاشقِ آدمای بزرگ شدن، بزرگت میکنه... اما نه به سادگی...
#مانگ_میرزایی
جای خیلی چیز ها را نمیشود عوض کرد.
ماهی بی حوض با حوض بی ماهی خیلی فرق دارد،
من هم بی تو ، با تو بدون من
خیلی فرق دارد
میفهمی که؟!
#مائده_عابدیان
ماهی بی حوض با حوض بی ماهی خیلی فرق دارد،
من هم بی تو ، با تو بدون من
خیلی فرق دارد
میفهمی که؟!
#مائده_عابدیان
دو نفر هیچوقت همدیگه رو تو یک زمان به یک اندازه دوست ندارن
یکیشون همیشه وقتی به خودش میاد که اون یکی یا حسش وجود نداره یا خودش
یکیشون همیشه وقتی به خودش میاد که اون یکی یا حسش وجود نداره یا خودش
تنهايى دوست داشتنى نيست!
اما خواستنى تر از
تمامِ دوستت دارم هاى مسموم است!
مگر تا كجا ميتوانى به دلت بگویی :
"ببخشيد كه باورم شد"
#بهرام_حميديان
اما خواستنى تر از
تمامِ دوستت دارم هاى مسموم است!
مگر تا كجا ميتوانى به دلت بگویی :
"ببخشيد كه باورم شد"
#بهرام_حميديان
داشتم استوری های فالوورامو نگاه میکردم، یهو رسیدم به استوری داداشِش :)) یادمه انقدر از من برای خونوادش گفته بود که داداشه بزرگترش کنجکاو شده بود منو فالو کنه و بیاد دایرکتم!!
اون روزی که داداشش اومد دایرکتم و گفت تو کی که مامانم اینجوری ازت تعریف میکنه و میگه که دل داداشم رو بردی؟!
آهی از ته دلم کشیدم و باز بعض خونه کرد گوشه گَلوم :))
چند وقتی میشد که تموم کرده بودیم...
ولی انگار خبر نداشت...
انگار نگفته بود براشون :))
انگار که....
با کلی سختی گفتم: ما چند وقتی میشه تموم کردیم!!
داداشِش با تعجب گفت: واقعا؟؟؟!!! مگه میشه؟؟؟!! اون خیلی دوستت داشت که!!!
با کلی غم تایپ کردم: داشت :)) دیگه نداره...
گفت: اخه مگه میشه؟؟!! اون انقدر از تو تعریف کرده بود برای مامانم که من اسمتو از زبون مامانم شنیدم...
آهی کشیدمو گفتم: به قول خودش حسش بچگونه بوده :))
روزا میگذشت، داداشش کپی خودش بود، یکم عاقل تر...
مثل اون شیطون نبود...
مثل اون قد بلند نبود...
ولی خیلی شبهیش بود :))
بلاکم کرده بود، نمیتونستم عکساشو ببینم، ولی داداشش انقدر شبیهش بود که وقتی عکساشو میدیدم، فکر میکردم اونه...
صداش...وای صداش خیلی شبیه اون بود...
انقدر که....
نمیدونم حرف زدن من با برادرش درست بود یا نه، ولی من داشتم از دلتنگی میمردمو اون نه عین خیالش بود نه خبری بود ازش :))
امشب، حوالیه نگاه کردن استوری ها، رسیدم به استوری داداشِش :))
یه عکس بود :) عکس یِع مرد....
ریش داشت :)) سیبیل داشت....
اولش فکر کردم که خود برادرشه :))
ولی وقتی متن روی استوری رو خوندم فهمیدم نه...
اونه....
نوشته بود : هرچقدر هم بزرگ بشی بازم داداش کوچولوی خودمی :))
خیلی وقت بود دیگه بغض نمیکردم، انگار با رفتنش احساسمو برده بود...
همه جا گفتم که دیگه دوستش ندارم...
گفتم که دیگه فراموشش کردم :))
ولی میدونی بغضم گرفت...
مَری شده بودی برای خودت..
تو دلم گفتم: هرچقدر هم بزرگ بشی بازم مَرد مَنی :)) بازم همون پسری هستی که آروم میشد فقط با من :))
همون که یهو میشد پسر بچه چهار پنج ساله :))
همون که وقتی از کل دنیا شاکی بود، داد میزدم سرش میگفتم: چتهه؟؟؟!! مگه من مردم اینجوری عصابت خورده؟!!
باهَم همچیو درست میکنیم :))
باااهَم....
چقدر غریب شده بود برام....
