Lorn – Telegram
193 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
Lo Capitano 2023
من گذشته ام را کجا نگه دارم؟ گذشته را توی جیب نمی شود گذاشت؛ برای مرتب چیدنش خانه ای باید داشت. من مالک چیزی جز تنم نیستم؛ مردی یکه و تنها، با هیچ چیزی جز تنش، نمی تواند یادبود ها را وا ایستاند؛ یادبود ها از میانش می گذرند. نباید شکوه کنم. من فقط خواهان آن بوده ام که آزاد باشم.

تهوع، سارتر
Forwarded from بی امان قلم
شنبه

همواره به شیوه ای راه می روم که شق و رق تر از آنچه هستم به نظر برسم؛ به گونه ای که اگر آدمی خواست مختصات زمان و مکان بداند، من آخرین کسی باشم که برای پرسش بر می گزیند. بهار را به یاد می آورم که در آخرین دیدارمان پس از مدت ها در حالی که به چهارچوب ایستگاه تکیه زده بود، من را از طرز راه رفتنم شناخت، و سپس با اشتیاق دست راستش را بالا برد و حرکت داد.
موضوع مهمی نیست اما، امروز هم در حین راه رفتن، لحظه ای به چشم آمده و سپس با سرعت باد محو می شدم. هیچ وقت اجازه ی انتخابِ حق تقدم را نمی دهم، چون در اکثر مواقع عجله دارم و روی دانه به دانه ی زمان برنامه ریخته ام. یا می دوَم، و یا می ایستم. حدی وسطی ندارم، و همین باعث شد چیزی حدود چهار یا پنج ثانیه از ایده ها و افکارم جا بمانم. مردی پیر، سوار بر دوچرخه ای قدیمی و آهنی در پیاده رو و مقابلم ظاهر شد. درست در حین عبور از برم، در امتداد گوشم کلمه ای آشنا از میان لب بالایی پوشیده از سبیل خاکستری اش شنیدم. باقی جمله اش در میان مصاحبه ی دختر ایتالیایی- آمریکایی ای که از هدفونم پخش می شد، گم و گور شد. رشته ی مصاحبه را رها کردم و سرعتم را کم. به فاصله ی یک ثانیه نیشخندی گونه ی راستم را به آرامی منقبض کرد و حرکت های بعدی انتخابی ام در ثانیه های باقی مانده ی پیش رو از پستوی ذهنم عبور. می توانستم لگد نه چندان سنگینی نثار چرخ آخرش کنم، اگر با سرعت انجامش می دادم سرِ خر به سوی خیابان پهن و نه چندان خلوت سمت چپم کج می کرد و در بهترین حالت در اثر برخورد با جدول، با فلز جلوی دوچرخه ادغام می شد.
در حالت انتخابی دوم، تنه ای کوتاه کافی بود برای واژگون شدنش و برخورد گردن و سرش با حفاظ شبکه ای سمت راستم.
و حالت سوم؛ کشیدن نفسی عمیق و یادآوری حفظ آرامش و گذر، به خودم است. راهی که همیشه نه اما در اکثر مواقع می پسندمش.
Don't follow the feeling, follow the plan.
Forwarded from Recherché
“There is no peace for a woman with ambition.”

-Constanza Casati, Clytemnestra
Forwarded from Recherché
Listen to me," Clytemnestra says. "Gods do not care about us. They have other concerns. That is why you should never live in the shadow of their anger. It is men you must fear. It is men who will be angry with you if you rise too high, if you are loved too much. The stronger you are, the more they will try to take you down.


Costanza Casati, Clytemnestra
be so confident in knowing what you bring to the table that you're willing to eat alone until you find the right table.
انسان باید بهای گزافی را برای جاودانه شدن بپردازد؛ در طول زندگی خودش بار ها به این خاطر می میرد.

>فردریش نیچه
تنهایی هفت پوست دارد؛ دیگر هیچ چیز نمی تواند به این پوسته ها نفوذ کند. انسان به مردم نزدیک می شود، با دوستان احوال پرسی می کند؛ یک زمین بایر دیگر که که دیگر هیچ نشانه ای از آشنایی در آن دیده نمی شود. در بهترین حالت هم فقط نوعی عقب کشیدن ناشی از بیزاری است. من این نوع از عقب کشیدن را تقریبا از همه ی افرادی که به خودم نزدیک بوده اند، در همه ی درجات آن تجربه کردم. به نظر می رسد هیچ توهینی عمیق تر از این نیست که ناگهان اجازه دهید فاصله ی شما با دیگران احساس شود، آن ذات های اصیل که بدانند چگونه بدون احترام زندگی کنند به ندرت دیده می شوند.

