گفت حقیقتش من در تو نمی بینم که بتونی برای به دست آوردنِ شادی و لذت بجنگی.
بلند خندیدم و گفتم چیز درستی رو نمی بینی.
بلند خندیدم و گفتم چیز درستی رو نمی بینی.
-چرا توضیح دادی؟
+برام آدم محترمی بود.
-چرا توضیح دادی؟
+نیاز داشت به شنیدنش.
-چرا توضیح دادی؟
+با تواضعِ تمام کنارم نشسته بود تا من رو بشنوه.
-چرا، توضیح دادی؟
+باید میدونست راهی که داره میره هم، چندان بری از خطا نیست!
-چرا، توضیح، دادی؟
+من محاصره شده بودم، با آدمهایی که نه توانش رو داشتند، نه جرأتش رو داشتند و نه میخواستند که حتی من رو بشنوند. اگر صحبت نمیکردم... .
-چی میشد؟
+از ابتدا هم اشتباه از خودم بود که گردن گرفتم چیزی رو که حتی خودم اعلامش نکردم. من اجازه دادم به خودشون جرأت بدن و برام شمشیر تیز کنند و انگشت اشاره ی لرزانشون رو در برابر صورتم به حرکت در بیارند.
-بعد از تمام این ها؛ شروع کردی برای یک نفر توضیح دادن؟
+نباید انجامش میدادم.
-و...؟
+و نخواهم داد.
-دستهات.
+متوجه نشدم؟
-دستهات نلرزه.
+برام آدم محترمی بود.
-چرا توضیح دادی؟
+نیاز داشت به شنیدنش.
-چرا توضیح دادی؟
+با تواضعِ تمام کنارم نشسته بود تا من رو بشنوه.
-چرا، توضیح دادی؟
+باید میدونست راهی که داره میره هم، چندان بری از خطا نیست!
-چرا، توضیح، دادی؟
+من محاصره شده بودم، با آدمهایی که نه توانش رو داشتند، نه جرأتش رو داشتند و نه میخواستند که حتی من رو بشنوند. اگر صحبت نمیکردم... .
-چی میشد؟
+از ابتدا هم اشتباه از خودم بود که گردن گرفتم چیزی رو که حتی خودم اعلامش نکردم. من اجازه دادم به خودشون جرأت بدن و برام شمشیر تیز کنند و انگشت اشاره ی لرزانشون رو در برابر صورتم به حرکت در بیارند.
-بعد از تمام این ها؛ شروع کردی برای یک نفر توضیح دادن؟
+نباید انجامش میدادم.
-و...؟
+و نخواهم داد.
-دستهات.
+متوجه نشدم؟
-دستهات نلرزه.
Lorn
Death's game E04 P.S: people fear of death because there will be no tomorrow anymore.
Death's game E05
-آتش، آتش نمی گیره.
آب، خیس نمی شه.
زیادی وضح نیست؟
خب، چرا جمله ی بعدی رو تو کامل نمی کنی؟
مرگ... .
+نمی میره.
Lorn
Death's game E05 -آتش، آتش نمی گیره. آب، خیس نمی شه. زیادی وضح نیست؟ خب، چرا جمله ی بعدی رو تو کامل نمی کنی؟ مرگ... . +نمی میره.
Death's game E06
-یک بار دیگه هم، من کسی بودم که باید تصمیم می گرفت یک نفر زنده بمونه یا بمیره. تو رو قاضی و ناجی می دونند، اما تو چیزی به جز توهم نیستی. چه قضاوت باشه، چه رستگاری؛ من اون کسی ام که انتخاب می کنه، نه تو.
