دوره های زایمان و باروری به دنبال دوره های تفریح و بازیابی می آیند: به سوی من بیایید ای خوشایند ها، ای هوشیار ها، ای کتاب های خردمند!
-ف. نیچه
-ف. نیچه
تا جایی که امکان دارد در اتاق ننشینید؛ برای هیچ تفکری که در هوای آزاد ایجاد نشده باشد و با حرکات آزادانه که ماهیچه ها نیز در آن از یک میهمانی لذت ببرند، همراه نباشد، اعتبار قائل نشوید. همه ی پیش داوری های انسان از معده و روده های او می آیند. بی حرکت نشستن، چنان که پیش از این گفتم، یک گناه "واقعی" در برابر روح مقدس است.
-این است انسان، ف. نیچه، ترجمه ی آرش هوشنگی فر
-این است انسان، ف. نیچه، ترجمه ی آرش هوشنگی فر
در رابطه با امروز:
۱. اخیرا انقدر فکر می کنم که در نهایت مغزم به خارش دچار می شه، دوست دارم جمجمه ام رو بشکافم و مغزم رو بخارونم.
۲. اصلا اهمیتی نداره در طی چند دقیقه/ساعت آینده قراره چه اتفاقی بیفته/ توسط من رقم بخوره، وقتی که وجودم تلفیقی از خشم و غم باشه می تونم در صورت نشنیدن نویز مگس ها تا ساعاتی طولانی بخوابم.
۳. با بد گفتن راجب کسی که تا دو ثانیه پیش در مقابلش چیزی جز یک موش زبون بسته نبودی، فقط چهره ی روحت برام کریه تر می شه.
۴. در آتش خشم من هر کس به اقتضای خودش می سوزه- بدون در نظر گرفتن اینکه تز جرقه از جانب چه کسی بوده. مثل آتشی که در صورت شعله ور شدن به هیچ کدوم از درخت های ناحیه امان نامه تقدیم نمی کنه.
۵. صحبت کردن با انسان ها قرار نیست اپسیلونی از خشم یا دردت رو کاهش بده، پس ازش به این منظور استفاده نکن.
۶. تظاهر به اهمیت دادن متعفن ترین و متهوع ترین حرکتی ئه که می شه انجام داد. به جای یک متظاهر اهمیت دهنده، یک بی تفاوت خونسرد باش.
۱. اخیرا انقدر فکر می کنم که در نهایت مغزم به خارش دچار می شه، دوست دارم جمجمه ام رو بشکافم و مغزم رو بخارونم.
۲. اصلا اهمیتی نداره در طی چند دقیقه/ساعت آینده قراره چه اتفاقی بیفته/ توسط من رقم بخوره، وقتی که وجودم تلفیقی از خشم و غم باشه می تونم در صورت نشنیدن نویز مگس ها تا ساعاتی طولانی بخوابم.
۳. با بد گفتن راجب کسی که تا دو ثانیه پیش در مقابلش چیزی جز یک موش زبون بسته نبودی، فقط چهره ی روحت برام کریه تر می شه.
۴. در آتش خشم من هر کس به اقتضای خودش می سوزه- بدون در نظر گرفتن اینکه تز جرقه از جانب چه کسی بوده. مثل آتشی که در صورت شعله ور شدن به هیچ کدوم از درخت های ناحیه امان نامه تقدیم نمی کنه.
۵. صحبت کردن با انسان ها قرار نیست اپسیلونی از خشم یا دردت رو کاهش بده، پس ازش به این منظور استفاده نکن.
۶. تظاهر به اهمیت دادن متعفن ترین و متهوع ترین حرکتی ئه که می شه انجام داد. به جای یک متظاهر اهمیت دهنده، یک بی تفاوت خونسرد باش.
افسردگی از جنس"غم" نیست. خشم است، خشمی علیه خود. خشمی که رو به درون چرخیده و حمله میکند.
-ز. فروید
-ز. فروید
nura, when comes the night that I'll walk under my old window and regret for who wriggled temporal for the misery and depression that besieged her?
متأسفم، اما تنها راهی که باعث می شه مغزت قبول کنه از خواب بیدار شه و به ادامه دادن تمایل داشته باشه، رؤیاپردازی کردنه.
همین خودِ من نبود که ظهرِ امروز در حالی که یک تای ابرو و شونه اش رو بالا می انداخت، می گفت: فعلا زنده بودن رو انتخاب می کنم؟ یا من زیادی دارم پیچیده می شم یا بسته به اینکه چه ساعتی از روزه به یک گرگینه ی زخمی بدل می شم.
آن ها آزاد نیستند که همه چیز را درک کنند. افراد منحط، دروغ را "لازم" می بینند، دروغ یکی از شرط ها برای محافظت از خودشان است.
-ف.نیچه
-ف.نیچه
-از دو سال پیش تا حالا خیلی انرژی ات فرق کرده. کاملا سطح انرژی ات صد و هشتاد درجه چرخیده و این یکی خیلی خیلی قدرتمند تر و موثر تره.
+یعنی این تغییر انقدر محسوس بوده؟
-نمی دونم چطور باید بگم تا حق مطلب ادا بشه. تغییرت چیزی شبیه به در اومدن از یوغ بندگی و فرشته بودن، و تبدیل به شیطان شدنته. همین قدر محسوس و همین قدر ضروری و غیر قابل انکار.
نمی دونم چرا اما تو مورد اعتماد ترین انتخاب منی. البته دلایل زیادی داره. یادته همین چند دقیقه ی قبل گفتی به اون طرف لبه ی میله ها نگاه کن و بیا طوری بدویم انگار قرار بپریم؟ حقیقت اینه که اگر جریان پریدن حقیقی باشه و یک آدم ترسو بخواد انجامش بده اصلا درد نمی کشه، می دونی چرا؟ چون قبل از اینکه به سطح زمین برخورد کنه وسط هوا و زمین یک سکته ناقص می زنه و درجا تموم می کنه. اما یک آدم شجاع صبر می کنه و اون درد لازم و حقیقی رو درک می کنه، تا آخرش می ره. می فهمی چی می گم؟ تو اون کسی هستی که تا آخرش می ری.
پ.ن: شاید باورش سخت باشه اما این تراپیست من بیش از حد جوانه، چیزی حدود ۱۰- ۹ سالشه. :)
+یعنی این تغییر انقدر محسوس بوده؟
-نمی دونم چطور باید بگم تا حق مطلب ادا بشه. تغییرت چیزی شبیه به در اومدن از یوغ بندگی و فرشته بودن، و تبدیل به شیطان شدنته. همین قدر محسوس و همین قدر ضروری و غیر قابل انکار.
نمی دونم چرا اما تو مورد اعتماد ترین انتخاب منی. البته دلایل زیادی داره. یادته همین چند دقیقه ی قبل گفتی به اون طرف لبه ی میله ها نگاه کن و بیا طوری بدویم انگار قرار بپریم؟ حقیقت اینه که اگر جریان پریدن حقیقی باشه و یک آدم ترسو بخواد انجامش بده اصلا درد نمی کشه، می دونی چرا؟ چون قبل از اینکه به سطح زمین برخورد کنه وسط هوا و زمین یک سکته ناقص می زنه و درجا تموم می کنه. اما یک آدم شجاع صبر می کنه و اون درد لازم و حقیقی رو درک می کنه، تا آخرش می ره. می فهمی چی می گم؟ تو اون کسی هستی که تا آخرش می ری.
پ.ن: شاید باورش سخت باشه اما این تراپیست من بیش از حد جوانه، چیزی حدود ۱۰- ۹ سالشه. :)