چقدر غریبه شده بودیم برای هم، منو تویی که نمیتونستیم یک ثانیه بی هم باشیم :))
چقدر در عرض یک سال بزرگ شدی :))
انقدر بزرگ، که دیگه نمیشناختمت :))
چقدر بزرگ شدی، مَرد مَن :))
یادته میگفتم بهت مَرد من؟؟!!
میدونی تَه همه این مَرد من گفتنام چی بود؟؟!!
تهش این بود که تکیه گاهمی :)
تهش این بود که تموم احساسم مال توعه :))
تهش این بود که دلم فقط برای تو میلرزه :))
تهش این بود که...این بود که تو مَرد منی....
آرههه تو مَرد من بودی....
مَردی که یهو بزرگ شد، یهو رفت.... یهو عوض شد...
انقدر عوض شد که وقتی بعد یک سال دیدمش دیگه نشناختمش :))
میدونستی مَن از ریشو سیبیل خوشم نمیاد دیگه هوم؟؟! میدونستیو همیشه میزدی واسه من!!
الان که من نیستم دیگه توام دیگه نمیزنی....
آره مَرد من...
بزرگ شدی...
بزرگ شدنت، تورو از من گرفت :))
بزرگ شدنت مساوی بود با اینکه گفتی تموم قولات بچه بازی بوده و چشم بستی رو رویاهامون :))
آره مَرد من، آره جان دِلم تو بُزرگ شُدی...
ولی هَنوز برای مَن همان پسری هستی که وَقتی ناراحَت میشد مثل پسر بچه های چهارساله میشد :))
آره مَرد من تو بزرگ شدی...
خیلی بزرگ...
ولی مَن هَنوز همان دخترِ دبیرستانی ام، که ظهر ها کوله ام را روی دوشم میاندازم، از مدرسه بیرون میایم،آرام قَدم برمیدارم، تک به تک مَردُم خیابان را نگاه میکنم، با دقت... تا شاید یکی از آنها تو باشی و طبق عادت همیشگی ات امده باشی جلوی در مدرسه تا من را ببینی....
اما نمیدانم اگر هم روزی لابلای مردم پیدایت کنم تورا خواهم شناخت؟!!
آخه تو خیلی بزرگ شده ای و من هنوز همان دخترِ دبیرستانی ام...
که در آغوش تو مانند کودکی میشد...
نمیدانم مَرد بزرگ شُده من...
نمیدانَم...
شاید هَم بارها تورا دیده ام و نشناختم...
ولی نَه، هرچقدر هم بزرگ شده باشی، من ان چشم هارا خواهم شناخت....
از دست من دلخور نباشی ها...
اگر میبنی در عکس تورا نشناختم تنها برای این بود که عینک به چشم داشتی :))
وگرنه چشم ها تنها عضو بدن هستن که هرگز نه بزرگ میشنود و نه پیر ...
چشمانت هنوز همان است...
من مطئنم چشمانت را میشناسم :))
و تو مطمئن باش هرچقدر هم بزرگ شَوی، هرچقدر هم مرد شوی، باز هَم همان مَرد من هستی....
همان پسر بچه بهانه گیر :))
اگه به دستت رسید، و روزی اینو خوندی بدون خیلی بزرگ شدی...
خیلی..
#هلیا_پولکی
اون روزی که داداشش اومد دایرکتم و گفت تو کی که مامانم اینجوری ازت تعریف میکنه و میگه که دل داداشم رو بردی؟!
آهی از ته دلم کشیدم و باز بعض خونه کرد گوشه گَلوم :))
چند وقتی میشد که تموم کرده بودیم...
ولی انگار خبر نداشت...
انگار نگفته بود براشون :))
انگار که....
با کلی سختی گفتم: ما چند وقتی میشه تموم کردیم!!
داداشِش با تعجب گفت: واقعا؟؟؟!!! مگه میشه؟؟؟!! اون خیلی دوستت داشت که!!!
با کلی غم تایپ کردم: داشت :)) دیگه نداره...
گفت: اخه مگه میشه؟؟!! اون انقدر از تو تعریف کرده بود برای مامانم که من اسمتو از زبون مامانم شنیدم...
آهی کشیدمو گفتم: به قول خودش حسش بچگونه بوده :))
روزا میگذشت، داداشش کپی خودش بود، یکم عاقل تر...
مثل اون شیطون نبود...
مثل اون قد بلند نبود...
ولی خیلی شبهیش بود :))
بلاکم کرده بود، نمیتونستم عکساشو ببینم، ولی داداشش انقدر شبیهش بود که وقتی عکساشو میدیدم، فکر میکردم اونه...
صداش...وای صداش خیلی شبیه اون بود...
انقدر که....
