نغمه ای در کار نیست، فقط نت ها هستند، هزاران تکان کوچک. آن ها آرام و قرار ندارند، نظمی تغییر ناپذیر می زایدشان و نابودشان می کند، بی آنکه هرگز بهشان مجال دهد به خود آیند و برای خود وجود داشته باشند. می دوند، می شتابند، هنگام گذشتن با ضربه ای شدید به من می خورند و نیست می شوند. خیلی دلم می خواهد نگهشان دارم، ولی می دانم اگر موفق به وا ایستاندن یکی از آنها بشوم، چیزی جز یک صورت مبتذل و بی حال میان انگشت هایم نخواهد ماند. باید مرگشان را بپذیرم؛ حتی باید این مرگ را بخواهم؛ کمتر تأثری به این تندی و شدت می شناسم.
تهوع، ژان پل سارتر
تهوع، ژان پل سارتر
چقدر عجیب و رقت انگیز است که این سختی، این همه شکننده است. هیچ چیز نمی تواند از کار بازش دارد و هر چیزی می تواند بشکندش.
بدنه ی ماگ هنوز داغ است اما چشمانم دیگر بخاری را نمی بیند. پشت پنجره ی باربیکیوی ویرانه ی برجی یخ زده، پرده ی بی رنگِ رو به سفیدی را کنار می زنم. آسمان و زمین سراسر سفید و خاکستری اند و مه، مرز بینشان را محو کرده است. درد و خلأ پیچیده شده در فضای اتاق، به طرز غریبی عظیم است. در میانه ی تنم موج نامحسوسی از جریان ها غریو کشان، نیروی زانوانم را سلب می کند. در نهایت می لرزند و بر کف پارکت های شکسته فرود می آیند. حس مرگ بار موج های نیرومند درونم، به دیواره ی شریان های پاهایم فشار می آورند. باد صفیر می کشد و کلاغی آواره را به شیشه می کوبد. شومینه گُر می گیرد و عطشش شدت. دیگر هیچ نشانه ای از وجود چایِ در ماگ نیست. به ناگاه، چهره ای بر فراز شعله های آتش شومینه در مقابل چشمانم، می رقصد. موهای به شدت مشکی و نامهربانش همچون شلاقی، تا روی ران های پوشیده شده اش با پارچه ای بلند و سفید، می رسد. به خوبی خطوط چهره و از همه مهم تر، چشم هایش را به یاد ندارم، شاید چون هیچ وقت در یادم قرار نگرفته است و حالا هم چشم های نا بینا و بی نورم قدرتی برای دیدن جزئیات ندارند. موج ها تا بیخ گلویم بالا آمده اند. به سختی تکیه از چوپ گردویی که همچون تیری در کمرم فرو رفته، می گیرم و به جای دیگری لم می دهم. پا هایم همچون تکه هایی یخ بر کف اتاق می لغزند. برای هشیار شدن به حسی تیز و برنده نیاز دارم اما دست هایم به سنگینی تمام اتمسفر و به موازات بدنم، بر چوب های بی رنگ فرود آمده اند. حس می کنم قرار است پاهایم را از دست بدهم. پلک هایم سنگین است و من باز هم در انتظار شب نشسته ام. او چرا اینجاست؟ تابلو فرشی را که با انگشت های گندم گونش بافته به دیوار اتاق میخکوب کرده ام و باز هم چنین سوالی را در سر دارم. شاید به خاطر دیدن همان ماهی سرخ رنگ آمده است. نه به خاطر پرسیدن سؤال هایش از من. نه به خاطر رنجش از شکستن های پی در پی اش. نه به خاطر آن ها. او آمده است تا موهایش را کوتاه کنم و آزادش کنم. نیامده تا قول های شکسته ی من و دلخوری های خودش را یاد آوری کند. مگر نه؟ چه سناریوی رقت انگیز و احمقانه ای. روز را هدر داده ام و موج هایی که باز هم نتوانسته اند روحم را بگیرند اکنون آرام گرفته اند.
Charles Bukowski once said "I don't hate people I just feel better when they're not around."
when we are happy, we are always good, but when we are good, we are not always happy.
هیچ وقت مثل امروز به این شدت احساس نکرده ام که فاقد ابعاد مخفی ام، محدود به تنم هستم، و محدود به افکار سبکی که چون حباب از آن بالا می روند. یادبود هایم را با زمان حالم بنا می کنم. من به درون زمان حال رانده و وانهاده شده ام. بیهوده سعی دارم به گذشته بپیوندم. نمی توانم از خودم بگریزم.
