Charles Bukowski once said "I don't hate people I just feel better when they're not around."
when we are happy, we are always good, but when we are good, we are not always happy.
هیچ وقت مثل امروز به این شدت احساس نکرده ام که فاقد ابعاد مخفی ام، محدود به تنم هستم، و محدود به افکار سبکی که چون حباب از آن بالا می روند. یادبود هایم را با زمان حالم بنا می کنم. من به درون زمان حال رانده و وانهاده شده ام. بیهوده سعی دارم به گذشته بپیوندم. نمی توانم از خودم بگریزم.
تهوع، ژان پل سارتر
تهوع، ژان پل سارتر
چیزی شروع می شود تا پایان یابد. ماجرا نمی گذارد بسطش دهند؛ تنها مرگش به آن معنایی می دهد. به سوی این مرگ، که شاید مرگ من هم باشد، بی برگشت کشیده می شوم. هر لحظه فقط برای آن ظاهری شود که لحظه های بعدی را بیاورد. به هر لحظه از صمیم قلب می چسبم. می دانم که آن لحظه یگانه و جایگزین نیافتنی است و با این همه هیچ حرکتی برای جلوگیری از نابودی اش از من سر نمی زند. آن آخرین دقیقه ای که در برلین، در لندن، در آغوش این زنی می گذرانم که پریشب به او بر خوردم، دقیقه ای که به شدت دوستش دارم، زنی که نزدیک است دوستش بدارم، کمی بعد پایان خواهد یافت، و من این را می دانم. به زودی رهسپار کشور دیگری می شوم. دیگر هیچ وقت نه آن زن را باز خواهم یافت و نه آن شب را. هر لحظه از وارسی می کنم، می کوشم تا رمقش را بکشم؛ هیچ چیز نیست که بگذرد و نگیرمش و برای همیشه در خودم نگهش ندارم، هیچ چیز، نه لطافت گذرنده ی این چشم های زیبا، نه همهمه ی خیابان، نه روشنایی کاذب سحر، و با این حال دقیقه سپری می شود و من نگهش نمی دارم، دوست دارم که بگذرد. و بعد ناگهان چیزی یکباره می شکند. ماجرا به پایان رسیده است، زمان جریان شل و روزانه اش را از سر می گیرد. سر می گردانم؛ پشت سرم، آن صورت زیبا و خوش آهنگ یکسره در گذشته فرو می رود. کوچک می شود، هنگام افول خود چروکیده می شود، و حالا پایان با آغاز یکی می گردد. در حینی که آن نقطه ی طلایی را با چشم دنبال می کنم، می اندیشم که موافقت خواهم کرد، حتی اگر چیزی نمانده بود بمیرم، ثروتی یا دوستی را از دست داده بودم، که همه چیز را از نو بگذرانم، در همان اوضاع و احوال، از سر تا ته. ولی ماجرا نه دوباره شروع می شود و نه امتداد می یابد.
تهوع، ژان پل سارتر
تهوع، ژان پل سارتر
🧠: It's better for you to control your time and do everything that I set in your schedule and improve in your making discipline, because who knows in the next 3 weeks, will you have a lot of time for acting as now?
شرایطم طوریه که برای نسل های بعد که هیچی، برای خودم هم هر چند وقت یک بار توضیح می دم، حیرت زده می شم.
keep it away. next cup of coffee please!
keep it away. next cup of coffee please!
در میان برف ها آبی می پوشی، در تولد ها
شرکت می کنی، روی مردار هایمان می رقصی.
فریب می دهی، نیرنگ می کنی، از تن خسته ی ما
استقبال می کنی، اینجا بدون حرکت کمین می کنی،
درون غار ها زمزمه می کنی، هشدار هشدار و ریسمان،
امید و آرزوهای ما را می بافی، در برابر شیطانِ
آسمان ها دست ها را به هم قلاب می کنی، آه باران!
سمی بر فراز سر ما! اسیدی که تمیزی را
می بلعد، ما را مانند کودکان در میانه ی کابوس
بیدار می کند، از بلعندگانی که نامشان را
نمی توانم ببرم فرار کن
مردان آهنینی که بر پیکر ما راه می روند
و گوشت ما را به مردابی از خونابه
بدل می کنند.
Prayer to the Mothers, Diane Di Prima
شرکت می کنی، روی مردار هایمان می رقصی.
فریب می دهی، نیرنگ می کنی، از تن خسته ی ما
استقبال می کنی، اینجا بدون حرکت کمین می کنی،
درون غار ها زمزمه می کنی، هشدار هشدار و ریسمان،
امید و آرزوهای ما را می بافی، در برابر شیطانِ
آسمان ها دست ها را به هم قلاب می کنی، آه باران!
سمی بر فراز سر ما! اسیدی که تمیزی را
می بلعد، ما را مانند کودکان در میانه ی کابوس
بیدار می کند، از بلعندگانی که نامشان را
نمی توانم ببرم فرار کن
مردان آهنینی که بر پیکر ما راه می روند
و گوشت ما را به مردابی از خونابه
بدل می کنند.
Prayer to the Mothers, Diane Di Prima
«اگر تو از وضعِ من ذرّهای اطلاع داشتی به وحشت میافتادی. بعید نیست که من خصلتا فردِ تنپروری نباشم؛ امّا کاری نداشتم که بکنم. در جایی که زندگی میکردم مطرود و محکوم بودم، مغلوبانه برای فرار به جایی دیگر سخت تلاش میکردم، ولی اینها همه از محالات بود، چیزی که وصول به آن، بهجز در چند موردِ استثناییِ بیاهمیت ورای قدرتم بود.
ارزشی که من میتوانستم برای خودم قائل بشوم، بیش از هرچیز وابسته به تو بود، نه به موفقیتِ ظاهریِ فلان یا بهمان کار.
موفقیت تقویتم میکرد ولی فقط برای یک لحظه، و نه بیشتر، در حالی که از طرف دیگر، سنگینیِ وجودِ تو با قوّتی بیشتر متوقّفم میساخت.
یقین داشتم که هرچه بیشتر پیروز گردم، عاقبتم وخیمتر میگردد و دلیلش را در قیافهی بازداراندهی تو میدیدم.»
نامه به پدر، فرانتس کافکا
ارزشی که من میتوانستم برای خودم قائل بشوم، بیش از هرچیز وابسته به تو بود، نه به موفقیتِ ظاهریِ فلان یا بهمان کار.
موفقیت تقویتم میکرد ولی فقط برای یک لحظه، و نه بیشتر، در حالی که از طرف دیگر، سنگینیِ وجودِ تو با قوّتی بیشتر متوقّفم میساخت.
یقین داشتم که هرچه بیشتر پیروز گردم، عاقبتم وخیمتر میگردد و دلیلش را در قیافهی بازداراندهی تو میدیدم.»
نامه به پدر، فرانتس کافکا
Lorn
🧠: It's better for you to control your time and do everything that I set in your schedule and improve in your making discipline, because who knows in the next 3 weeks, will you have a lot of time for acting as now?
I don't have another alternative! they tried to break all of them and eventually got success. what is going to happen now? I dunno what should I harp at the next time.