رابطهی مغزم با اعضای بدنم اینطوریه که هر شب بهشون میگه بچهها شما بخوابید منتظر من نمونید. یه کاری دارم فعلا بیدارم...
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
Voice message
هميشه از بقيه مي پرسيدم دلتنگی چه حسيه؟
جواب هاي مختلف و زيادي گرفتم اما هيچ كدوم تداعی کنندهی اون بیتابیی که من دربارش شنیده بودم نبودن!
از سوال من خیلی می گذره و حالا خودم به جواب رسیدم، دلتنگی اون حسی نیست که تو جدایی تجربه می کنی.
دلتنگی یه عطشه ، حتی وقتی کنارشی لهله بزنی واسه داشتنش. دلتنگی یعنی وقتی تو چشمام نگاه میکنی میتونم بگم دنیا وایمیسته. دلتنگی حتی غم نیست درده ، اونقدر درد داره كه وقتي به اوج برسه لخته هاي خون و توي سلول به سلول جيگرت حس می کنی.
بهترین حس دلتنگی می دونی کجاست؟ اونجایی که اون دلتنگت نیست ، تو با هوای اون نفس می کشی و اون سودایِ خیالِ روزگارُ با خودش همراه کرده.
میتونم بگم حس دلتنگی مشترک حتی شیرین تر از دوست داشتنه مشترکه، حداقل اون موقعی که دارید می گید" من هوای تورو نفس می کشم" بهتون نمیگه "خیالی بس عبس در دلت جا گرفته ، تو در هوای من نفس کشیده و من جای دگر خو گرفته" 💛
#محیکس
جواب هاي مختلف و زيادي گرفتم اما هيچ كدوم تداعی کنندهی اون بیتابیی که من دربارش شنیده بودم نبودن!
از سوال من خیلی می گذره و حالا خودم به جواب رسیدم، دلتنگی اون حسی نیست که تو جدایی تجربه می کنی.
دلتنگی یه عطشه ، حتی وقتی کنارشی لهله بزنی واسه داشتنش. دلتنگی یعنی وقتی تو چشمام نگاه میکنی میتونم بگم دنیا وایمیسته. دلتنگی حتی غم نیست درده ، اونقدر درد داره كه وقتي به اوج برسه لخته هاي خون و توي سلول به سلول جيگرت حس می کنی.
بهترین حس دلتنگی می دونی کجاست؟ اونجایی که اون دلتنگت نیست ، تو با هوای اون نفس می کشی و اون سودایِ خیالِ روزگارُ با خودش همراه کرده.
میتونم بگم حس دلتنگی مشترک حتی شیرین تر از دوست داشتنه مشترکه، حداقل اون موقعی که دارید می گید" من هوای تورو نفس می کشم" بهتون نمیگه "خیالی بس عبس در دلت جا گرفته ، تو در هوای من نفس کشیده و من جای دگر خو گرفته" 💛
#محیکس
قدیمها یک کارگر عرب داشتم که خیلی میفهمید. اسمش قاسم بود. از خوزستان کوبیده بود و آمده بود تهران برای کارگری. اولها ملات سیمان درست میکرد و میبرد وردست اوستا تا دیوار مستراح و حمام را علم کنند. جنم داشت. بعد از چهار ماه شد همهکارهی کارگاه. حضور و غیاب کارگرها. کنترل انبار. سفارش خرید. همه چیز. قشنگ حرف میزد. دایرهی لغات وسیعی داشت. تن صدایش هم خوب بود. شبیه آلن دلون. اما مهمترین خاصیتش همان بود که گفتم. قشنگ حرف میزد.