>فردریش نیچه
گویی جانم بالا آمد. گویی هنوز هم از تأییدِ چیزی که نیستم جانم بالا می آید. از سبز نگه داشتنِ پرچم های سرخ اطرافشان، از این تظاهرِ در میان سفله صفتان، از این تنفسِ هوای آلوده به فقدان هوش، از این ناشایست گونه زنده بودن. هیچ‌گاه من مختص زنده بودن، نبوده ام؛ هیچ گاه نباید این هوا را به درون می کشیدم، هیچ گاه نباید مفهومی به نام انسان را می شناختم، هیچ گاه نباید چنین می شد و حالا که شد؛ حالا باید همان چرخه ی متعفن را بچرخانم و بگردانم و پوست های مرطوب و لزجِ کش آمده ی ماسک ها را یکی پس از دیگری استفاده کنم و تمام این نباید ها را، زندگی کنم؛ یکی پس از دیگری.
متفکر. متهوع. متوحش.
همیشه اون تأثیراتی که آدم ها روی هم می گذراند، از خودِ همون آدم ها ثبات بیشتری دارند.
even my shaking fingers cannot make me draw aside, you can disregard them, look at my eyes.
The Blackest Day
Lana Del Rey
Because I'm going deeper and deeper
Harder and harder
Getting darker and darker
In all the wrong places...
دلم می خواهد از جا بپرم و بیرون بروم و برای کرخ کردن خودم هر چه شود بکنم. ولی اگر انگشتی بلند کنم، اگر درست سر جایم آرام نگیرم، خوب می دانم که چه به سرم خواهد آمد. هنوز نمی خواهم که آن به سرم بیاید. همیشه خیلی زود می آید. جم نمی خورم؛ ماشین وار روی دسته ی کاغذ، عباراتی را که نا تمام گذاشته ام می‌خوانم. بیش از هر چیز نباید جم بخورم، نباید جم بخورم... آه! جلوی این حرکت شانه ها را نتوانستم بگیرم... آن چیزی که انتظار می کشید سراسیمه شد، به رویم جست، در درونم جاری می شود، ازش پُر می شوم. آن چیز منم. وجود، آزاد شده، رهایی یافته، رویم موج می زند. من وجود دارم.

تهوع، سارتر
اگر می توانستم از اندیشیدن باز ایستم، بهتر می شد. اندیشه ها بی مزه ترین چیز هایند. حتی بی مزه تر از گوشت تن. دائم کش می آیند و مزه ی غریبی به جا می گذارند. و بعدش کلمات هستند، درون اندیشه ها، کلمات ناتمام، جمله های ناقصی که همواره باز می گردند و هرگز پایان نمی یابند. اندیشه ی من، خود من است؛ برای همین است که نمی توانم وا ایستم. من به وسیله ی آنچه می اندیشم وجود دارم و نمی توانم خودم را از اندیشیدن باز دارم. در همین لحظه اگر وجود دارم، به این سبب است که از وجود داشتن، دل زده ام. منم، منم که خودم را از نیستی که خواهانشم بیرون می کشم؛ نفرت و بیزاری از وجود داشتن هم شیوه هایی است برای واداشتنم به وجود داشتن، به فرو بردنم به درون وجود. اندیشه ها مانند سرگیجه ای از پشتم زاده می شوند، احساسشان می کنم. اگر راه بدهم، می آیند اینجا در جلو، میان چشم هایم- و من همچنان راه می دهم، اندیشه می بالد، می بالد و عظیم فرا می آید، یک سره پرم می کند و وجودم را نو می گرداند.
آب دهنم شیرین مزه و تنم گرم است؛ احساس بی مزگی می کنم. چاقویم روی میز است. بازش می کنم. چرا که نه؟ به هر حال، یک خورده تنوع است. دست چپم را روی بسته ی کاغذ می گذارم و ضربه ای جانانه به کف دستم می زنم. حرکتش یک باره بود؛ تیغه سر خورد، زخم سطحی است و خونریزی دارد. خب که چه؟ چه تغییر کرد؟ با این همه، با رضایت خاطر روی کاغذ سفید، در وسط سطر هایی که کمی پیش نوشتم، به چاله ی خونی نگاه می کنم که دیگر جزو من نیست. چهار سطر روی کاغذی سفید، لکه ای خون، همین ها با هم یادبود قشنگی می سازند.

تهوع، سارتر
When the low moon begins to beam
Every night I dream a little dream.
24.01.05
pleasure?
For the dear magnanimouses;
when I clearly didn't let you hear here by some couples of ways, why are you still pursuing here? and above all, in baised of what, do you let yourself to suppose, whatever that I'm sharing here's relating to you?