من انقدر دور از تجملات و حاشیه ام که برای اینکه مبادا حاشیه ی افراد معذب بشه، آروم ازشون فاصله می گیرم.
شاید احساساتت بخار شده باشه، اما هنوز وقتی بهش نگاه می کنی، توی نگاه کردنت ظرافت به خرج می دی. انگار داری به عنوان فرجه یه تلپورت دیدگاهی برای چشم های زمانی که هنوز احساساتت بخار نشده بود، صورت می دی.
Natural
Imagine Dragons
Cause you're a natural
A beating heart of stone
You gotta be so cold
To make it in this world
A beating heart of stone
You gotta be so cold
To make it in this world
Forwarded from گلبو
گوتز: چه كسی به حساب میآيد؟
هاينريش: هيچكس! آدميزاد هيچ است. خودت را به تعجب نزن! اين را هميشه میدانستی. همان وقت كه طاس ها را میریختی میدانستی، و گرنه چرا تقلب كردی؟ تو تقلب كردی. تو صدايت را درشت كردی تا روی سكوت خدا را بپوشانی. دستورهايی را كه ادعا میكردی به تو میرسد، خودت برای خودت میفرستادی!
گوتز:(به فكر فرو رفته) آره، خودم بودم!
هاينريش:(با تعجب) خوب! آره! خودت بودی؟!
گوتز:(سر بلند میكند) فقط من بودم. حق با توست. فقط خودم بودم. من برای يک اشاره استغاثه میكردم ،گدايی میكردم، به آسمان پيام میفرستادم، اما جوابی نمیآمد. آسمان حتی از نام من بیخبر است. من هر لحظه از خودم میپرسيدم كه آيا در چشم خدا چيستم؟ حالاجوابش را میدانم!
هيچ چيز. خدا مرا نمیبيند.
خدا صدای مرا نمیشنود.
خدا مرا نمیشناسد.
اين خلاء را كه بالای سرماست ميبينی؟! اين خداست! اين حفره را توی زمين ميبينی؟ اين هم خداست. سكوت خداست. نيستی خداست . خدا تنهايی انسان است. فقط من وجود دارم: من به تنهايی تصميم به بدی گرفتم. من به تنهايی خوبی را اختراع كردم. من بودم كه تقلب كردم. من بودم كه معجزه كردم. منم كه امروز خودم را متهم میكنم و تنها منم كه میتوانم خودم را تبرئه كنم.
من. انسان. اگر خدا هست انسان عدم است و اگر انسان هست .....كجا میدوی؟
شیطان و خدا، اثر ژان پل سارتر
هاينريش: هيچكس! آدميزاد هيچ است. خودت را به تعجب نزن! اين را هميشه میدانستی. همان وقت كه طاس ها را میریختی میدانستی، و گرنه چرا تقلب كردی؟ تو تقلب كردی. تو صدايت را درشت كردی تا روی سكوت خدا را بپوشانی. دستورهايی را كه ادعا میكردی به تو میرسد، خودت برای خودت میفرستادی!
گوتز:(به فكر فرو رفته) آره، خودم بودم!
هاينريش:(با تعجب) خوب! آره! خودت بودی؟!
گوتز:(سر بلند میكند) فقط من بودم. حق با توست. فقط خودم بودم. من برای يک اشاره استغاثه میكردم ،گدايی میكردم، به آسمان پيام میفرستادم، اما جوابی نمیآمد. آسمان حتی از نام من بیخبر است. من هر لحظه از خودم میپرسيدم كه آيا در چشم خدا چيستم؟ حالاجوابش را میدانم!
هيچ چيز. خدا مرا نمیبيند.
خدا صدای مرا نمیشنود.
خدا مرا نمیشناسد.
اين خلاء را كه بالای سرماست ميبينی؟! اين خداست! اين حفره را توی زمين ميبينی؟ اين هم خداست. سكوت خداست. نيستی خداست . خدا تنهايی انسان است. فقط من وجود دارم: من به تنهايی تصميم به بدی گرفتم. من به تنهايی خوبی را اختراع كردم. من بودم كه تقلب كردم. من بودم كه معجزه كردم. منم كه امروز خودم را متهم میكنم و تنها منم كه میتوانم خودم را تبرئه كنم.
من. انسان. اگر خدا هست انسان عدم است و اگر انسان هست .....كجا میدوی؟
شیطان و خدا، اثر ژان پل سارتر
منتظر چندین مشتِ پُر از دردِ بی حس کننده و محو شدن جاده خاکی های کم نورم. در میان آسمان شکافته و زمین ترک خورده ام همچون دودکشی معیوب سعی در عبور دادن نور مهتابی را دارم که کمر قمر آسمانش همواره در باریک ترین حالت ممکن است. شمع هایم در اثر داغی قطرات شور باریده از مغز متعفنم همچون رودی روان شده و میلم به دیدن خورشید مرده ی آن سوی باختر، نفس به نفس به پوچی می گراید.
Forwarded from مَرد سانفرانسیسکویی
حقیقتا اگر یکنفر پیدا میشد که هزینههای ابتدایی زندگی من رو متقبل میشد، کل زندگیم رو یک کوله میکردم و میرفتم دور دنیا دنبال کشف حقیقت. کاش یک مولتی میلیاردر پیدا میشد که دنبال امثالی مثل من باشه. تو همین کانال فراخوان میدادم، چهارتا مثل خودم رو جمع میکردم و با هم میرفتیم دنبال کشف حقیقت.
کارم شده صبح الطلوع برای خون خوردن از خونه بزنم بیرون، توی لیست بی ثمر انتظار قرار بگیرم، یک نامه ی بی در و پیکر که پایینش آدرس یک لجن زار دیگه خورده رو دریافت کنم، چند کیلومتر راه برم، و بعدش جنازه ام رو بفرستم خونه.
همه جا و در هر حالت مسافرم و همیشه آماده ام یک ساعت بعد توی مسیر یک مقصد جدید باشم. تعلق خاطر نداشتن اینجوریه.