یک بار کارگر مقنی قوچانیمان رفت توی یک چاه شش متری که خودش کنده بود. بعد خاک آوار شد روی سرش. قاسم هم پرید به رییس کارگاه خبر داد. رییس کارگاه رنگش شد مثل پنیر لیقوان. حتی یادش رفت زنگ بزند آتشنشانی. قاسم موبایل رییس کارگاه را از روی کمرش کشید و خودش زنگ زد. گفت که کارگرمان مانده زیر آوار. خیلی خوب و خلاصه گفت. تهش هم گفت مقنیمان دو تا دختر دارد. خودش هم شناسنامه ندارد. اگر بمیرد دست یتیمهایش به هیچ جا بند نیست. بعد قاسم رفت سر چاه تا کمک کند برای پس زدن خاکها. خاک که نبود. گِل رس بود و برف یخزدهی چهار روز مانده. تا آتشنشانی برسد، رسیده بودند به سر مقنی. دقیقا زیر چانهاش. هنوز زنده بود. اورژانسچی آمد و یک ماسک اکسیژن زد روی دک و پوزش. آتشنشانها گفتند چهار ساعت طول میکشد تا برسند به مچ پایش و بکشندش بیرون. چهار ساعت برای چاهی که مقنی دو ساعته و یکنفره کنده بودش.
بعد هم شروع کردند. همه چیز فراهم بود. آتشنشان بود. پرستار بود. چای گرم بود. رییس کارگاه هم بود. فقط امید نبود. مقنی سردش بود و ناامید. قاسم رفت روی برفها کنارش خوابید و شروع کرد خیلی قشنگ و آلن دلونی برایش حرف زد. حرف که نمیزد. لاکردار داشت برایش نقاشی میکرد . میخواست آسمان ابری زمستان دم غروب را آفتابی کند و رنگش کند. میخواست امید بدهد. همه میدانستند خاک رس و برف چهار روزه چقدر سرد است. مخصوصا اگر قرار باشد چهار ساعت لای آن باشی. دو تا دختر فسقلی هم توی قوچان داشته باشی. بیشناسنامه. اما قاسم بیشرف کارش را خوب بلد بود. خوب میدانست کلمات منبع لایتناهی انرژی و امیدند. اگر درست مصرفشان کند. چهارساعت تمام ماند کنار مقنی و ریز ریز دنیای خاکستری و واقعی دور و برش را برایش رنگ کرد. آبی. سبز. قرمز. امید را گاماس گاماس تزریق کرد زیر پوستش. چهار ساعت تمام. مقنی زنده ماند. بیشتر هم به همت قاسم زنده ماند.
آدمها همه توی زندگی یک قاسم میخواهند برای خودشان. زندگی از ازل تا ابد خاکستری بوده و هست. فقط این وسط یکی باید باشد که به دروغ هم که شده رنگ بپاشد روی این همه ابر خاکستری. اصلا دروغ خیلی هم چیز بدی نیست. دروغ گاهی وقتها منشا امید است. امید هم منشا ماندگاری. یکی باید باشد که رنگی کند دنیا را. کلمهها را قشنگ مصرف کند . رمز زنده ماندن زیر آوار زندگی فقط کلمات هستند. باید کلمات را قبل از انقضا، درست مصرف کرد. قاسم زندگیمان را پیدا کنیم.
یک بار کارگر مقنی قوچانیمان رفت توی یک چاه شش متری که خودش کنده بود. بعد خاک آوار شد روی سرش. قاسم هم پرید به رییس کارگاه خبر داد. رییس کارگاه رنگش شد مثل پنیر لیقوان. حتی یادش رفت زنگ بزند آتشنشانی. قاسم موبایل رییس کارگاه را از روی کمرش کشید و خودش زنگ زد. گفت که کارگرمان مانده زیر آوار. خیلی خوب و خلاصه گفت. تهش هم گفت مقنیمان دو تا دختر دارد. خودش هم شناسنامه ندارد. اگر بمیرد دست یتیمهایش به هیچ جا بند نیست. بعد قاسم رفت سر چاه تا کمک کند برای پس زدن خاکها. خاک که نبود. گِل رس بود و برف یخزدهی چهار روز مانده. تا آتشنشانی برسد، رسیده بودند به سر مقنی. دقیقا زیر چانهاش. هنوز زنده بود. اورژانسچی آمد و یک ماسک اکسیژن زد روی دک و پوزش. آتشنشانها گفتند چهار ساعت طول میکشد تا برسند به مچ پایش و بکشندش بیرون. چهار ساعت برای چاهی که مقنی دو ساعته و یکنفره کنده بودش.
