بابا بزرگ ویوا لاویدا می گفت، زندگی پر از استعاره هاست، که تفسیر کردنشون، بستگی به گیرنده اش داره و هیچ جواب درستی وجود نداره.
مادر، نماد قربانی درون ماست. نماد زنی که رها نشده است. زنی خاموش و به قتل رسیده. به نظر می رسد شخصیت های ما به طرز خطرناکی با مادرانمان هم پوشانی دارد و در هم تنیده شده است و ما در اقدامی عاجزانه برای تشخیص مرز بین مادر و دختر، یک جراحی ریشه ای انجام می دهیم.
ژرفای زن بودن، مورین مرداک، مریم حجتی، نشر آتیسا
ژرفای زن بودن، مورین مرداک، مریم حجتی، نشر آتیسا
'When your youth goes, your beauty will go with it. then you'll suddenly discover that your life is empty- there will be nothing to enjoy, nothing to hope for. time is your enemy, Mr Gray. it will steal everything from you. people are afraid of themselves today. afraid to live. but you, with your face and your youth, there is nothing that you cannot do. you must live! live the wonderful life that is in you! we can never be young again. youth! ah, there is nothing in the world as important as youth!'
-The picture of Dorian Gray
-The picture of Dorian Gray
انرژی ام بعد از خواب، کمتر از قبل از خوابه. شاید چون همه چیز به شفافیت بیداریه. همه چیز همون قدر بی ملاحظه و نابودکننده است. از صداها و دردها گرفته تا کابوس ها و آدم ها.
این بار تغییر رویه دادم. به جای جلوگیری و خفه کردن زخم عمقیِ عفونی، زخم رو باز می کنم و آسیب های احتمالی بعدی رو پیش بینی می کنم. سعی می کنم دفعشون کنم. اما فقط یک تلاش عبثه. عملکرد اجباری نهایی، ایستادن و برخورد کردنه.
بیشتر وقت ها، افکارم چون به کلمات متصل نمی شوند، مه آلود می مانند. شکل های مبهم و غریبی به خود می گیرند و بعد ناپدید می شوند؛ فورا فراموششان می کنم.
از این جوان ها در شگفتم، در ضمن نوشیدن قهوه شان، قصه های واضح و راست نما نقل می کنند. اگر ازشان بپرسند دیروز چه کردند، دستپاچه نمی شوند. با چند کلمه همه چیز را برایتان تعریف می کنند. اگر من جایشان بودم، به تته پته می افتادم. راست است که از مدت ها پیش دیگر کسی دلواپس آن نیست که وقتم را چه جور می گذرانم. آدم که تنها زندگی کند، دیگر حتی نمی داند قصه گفتن چیست. راست نمایی هم زمان با دوستان ناپدید می شود. رویداد ها را هم رها می کند بگذرند؛ آدم هایی را می بیند که ناگهان ظاهر می شوند، حرفی می زنند و بعد می روند؛ در قضایای بی سر و ته فرو می رود، شاهد مزخرفی از کار در می آید. ولی در عوض همه ی چیز های ناراست نما، همه ی چیز هایی که هیچ کس در کافه ها باورشان نمی کند، به سراغش می آیند.
تهوع، ژان پل سارتر، ترجمه ی امیر جلال الدین اعلم، صفحه ی ۷۴-۷۳
از این جوان ها در شگفتم، در ضمن نوشیدن قهوه شان، قصه های واضح و راست نما نقل می کنند. اگر ازشان بپرسند دیروز چه کردند، دستپاچه نمی شوند. با چند کلمه همه چیز را برایتان تعریف می کنند. اگر من جایشان بودم، به تته پته می افتادم. راست است که از مدت ها پیش دیگر کسی دلواپس آن نیست که وقتم را چه جور می گذرانم. آدم که تنها زندگی کند، دیگر حتی نمی داند قصه گفتن چیست. راست نمایی هم زمان با دوستان ناپدید می شود. رویداد ها را هم رها می کند بگذرند؛ آدم هایی را می بیند که ناگهان ظاهر می شوند، حرفی می زنند و بعد می روند؛ در قضایای بی سر و ته فرو می رود، شاهد مزخرفی از کار در می آید. ولی در عوض همه ی چیز های ناراست نما، همه ی چیز هایی که هیچ کس در کافه ها باورشان نمی کند، به سراغش می آیند.
تهوع، ژان پل سارتر، ترجمه ی امیر جلال الدین اعلم، صفحه ی ۷۴-۷۳