وقتی طوفان تمام شد، یادت نمیآید چگونه از آن گذشتی، چطور جان به در بردی. حتی در حقیقت مطمئن نیستی، که طوفان واقعاً تمام شده باشد.
اما یک چیز مسلم است: وقتی از طوفان بیرون آمدی، دیگر آنی نیستی، که قدم به درون طوفان گذاشت…
>ه.موراکامی
اما یک چیز مسلم است: وقتی از طوفان بیرون آمدی، دیگر آنی نیستی، که قدم به درون طوفان گذاشت…
>ه.موراکامی
خواستن، کلمه ی جالبیه. در حقیقت به معنی کمبوده. زمانی که این کمبود رو با چیز دیگه ای جبران کنیم، خواسته ی حقیقی ما به طور کامل از بین می ره. احتمالا مشکل اصلی تو کمبود هاست، نه خواسته ها.
>کتابخانه نیمه شب، مت هیگ، ترجمه ی سیما بابایی
>کتابخانه نیمه شب، مت هیگ، ترجمه ی سیما بابایی
من انقدر دور از تجملات و حاشیه ام که برای اینکه مبادا حاشیه ی افراد معذب بشه، آروم ازشون فاصله می گیرم.
شاید احساساتت بخار شده باشه، اما هنوز وقتی بهش نگاه می کنی، توی نگاه کردنت ظرافت به خرج می دی. انگار داری به عنوان فرجه یه تلپورت دیدگاهی برای چشم های زمانی که هنوز احساساتت بخار نشده بود، صورت می دی.
Natural
Imagine Dragons
Cause you're a natural
A beating heart of stone
You gotta be so cold
To make it in this world
A beating heart of stone
You gotta be so cold
To make it in this world
Forwarded from گلبو
گوتز: چه كسی به حساب میآيد؟
هاينريش: هيچكس! آدميزاد هيچ است. خودت را به تعجب نزن! اين را هميشه میدانستی. همان وقت كه طاس ها را میریختی میدانستی، و گرنه چرا تقلب كردی؟ تو تقلب كردی. تو صدايت را درشت كردی تا روی سكوت خدا را بپوشانی. دستورهايی را كه ادعا میكردی به تو میرسد، خودت برای خودت میفرستادی!
گوتز:(به فكر فرو رفته) آره، خودم بودم!
هاينريش:(با تعجب) خوب! آره! خودت بودی؟!
گوتز:(سر بلند میكند) فقط من بودم. حق با توست. فقط خودم بودم. من برای يک اشاره استغاثه میكردم ،گدايی میكردم، به آسمان پيام میفرستادم، اما جوابی نمیآمد. آسمان حتی از نام من بیخبر است. من هر لحظه از خودم میپرسيدم كه آيا در چشم خدا چيستم؟ حالاجوابش را میدانم!
هيچ چيز. خدا مرا نمیبيند.
خدا صدای مرا نمیشنود.
خدا مرا نمیشناسد.
اين خلاء را كه بالای سرماست ميبينی؟! اين خداست! اين حفره را توی زمين ميبينی؟ اين هم خداست. سكوت خداست. نيستی خداست . خدا تنهايی انسان است. فقط من وجود دارم: من به تنهايی تصميم به بدی گرفتم. من به تنهايی خوبی را اختراع كردم. من بودم كه تقلب كردم. من بودم كه معجزه كردم. منم كه امروز خودم را متهم میكنم و تنها منم كه میتوانم خودم را تبرئه كنم.
من. انسان. اگر خدا هست انسان عدم است و اگر انسان هست .....كجا میدوی؟
شیطان و خدا، اثر ژان پل سارتر
هاينريش: هيچكس! آدميزاد هيچ است. خودت را به تعجب نزن! اين را هميشه میدانستی. همان وقت كه طاس ها را میریختی میدانستی، و گرنه چرا تقلب كردی؟ تو تقلب كردی. تو صدايت را درشت كردی تا روی سكوت خدا را بپوشانی. دستورهايی را كه ادعا میكردی به تو میرسد، خودت برای خودت میفرستادی!
گوتز:(به فكر فرو رفته) آره، خودم بودم!
هاينريش:(با تعجب) خوب! آره! خودت بودی؟!
گوتز:(سر بلند میكند) فقط من بودم. حق با توست. فقط خودم بودم. من برای يک اشاره استغاثه میكردم ،گدايی میكردم، به آسمان پيام میفرستادم، اما جوابی نمیآمد. آسمان حتی از نام من بیخبر است. من هر لحظه از خودم میپرسيدم كه آيا در چشم خدا چيستم؟ حالاجوابش را میدانم!
هيچ چيز. خدا مرا نمیبيند.
خدا صدای مرا نمیشنود.
خدا مرا نمیشناسد.
اين خلاء را كه بالای سرماست ميبينی؟! اين خداست! اين حفره را توی زمين ميبينی؟ اين هم خداست. سكوت خداست. نيستی خداست . خدا تنهايی انسان است. فقط من وجود دارم: من به تنهايی تصميم به بدی گرفتم. من به تنهايی خوبی را اختراع كردم. من بودم كه تقلب كردم. من بودم كه معجزه كردم. منم كه امروز خودم را متهم میكنم و تنها منم كه میتوانم خودم را تبرئه كنم.
من. انسان. اگر خدا هست انسان عدم است و اگر انسان هست .....كجا میدوی؟
شیطان و خدا، اثر ژان پل سارتر