بعد هم شروع کردند. همه چیز فراهم بود. آتشنشان بود. پرستار بود. چای گرم بود. رییس کارگاه هم بود. فقط امید نبود. مقنی سردش بود و ناامید. قاسم رفت روی برفها کنارش خوابید و شروع کرد خیلی قشنگ و آلن دلونی برایش حرف زد. حرف که نمیزد. لاکردار داشت برایش نقاشی میکرد . میخواست آسمان ابری زمستان دم غروب را آفتابی کند و رنگش کند. میخواست امید بدهد. همه میدانستند خاک رس و برف چهار روزه چقدر سرد است. مخصوصا اگر قرار باشد چهار ساعت لای آن باشی. دو تا دختر فسقلی هم توی قوچان داشته باشی. بیشناسنامه. اما قاسم بیشرف کارش را خوب بلد بود. خوب میدانست کلمات منبع لایتناهی انرژی و امیدند. اگر درست مصرفشان کند. چهارساعت تمام ماند کنار مقنی و ریز ریز دنیای خاکستری و واقعی دور و برش را برایش رنگ کرد. آبی. سبز. قرمز. امید را گاماس گاماس تزریق کرد زیر پوستش. چهار ساعت تمام. مقنی زنده ماند. بیشتر هم به همت قاسم زنده ماند.
آدمها همه توی زندگی یک قاسم میخواهند برای خودشان. زندگی از ازل تا ابد خاکستری بوده و هست. فقط این وسط یکی باید باشد که به دروغ هم که شده رنگ بپاشد روی این همه ابر خاکستری. اصلا دروغ خیلی هم چیز بدی نیست. دروغ گاهی وقتها منشا امید است. امید هم منشا ماندگاری. یکی باید باشد که رنگی کند دنیا را. کلمهها را قشنگ مصرف کند . رمز زنده ماندن زیر آوار زندگی فقط کلمات هستند. باید کلمات را قبل از انقضا، درست مصرف کرد. قاسم زندگیمان را پیدا کنیم.
دیشب
بیشتر از همیشه عاشقت بودم
با اینکه دستهایت را نداشتم
و نمیدانم موهایت را برای چه کسی باز کرده بودی
با اینکه نمیدانم دیشب عطرِ تلخی که من برایت گرفته بودم چه کسی را مست کرد
روز عشق چه صیغه ایست!؟
بدونِ تو
تمامِ زندگی ام شب است
شبهای بیداری
شبهای سیگاری
شبهای عشق...
عشقی که نیست
و من چقدر دیشب بیشتر از همیشه عاشقت بودم
#آتووخلیلی
بیشتر از همیشه عاشقت بودم
با اینکه دستهایت را نداشتم
و نمیدانم موهایت را برای چه کسی باز کرده بودی
با اینکه نمیدانم دیشب عطرِ تلخی که من برایت گرفته بودم چه کسی را مست کرد
روز عشق چه صیغه ایست!؟
بدونِ تو
تمامِ زندگی ام شب است
شبهای بیداری
شبهای سیگاری
شبهای عشق...
عشقی که نیست
و من چقدر دیشب بیشتر از همیشه عاشقت بودم
#آتووخلیلی
باید یک مرډ مهربان تر از خودت کنار زندگی ات بماند که رنگ رژ لب و لاک های ناخونهایت با سلیقه ی او باشد. که به وقت دیدنش دیگر در کیف دستی ات آینه ی کوچک و فانتزی ات جا
خشک نکند.
دیگر از برهم خوردن آرایشت نترسی.
و دلهره ی پاک شدن رژ لبت را پیش او نداشته باشی.
دیگر برایت مهم نباشد لاک ناخون هايت نصفه و نیمه پاک میشوند.