De Selby (Part 1)
Hozier
At last, when all of the world is asleep
You take in the blackness of air
The likes of a darkness so deep
That God at the start couldn't bear
And sit unseen, with only the inner upheld
Your reflection can't offer a word
To the bliss of not knowin' yourself
With all mirrorin' gone from the world
https://news.1rj.ru/str/DevilishOut
You take in the blackness of air
The likes of a darkness so deep
That God at the start couldn't bear
And sit unseen, with only the inner upheld
Your reflection can't offer a word
To the bliss of not knowin' yourself
With all mirrorin' gone from the world
https://news.1rj.ru/str/DevilishOut
دروغ تنها مزیت انسان است بر سایر موجودات! با دروغ به راستی می رسی! من از آن جهت انسانم که دروغ می گویم. هرگز به حقیقتی نرسیدند بی آنکه چهارده بار یا شاید صد و چهارده بار دروغ بگویند و این در نوع خود قابل احترام است. اما، خود دروغ را هم تازه نمی توانیم با عقل خود بگوییم! به من دروغ بگو، اما دروغ خودت را بگو و آن وقت من تو را خواهم بوسید. دروغ را به سبک خود گفتن، بهتر از حقیقتی است به تقلید دیگری! در مورد اول تو انسانی و در مورد دوم تو فقط مانند طوطی هستی! حقیقت از بین نخواهد رفت، اما پدر زندگی را ممکن است در آورد. در این مورد شواهد زیادی بوده است. خوب، آخر ما اکنون چیستیم؟ ما همه، همه بدون استثناء از نظر علم، تکامل، اندیشه، آرمان، آرزو، مکتب آزادی خواهی، عقل، تجربه و همه چیز و همه چیز و همه چیز، هنوز در کلاس مقدماتی آموزشگاه هستیم! از اتکا به عقل دیگری خوشمان آمده است، عادت کرده ایم، چنین نیست! درست می گویم!
جنایت و مکافات، ف.داستایفسکی، ترجمه ی مهری آهی، ص ۲۹۹
جنایت و مکافات، ف.داستایفسکی، ترجمه ی مهری آهی، ص ۲۹۹
-Moment! you whispered brokenness, right? you know your words's so important to me?
+yeap. I said the right word.
یک و سال و نیم است که من رادیون را می شناسم. عبوس و گرفته و مغرور و متکبر است. در این اواخر و شاید هم خیلی از پیش بدگمان و مالیخولیایی شده است. بزرگوار و مهربان است، دوست ندارد احساسات خود را بیان کند. حاضر است زودتر سنگدلی خود را بنماید، تا با سخن، احساسات قلبی خویش را ابراز دارد. گاهی هم هیچ مالیخولیایی نیست-بلکه فقط سرد و تا حدی غیر انسانی و بی احساسات می شود و به راستی چنان است که گویی در او دو خوی متضاد به ترتیب جای یکدیگر را می گیرند. گاهی بی نهایت کم حرف است. هیچ وقت فرصت ندارد. همه مزاحمش هستند. اما خودش دراز می کشد و کاری نمی کند. هیچ بذله گو نیست ولی نه به دلیل آنکه کلمات تند پر معنی در چنته اش کم است، بلکه گویی فرصتی برای این گونه کار های بیهوده ندارد. وقتی با او صحبت می کنند، تا به آخر به گفته های طرف گوش نمی دهد. هرگز به آن چیزی که جلب توجه همه را می کند، توجهی ندارد. خیلی برای خود ارزش قائل است و البته بی حق هم نیست.
جنایت و مکافات، ف.داستایفسکی
جنایت و مکافات، ف.داستایفسکی
جایی را برای ثبت کردن تصویرم نمی یابی؛ اما سر خورده به جایش، قید می کنی که همچون تابلویی بر روی کاناپه افتاده ام. هیچ دستی به سویت دراز نمی کنم؛ چرا که من هم جایی را ندارم. اما، می دانم که به یادم خواهد نشست. عمیق تر، بهتر و حتی، با قدردانی ای بیشتر. تنها بابت تصویری که هیچ گاه به ثبت نرسید، لبخندی که برای همیشه در همان زمان، بدون داشتن فرصتی برای خشک کردنش، محو شد و حتی توسط چشمانم دیده نشد. فکر کنم علت اصلی اش را هم اکنون، در میان تاریکی دریافته ام؛ لبخندِ تو. من آن را دیدم.