نمیدونم حرف زدن من با برادرش درست بود یا نه، ولی من داشتم از دلتنگی میمردمو اون نه عین خیالش بود نه خبری بود ازش :))
امشب، حوالیه نگاه کردن استوری ها، رسیدم به استوری داداشِش :))
یه عکس بود :) عکس یِع مرد....
ریش داشت :)) سیبیل داشت....
اولش فکر کردم که خود برادرشه :))
ولی وقتی متن روی استوری رو خوندم فهمیدم نه...
اونه....
نوشته بود : هرچقدر هم بزرگ بشی بازم داداش کوچولوی خودمی :))
خیلی وقت بود دیگه بغض نمیکردم، انگار با رفتنش احساسمو برده بود...
همه جا گفتم که دیگه دوستش ندارم...
گفتم که دیگه فراموشش کردم :))
ولی میدونی بغضم گرفت...
مَری شده بودی برای خودت..
تو دلم گفتم: هرچقدر هم بزرگ بشی بازم مَرد مَنی :)) بازم همون پسری هستی که آروم میشد فقط با من :))
همون که یهو میشد پسر بچه چهار پنج ساله :))
همون که وقتی از کل دنیا شاکی بود، داد میزدم سرش میگفتم: چتهه؟؟؟!! مگه من مردم اینجوری عصابت خورده؟!!
باهَم همچیو درست میکنیم :))
باااهَم....
چقدر غریب شده بود برام....
چقدر غریبه شده بودیم برای هم، منو تویی که نمیتونستیم یک ثانیه بی هم باشیم :))
چقدر در عرض یک سال بزرگ شدی :))
انقدر بزرگ، که دیگه نمیشناختمت :))
چقدر بزرگ شدی، مَرد مَن :))
یادته میگفتم بهت مَرد من؟؟!!
میدونی تَه همه این مَرد من گفتنام چی بود؟؟!!
تهش این بود که تکیه گاهمی :)
تهش این بود که تموم احساسم مال توعه :))
تهش این بود که دلم فقط برای تو میلرزه :))
تهش این بود که...این بود که تو مَرد منی....
آرههه تو مَرد من بودی....
مَردی که یهو بزرگ شد، یهو رفت.... یهو عوض شد...
انقدر عوض شد که وقتی بعد یک سال دیدمش دیگه نشناختمش :))
میدونستی مَن از ریشو سیبیل خوشم نمیاد دیگه هوم؟؟! میدونستیو همیشه میزدی واسه من!!
الان که من نیستم دیگه توام دیگه نمیزنی....
آره مَرد من...
بزرگ شدی...
بزرگ شدنت، تورو از من گرفت :))
بزرگ شدنت مساوی بود با اینکه گفتی تموم قولات بچه بازی بوده و چشم بستی رو رویاهامون :))
آره مَرد من، آره جان دِلم تو بُزرگ شُدی...
ولی هَنوز برای مَن همان پسری هستی که وَقتی ناراحَت میشد مثل پسر بچه های چهارساله میشد :))
آره مَرد من تو بزرگ شدی...
خیلی بزرگ...
ولی مَن هَنوز همان دخترِ دبیرستانی ام، که ظهر ها کوله ام را روی دوشم میاندازم، از مدرسه بیرون میایم،آرام قَدم برمیدارم، تک به تک مَردُم خیابان را نگاه میکنم، با دقت... تا شاید یکی از آنها تو باشی و طبق عادت همیشگی ات امده باشی جلوی در مدرسه تا من را ببینی....
اما نمیدانم اگر هم روزی لابلای مردم پیدایت کنم تورا خواهم شناخت؟!!
آخه تو خیلی بزرگ شده ای و من هنوز همان دخترِ دبیرستانی ام...
که در آغوش تو مانند کودکی میشد...
نمیدانم مَرد بزرگ شُده من...
نمیدانَم...
شاید هَم بارها تورا دیده ام و نشناختم...
ولی نَه، هرچقدر هم بزرگ شده باشی، من ان چشم هارا خواهم شناخت....
از دست من دلخور نباشی ها...
اگر میبنی در عکس تورا نشناختم تنها برای این بود که عینک به چشم داشتی :))
وگرنه چشم ها تنها عضو بدن هستن که هرگز نه بزرگ میشنود و نه پیر ...
چشمانت هنوز همان است...
من مطئنم چشمانت را میشناسم :))
و تو مطمئن باش هرچقدر هم بزرگ شَوی، هرچقدر هم مرد شوی، باز هَم همان مَرد من هستی....
همان پسر بچه بهانه گیر :))
اگه به دستت رسید، و روزی اینو خوندی بدون خیلی بزرگ شدی...
خیلی..
#هلیا_پولکی