برایش مهم نباشد اگر ریشه ی موهایت رنگ طبیعی خودشان را گرفته اند ، یا که چشمهایت از گریه های دلتنگی دیشبت پف دار و کوچک شده اند،
و به وقت تابستان وقتی صورتت کک و مک های ریز و درشت میزنند و قرمزی پوست صورتت مثل هلوی پوست کنده ات میکند ،
تو را با همه ی خوب و بدت دوست داشته باشد. باید مردی کنارت باشد که که وقتی دستهایت را میگیرد امنیت بودنش گرمای مطبوعی زیر پوست صورتت بیاورد ،
از چاق شدن نترسی ،
از لاغر شدن هم نترسی ،
حتی از پیر شدن کنارش هم نترسی ،
بدانی همیشه حواسش پی تو میگردد.
تو را هرچه که هستی,
بی چون و چرا قبولت کند.
و مهرباني ات،
غر زدن های عصبی ات را بفهمد ،
که آخر هرشب لاک های ناخونهایت را ترمیم کند. و در گوشت آرام بگوید تو زیباترین زن رویای زندگی منی.
خشک نکند.
دیگر از برهم خوردن آرایشت نترسی.
و دلهره ی پاک شدن رژ لبت را پیش او نداشته باشی.
دیگر برایت مهم نباشد لاک ناخون هايت نصفه و نیمه پاک میشوند.
برایش مهم نباشد اگر ریشه ی موهایت رنگ طبیعی خودشان را گرفته اند ، یا که چشمهایت از گریه های دلتنگی دیشبت پف دار و کوچک شده اند،
و به وقت تابستان وقتی صورتت کک و مک های ریز و درشت میزنند و قرمزی پوست صورتت مثل هلوی پوست کنده ات میکند ،
تو را با همه ی خوب و بدت دوست داشته باشد. باید مردی کنارت باشد که که وقتی دستهایت را میگیرد امنیت بودنش گرمای مطبوعی زیر پوست صورتت بیاورد ،
از چاق شدن نترسی ،
از لاغر شدن هم نترسی ،
حتی از پیر شدن کنارش هم نترسی ،
بدانی همیشه حواسش پی تو میگردد.
تو را هرچه که هستی,
بی چون و چرا قبولت کند.
و مهرباني ات،
غر زدن های عصبی ات را بفهمد ،
که آخر هرشب لاک های ناخونهایت را ترمیم کند. و در گوشت آرام بگوید تو زیباترین زن رویای زندگی منی.
به تو براى اينكه ميتونى ساعت ها از من بيخبر باشى غبطه ميخورم برا همه ى اون لحظه ها كه تصميمِ آخرت رفتنه، من عاشق اون نفسِ عميق و خيالِ راحتتم وقتى تلفنت روم خاموشه و فكر ميكنى پرونده ى من برا هميشه تو زندگيت بسته شده تو كه نميدونى من چقدر خسته ام از خودم تو كه نميتونى منو ببرى از پيش خودم لااقل بگو دنيا بدون من چجوريه
بهم گاهی دروغ میگفت
میدونست دوسش دارم
همینم نقطه ضعغم بوود....
میدونست دوسش دارم
همینم نقطه ضعغم بوود....
نگاهتو ازم نگیر
صدام بزن پیشه همه
کیه ندونه ما دوتا
حواسمون پیشه همه
پیشه همه...💛
صدام بزن پیشه همه
کیه ندونه ما دوتا
حواسمون پیشه همه
پیشه همه...💛
بی تو هر تجربه ای یا بد یا بدتره ...
بی تو هر تجربه ای ی تلاش بی خود
فرقی نمیکنه کجااام هرکجا نیستی بده
....
بی تو هر تجربه ای ی تلاش بی خود
فرقی نمیکنه کجااام هرکجا نیستی بده
....
احساس می کنم دارم تاوانی را می پردازم؛
تاوانِ قانع نبودن به آن بخش از با تو بودن
ارنستو ساباتو /تونل
تاوانِ قانع نبودن به آن بخش از با تو بودن
ارنستو ساباتو /تونل