Lorn – Telegram
193 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
این بار تغییر رویه دادم. به جای جلوگیری و خفه کردن زخم عمقیِ عفونی، زخم رو باز می کنم و آسیب های احتمالی بعدی رو پیش بینی می کنم. سعی می کنم دفعشون کنم. اما فقط یک تلاش عبثه. عملکرد اجباری نهایی، ایستادن و برخورد کردنه.
Forwarded from ناپیرو
The great thing about self-knowledge is that once you have it, you have it, and you can't help but put it in to use.

> In Treatment
Forwarded from Recherché
“A Kafka person is lonely because they feel like the worst person in the world whereas, a Dostoevsky person feels lonely because they feel like they’re better than everyone else.”
بیشتر وقت ها، افکارم چون به کلمات متصل نمی شوند، مه آلود می مانند. شکل های مبهم و غریبی به خود می گیرند و بعد ناپدید می شوند؛ فورا فراموششان می کنم.
از این جوان ها در شگفتم، در ضمن نوشیدن قهوه شان، قصه های واضح و راست نما نقل می کنند. اگر ازشان بپرسند دیروز چه کردند، دستپاچه نمی شوند. با چند کلمه همه چیز را برایتان تعریف می کنند. اگر من جایشان بودم، به تته پته می افتادم. راست است که از مدت ها پیش دیگر کسی دلواپس آن نیست که وقتم را چه جور می گذرانم. آدم که تنها زندگی کند، دیگر حتی نمی داند قصه گفتن چیست. راست نمایی هم زمان با دوستان ناپدید می شود. رویداد ها را هم رها می کند بگذرند؛ آدم هایی را می بیند که ناگهان ظاهر می شوند، حرفی می زنند و بعد می روند؛ در قضایای بی سر و ته فرو می رود، شاهد مزخرفی از کار در می آید. ولی در عوض همه ی چیز های ناراست نما، همه ی چیز هایی که هیچ کس در کافه ها باورشان نمی کند، به سراغش می آیند.

تهوع، ژان پل سارتر، ترجمه ی امیر جلال الدین اعلم، صفحه ی ۷۴-۷۳
Forwarded from ناپیرو
When guys tell you life is short you gotta live it what they really mean is that life is short sleep with me, you won't regret it for long.
نغمه ای در کار نیست، فقط نت ها هستند، هزاران تکان کوچک. آن ها آرام و قرار ندارند، نظمی تغییر ناپذیر می زایدشان و نابودشان می کند، بی آنکه هرگز به‌شان مجال دهد به خود آیند و برای خود وجود داشته باشند. می دوند، می شتابند، هنگام گذشتن با ضربه ای شدید به من می خورند و نیست می شوند. خیلی دلم می خواهد نگهشان دارم، ولی می دانم اگر موفق به وا ایستاندن یکی از آن‌ها بشوم، چیزی جز یک صورت مبتذل و بی حال میان انگشت هایم نخواهد ماند. باید مرگشان را بپذیرم؛ حتی باید این مرگ را بخواهم؛ کمتر تأثری به این تندی و شدت می شناسم.

تهوع، ژان پل سارتر
چقدر عجیب و رقت انگیز است که این سختی، این همه شکننده است. هیچ چیز نمی تواند از کار بازش دارد و هر چیزی می تواند بشکندش.
بدنه ی ماگ هنوز داغ است اما چشمانم دیگر بخاری را نمی بیند. پشت پنجره ی باربیکیوی ویرانه ی برجی یخ زده، پرده ی بی رنگِ رو به سفیدی را کنار می زنم. آسمان و زمین سراسر سفید و خاکستری اند و مه، مرز بین‌شان را محو کرده است. درد و خلأ پیچیده شده در فضای اتاق، به طرز غریبی عظیم است. در میانه ی تنم موج نامحسوسی از جریان ها غریو کشان، نیروی زانوانم را سلب می کند. در نهایت می لرزند و بر کف پارکت های شکسته فرود می آیند. حس مرگ بار موج های نیرومند درونم، به دیواره ی شریان های پاهایم فشار می آورند. باد صفیر می کشد و کلاغی آواره را به شیشه می کوبد. شومینه گُر می گیرد و عطشش شدت. دیگر هیچ نشانه ای از وجود چایِ در ماگ نیست. به ناگاه، چهره ای بر فراز شعله های آتش شومینه در مقابل چشمانم، می رقصد. موهای به شدت مشکی و نامهربانش همچون شلاقی، تا روی ران های پوشیده شده اش با پارچه ای بلند و سفید، می رسد. به خوبی خطوط چهره و از همه مهم تر، چشم هایش را به یاد ندارم، شاید چون هیچ وقت در یادم قرار نگرفته است و حالا هم چشم های نا بینا و بی نورم قدرتی برای دیدن جزئیات ندارند. موج ها تا بیخ گلویم بالا آمده اند. به سختی تکیه از چوپ گردویی که همچون تیری در کمرم فرو رفته، می گیرم و به جای دیگری لم می دهم. پا هایم همچون تکه هایی یخ بر کف اتاق می لغزند. برای هشیار شدن به حسی تیز و برنده نیاز دارم اما دست هایم به سنگینی تمام اتمسفر و به موازات بدنم، بر چوب های بی رنگ فرود آمده اند. حس می کنم قرار است پاهایم را از دست بدهم. پلک هایم سنگین است و من باز هم در انتظار شب نشسته ام. او چرا اینجاست؟ تابلو فرشی را که با انگشت های گندم گونش بافته به دیوار اتاق میخکوب کرده ام و باز هم چنین سوالی را در سر دارم. شاید به خاطر دیدن همان ماهی سرخ رنگ آمده است. نه به خاطر پرسیدن سؤال هایش از من. نه به خاطر رنجش از شکستن های پی در پی اش. نه به خاطر آن ها. او آمده است تا موهایش را کوتاه کنم و آزادش کنم. نیامده تا قول های شکسته ی من و دلخوری های خودش را یاد آوری کند. مگر نه؟ چه سناریوی رقت انگیز و احمقانه ای. روز را هدر داده ام و موج هایی که باز هم نتوانسته اند روحم را بگیرند اکنون آرام گرفته اند.
Charles Bukowski once said "I don't hate people I just feel better when they're not around."
when we are happy, we are always good, but when we are good, we are not always happy.
Lorn
Photo
JJK S02 E22
اگر جسم زیاد در آسایش باشد، روح فاسد می‌شود.

>ژان ژاک روسو
هیچ وقت مثل امروز به این شدت احساس نکرده ام که فاقد ابعاد مخفی ام، محدود به تنم هستم، و محدود به افکار سبکی که چون حباب از آن بالا می روند. یادبود هایم را با زمان حالم بنا می کنم. من به درون زمان حال رانده و وانهاده شده ام. بیهوده سعی دارم به گذشته بپیوندم. نمی توانم از خودم بگریزم.

تهوع، ژان پل سارتر