تهوع، ژان پل سارتر
تهوع، ژان پل سارتر
چیزی شروع می شود تا پایان یابد. ماجرا نمی گذارد بسطش دهند؛ تنها مرگش به آن معنایی می دهد. به سوی این مرگ، که شاید مرگ من هم باشد، بی برگشت کشیده می شوم. هر لحظه فقط برای آن ظاهری شود که لحظه های بعدی را بیاورد. به هر لحظه از صمیم قلب می چسبم. می دانم که آن لحظه یگانه و جایگزین نیافتنی است و با این همه هیچ حرکتی برای جلوگیری از نابودی اش از من سر نمی زند. آن آخرین دقیقه ای که در برلین، در لندن، در آغوش این زنی می گذرانم که پریشب به او بر خوردم، دقیقه ای که به شدت دوستش دارم، زنی که نزدیک است دوستش بدارم، کمی بعد پایان خواهد یافت، و من این را می دانم. به زودی رهسپار کشور دیگری می شوم. دیگر هیچ وقت نه آن زن را باز خواهم یافت و نه آن شب را. هر لحظه از وارسی می کنم، می کوشم تا رمقش را بکشم؛ هیچ چیز نیست که بگذرد و نگیرمش و برای همیشه در خودم نگهش ندارم، هیچ چیز، نه لطافت گذرنده ی این چشم های زیبا، نه همهمه ی خیابان، نه روشنایی کاذب سحر، و با این حال دقیقه سپری می شود و من نگهش نمی دارم، دوست دارم که بگذرد. و بعد ناگهان چیزی یکباره می شکند. ماجرا به پایان رسیده است، زمان جریان شل و روزانه اش را از سر می گیرد. سر می گردانم؛ پشت سرم، آن صورت زیبا و خوش آهنگ یکسره در گذشته فرو می رود. کوچک می شود، هنگام افول خود چروکیده می شود، و حالا پایان با آغاز یکی می گردد. در حینی که آن نقطه ی طلایی را با چشم دنبال می کنم، می اندیشم که موافقت خواهم کرد، حتی اگر چیزی نمانده بود بمیرم، ثروتی یا دوستی را از دست داده بودم، که همه چیز را از نو بگذرانم، در همان اوضاع و احوال، از سر تا ته. ولی ماجرا نه دوباره شروع می شود و نه امتداد می یابد.
تهوع، ژان پل سارتر
تهوع، ژان پل سارتر
🧠: It's better for you to control your time and do everything that I set in your schedule and improve in your making discipline, because who knows in the next 3 weeks, will you have a lot of time for acting as now?
شرایطم طوریه که برای نسل های بعد که هیچی، برای خودم هم هر چند وقت یک بار توضیح می دم، حیرت زده می شم.
keep it away. next cup of coffee please!
keep it away. next cup of coffee please!
در میان برف ها آبی می پوشی، در تولد ها
شرکت می کنی، روی مردار هایمان می رقصی.
فریب می دهی، نیرنگ می کنی، از تن خسته ی ما
استقبال می کنی، اینجا بدون حرکت کمین می کنی،
درون غار ها زمزمه می کنی، هشدار هشدار و ریسمان،
امید و آرزوهای ما را می بافی، در برابر شیطانِ
آسمان ها دست ها را به هم قلاب می کنی، آه باران!
سمی بر فراز سر ما! اسیدی که تمیزی را
می بلعد، ما را مانند کودکان در میانه ی کابوس
بیدار می کند، از بلعندگانی که نامشان را
نمی توانم ببرم فرار کن
مردان آهنینی که بر پیکر ما راه می روند
و گوشت ما را به مردابی از خونابه
بدل می کنند.
Prayer to the Mothers, Diane Di Prima
شرکت می کنی، روی مردار هایمان می رقصی.
فریب می دهی، نیرنگ می کنی، از تن خسته ی ما
استقبال می کنی، اینجا بدون حرکت کمین می کنی،
درون غار ها زمزمه می کنی، هشدار هشدار و ریسمان،
امید و آرزوهای ما را می بافی، در برابر شیطانِ
آسمان ها دست ها را به هم قلاب می کنی، آه باران!
سمی بر فراز سر ما! اسیدی که تمیزی را
می بلعد، ما را مانند کودکان در میانه ی کابوس
بیدار می کند، از بلعندگانی که نامشان را
نمی توانم ببرم فرار کن
مردان آهنینی که بر پیکر ما راه می روند
و گوشت ما را به مردابی از خونابه
بدل می کنند.
Prayer to the Mothers, Diane Di Prima