Lorn – Telegram
192 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
Lorn
Photo
idealist or realist?-this is problem.
به قول شوپنهاور، بدبختی های پشت سر هم، از ملال زندگی جلوگیری می کنه.
شهر ما از روز آغازش سر و سامان نداشت
هیچ آغازى براى شهر ما پایان نداشت
خود پرستى آفتى در کوچه باغِ شهر بود
هیچ کس در شهرِ ما یک یارِ هم پیمان نداشت
یک نفر نان داشت اما بى نوا دندان نداشت
آن یکى بیچاره دندان داشت اما نان نداشت
آن‌که ایمان داشت روزى مى رسد بیچاره بود
آن‌که در اموال دنیا غرق بود ایمان نداشت
یک نفر فردوس را ارزان به مردم مى فروخت
نقشه‌ها ک او داشت در پندار خود شیطان نداشت
یک نفر هر شب فرو مى رفت در گردابِ درد
یک نفر مى خواست دستش را بگیرد جان نداشت
دشت باور داشت گرگى در میان گلّه بود
من نمى دانم چرا باور سگِ چوپان نداشت
سروهاى جنگل سرسبز را سر مى زدند
هیچ احساسى به این کشتار جنگلبان نداشت
یک نفر پالانِ خر را در میان خانه پنهان کرده بود
یک نفر بر پشت خر مى رفت و خر پالان نداشت
هر کجا دستِ نیازى بود در سویى دراز
رعیتِ بیچاره بخشش داشت اما خان نداشت
>مولوی
کی تعیین می کنه درست و غلط رو؟
کی می تونه به قطع و یقین نظر دیوید استار جردن رو در نسل کشی انسان های تبهکار و معلول و فقیر، رد کنه؟ (طبق نظر دیوید، فقر و بزهکاری و معلولیت جسمی و ذهنی وراثتی بودند و برای داشتن جامعه ای سالم تر، طرح های عقیم سازی اجباری روی این افراد از بدو تولد پیاده می شد.)
Dream On
Aerosmith
I know it's everybody's sin.
You got to lose to know how to win.
#Rock

P.s: I don't Aerosmith.
@DevilishOut
بادام- وون پیونگ سون- ترجمه ی فریناز بیابانی
I always give you a chance to change your words baby, with unseeing your chat!
فوشیگورو می گفت تنها چیزی که بین مردم عادلانه تقسیم شده ناعادلانه بودن زندگیه.
حتی وقتی هیچ انگیزه و محرکی در کار نیست، همیشه یک نگرانی پریشان کننده سراغم می آید و باعث می شود خطراتی را ببینم و بجویم که اصلا وجود ندارند. همین است که کوچک ترین رنجش را بی نهایت برای من بزرگ می کند و تعامل با مردم را بی نهایت دشوار.
>شوپنهاور
زندگی فاجعه ی فلاکت باری است.
هیچ چیز بدون درد به هشیاری نمی آید.
>یونگ
جمله ی ضد ها به ضد پیدا بوَد
چون که حق را نیست ضد پنهان بوَد
>مولانا
خط اتوبوس های مربوطه رو یاد گرفتم و با چند دقیقه عقب و جلوتر، خودم رو به ایستگاه ها می رسونم، بعد از تنهایی زندگی کردن توی یک شهر بزرگ و بی سرو ته الان حس سبک تر و بهتری نسبت به وسایل حمل و نقل عمومی پیدا کردم. از پشت شیشه های بلند معمولا به پادکست های رادیو راه گوش میدم و مراقبم از اتوبوس بعدی جا نمونم. سعی کردم روز های باقی مونده از تعطیلاتم رو غرق کنم زیر کتاب ها و انیمه ها و یک صفحه ی شطرنجی از دغدغه هام. روتین های پوستی و بدنی ام رو انجام می دم و تلاش می کنم نحوه ی حرکت دادن بند های طناب رو ارتقا بدم و بهش پایبند بمونم و از همه مهم تر سعی می کنم لحظه ی حال رو حس کنم ما بین خنده های از ته دل و دل مردگی های آدم های این ناحیه ی کوچیک، ما بین عطر خوش آویشن و به لیمو و بخار لطیف برخاسته از سوپ مرغ، ما بین نسیم نوازش گر پاییزِ آشنا، ما بین سیاهی سکوت عمیق چشم هام، عقربه هایی از ساعت که خودم رو دائما مجاب می کنم که با سرعتی معمولی در حال حرکته، آهنگ های کلاسیکی که پلی می کنم و رقص های تک نفره رو ابداع می کنم و تماشای آسمون شب از بلند ترین نقطه ای که بهش دسترسی دارم.
شَه ری ور"