خط اتوبوس های مربوطه رو یاد گرفتم و با چند دقیقه عقب و جلوتر، خودم رو به ایستگاه ها می رسونم، بعد از تنهایی زندگی کردن توی یک شهر بزرگ و بی سرو ته الان حس سبک تر و بهتری نسبت به وسایل حمل و نقل عمومی پیدا کردم. از پشت شیشه های بلند معمولا به پادکست های رادیو راه گوش میدم و مراقبم از اتوبوس بعدی جا نمونم. سعی کردم روز های باقی مونده از تعطیلاتم رو غرق کنم زیر کتاب ها و انیمه ها و یک صفحه ی شطرنجی از دغدغه هام. روتین های پوستی و بدنی ام رو انجام می دم و تلاش می کنم نحوه ی حرکت دادن بند های طناب رو ارتقا بدم و بهش پایبند بمونم و از همه مهم تر سعی می کنم لحظه ی حال رو حس کنم ما بین خنده های از ته دل و دل مردگی های آدم های این ناحیه ی کوچیک، ما بین عطر خوش آویشن و به لیمو و بخار لطیف برخاسته از سوپ مرغ، ما بین نسیم نوازش گر پاییزِ آشنا، ما بین سیاهی سکوت عمیق چشم هام، عقربه هایی از ساعت که خودم رو دائما مجاب می کنم که با سرعتی معمولی در حال حرکته، آهنگ های کلاسیکی که پلی می کنم و رقص های تک نفره رو ابداع می کنم و تماشای آسمون شب از بلند ترین نقطه ای که بهش دسترسی دارم.
شَه ری ور"
شَه ری ور"
همیشه فکر می کردم اگر اینطور نبود، چطور بود؟
اگر مایل ها از خاورمیانه و خاور دور و نزدیک فاصله داشتم، اگر از شاخه های نسلی مرفه بودم، الان کجای زندگی ام می ایستادم! ابدا اهل ناله و شکوه از وضعیت کنونی نیستم، انگار فقط دارم خودم رو محک می زنم به اقتضای شرایط و مکان. یکی از دیالوگ هایی که به تازگی شنیدم و جالب بود، می گفت:"زندگی انسان ها هیچ اهمیت و ارزشی نداره و درست مثل چرخه ی آب در حال گردشه، چرخه ای که متوقف نمی شه و کاملا بی اهمیته، آدم ها عادت دارن چیز هایی رو که نمی بینن و راجبشون نمی دونن، بزرگ کنن و راجبشون مهمل ببافن. توی این زندگی نباید احساساتت رو سرکوب کنی و برای بی حس شدن تلاش کنی، فقط باید همونطور که هستن بروزشون بدی و بهشون عمل کنی."
اگر مایل ها از خاورمیانه و خاور دور و نزدیک فاصله داشتم، اگر از شاخه های نسلی مرفه بودم، الان کجای زندگی ام می ایستادم! ابدا اهل ناله و شکوه از وضعیت کنونی نیستم، انگار فقط دارم خودم رو محک می زنم به اقتضای شرایط و مکان. یکی از دیالوگ هایی که به تازگی شنیدم و جالب بود، می گفت:"زندگی انسان ها هیچ اهمیت و ارزشی نداره و درست مثل چرخه ی آب در حال گردشه، چرخه ای که متوقف نمی شه و کاملا بی اهمیته، آدم ها عادت دارن چیز هایی رو که نمی بینن و راجبشون نمی دونن، بزرگ کنن و راجبشون مهمل ببافن. توی این زندگی نباید احساساتت رو سرکوب کنی و برای بی حس شدن تلاش کنی، فقط باید همونطور که هستن بروزشون بدی و بهشون عمل کنی."
Lorn
مستر کیتینگ، معلمی عاشق، بی نظیر، شجاع و تدریس کننده ی تفکر مستقل، برای بودن توی چنین جهانی زیادی افسانه ای و کمیابه. صرف نظر از حضور مادی ایشون -تهوع، ژان پل سارتر- قابلیت یاد گرفتنِ نعره زدن رو دارید -والت ویتمن- در انجمن شاعران مرده. D. P. S
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کی بشه به طور رسمی حق انتخاب داشته باشم و دست از شکنجه ی روحیِ ناخواسته ی خودم، بردارم.