-ودکا دستور می فرمایید؟
+چای بده، روزنامه های کهنه ی پنج روز اخیر را هم بیاور، پول ودکایت را می دهم.
+چای بده، روزنامه های کهنه ی پنج روز اخیر را هم بیاور، پول ودکایت را می دهم.
گاهی اوقات انقدر فاصله ای که بین خودم و جامعه ی بشری حس می کنم طولانی و عمیقه که واقعا بوی انسانی رو فراموش می کنم. در اکثر این مواقع می رم سراغ گذشته و در حین نبش قبرش و جمع شدن صورتم به خاطر بوی متعفنش، سعی می کنم به یاد بیارم که مگه چی تغییر کرده. چی عمیقا در من تغییر کرده که حتی گاهی فراموشش می کنم. تهوع آور، ضعیف کننده، و به احتمال خیلی بالا احمقانه ست. من هیچ وقت ارتباطی عمیق رو حس نکردم با اون جامعه. تنها فرقی هم که الان می تونم بهش اشاره کنم انزوای انتخابی بیشتره. حتی در تمام موقعیت هایی که تصمیمم بر مبنای انزوا نبوده، انتخاب دیگه ای هم نبوده. حتی همین گذشته رو هم از روی اجبار دارم؛ همین ارتباط ضعیف رو.
انگار جداً میشه کار هایی رو انجام داد که درسته دقیقاً توی اون لحظه دلیلش رو به طور شفافی نمی دونی، اما یک جایی از ذهنت می دونه؛ به خاطر همین اون تصمیم رو گرفته.
Lorn
در رابطه با امروز: ۱. با پوشش دادن یکی از جلسه های(البته تنها جلسه، من نمی دونم این سازمان با دادنِ حس عذاب به من چه چیزی عایدش می شه حقیقتا.) میس شده، خیلی خسته ام و در حالی که دارم بند و بساطِ در کردنش وکش و قوس رو جمع و جور می کنم، به این فکر می کنم که…
در رابطه با اخیر:
۱. سویچ شدن و ادامه دادن با روی خشن و یا نرم، به مرور زمان برام ساده شده. خیلی ساده. باهاش یک یه قل دو قل بازی مون نشه؟
۲. "میم۲" می گفت زمان، دشمن انسانه. اما دلیلی برای نزدیک شدنِ مرگِ خودت و بعضی مسائل مربوط به خودت، بودن؛ چیزی نیست که مانع این باشه که دلیلی برای ادامه ی حیاتت هم محسوب بشه.
۳. ازم پرسید زندگی ای که می خوای خیلی چالشی و سخته، زنده در اومدن ازش راحت نیست، مغزت رو باید برای متمرکز موندن و سوختِ ادامه دادن burn out کنی؛ با این شرایط باز هم انتخابش می کنی؟
نمی دونست انتخاب دیگه ای ندارم/نمی خوام داشته باشم.
۴. هنوز هم آدم هایی رو می بینم که برای یک سانت بلند تر بودن شنل جادویی شون چونه می زنند.
۵. رسیدن به آرامش رو وقتی می تونی تجربه کنی که قابلیتِ وسط توفان-چایی خوردن رو در خودت آنلاک کنی.
۱. سویچ شدن و ادامه دادن با روی خشن و یا نرم، به مرور زمان برام ساده شده. خیلی ساده. باهاش یک یه قل دو قل بازی مون نشه؟
۲. "میم۲" می گفت زمان، دشمن انسانه. اما دلیلی برای نزدیک شدنِ مرگِ خودت و بعضی مسائل مربوط به خودت، بودن؛ چیزی نیست که مانع این باشه که دلیلی برای ادامه ی حیاتت هم محسوب بشه.
۳. ازم پرسید زندگی ای که می خوای خیلی چالشی و سخته، زنده در اومدن ازش راحت نیست، مغزت رو باید برای متمرکز موندن و سوختِ ادامه دادن burn out کنی؛ با این شرایط باز هم انتخابش می کنی؟
نمی دونست انتخاب دیگه ای ندارم/نمی خوام داشته باشم.
۴. هنوز هم آدم هایی رو می بینم که برای یک سانت بلند تر بودن شنل جادویی شون چونه می زنند.
۵. رسیدن به آرامش رو وقتی می تونی تجربه کنی که قابلیتِ وسط توفان-چایی خوردن رو در خودت آنلاک کنی.
Lorn
در واقع دارم ته مونده های انرژیم رو ذخیره می کنم تا با بی مسئولیتیِ تمام، تئاتر امروز رو از دست ندم لااقل!
آنه شب هایی رو بهم یاد آور شد که اگه موقع دویدن هام بین ضعفی که داشتم، تنها بودم و کسی نبود که بخاطر توقفم معطل بشه، یه گوشه از پیاده رویِ همون خیابون های پهن بی هوش می شدم و حتی تا هفته ها مدفون می موندم. مرداد امسال هم یک مرده نداد.
Lorn
Death's game E01
Death's game E04
P.S: people fear of death because there will be no tomorrow anymore.
گفت حقیقتش من در تو نمی بینم که بتونی برای به دست آوردنِ شادی و لذت بجنگی.
بلند خندیدم و گفتم چیز درستی رو نمی بینی.
بلند خندیدم و گفتم چیز درستی رو نمی بینی.
-چرا توضیح دادی؟
+برام آدم محترمی بود.
-چرا توضیح دادی؟
+نیاز داشت به شنیدنش.
-چرا توضیح دادی؟
+با تواضعِ تمام کنارم نشسته بود تا من رو بشنوه.
-چرا، توضیح دادی؟
+باید میدونست راهی که داره میره هم، چندان بری از خطا نیست!
-چرا، توضیح، دادی؟
+من محاصره شده بودم، با آدمهایی که نه توانش رو داشتند، نه جرأتش رو داشتند و نه میخواستند که حتی من رو بشنوند. اگر صحبت نمیکردم... .
-چی میشد؟
+از ابتدا هم اشتباه از خودم بود که گردن گرفتم چیزی رو که حتی خودم اعلامش نکردم. من اجازه دادم به خودشون جرأت بدن و برام شمشیر تیز کنند و انگشت اشاره ی لرزانشون رو در برابر صورتم به حرکت در بیارند.
-بعد از تمام این ها؛ شروع کردی برای یک نفر توضیح دادن؟
+نباید انجامش میدادم.
-و...؟
+و نخواهم داد.
-دستهات.
+متوجه نشدم؟
-دستهات نلرزه.
+برام آدم محترمی بود.
-چرا توضیح دادی؟
+نیاز داشت به شنیدنش.
-چرا توضیح دادی؟
+با تواضعِ تمام کنارم نشسته بود تا من رو بشنوه.
-چرا، توضیح دادی؟
+باید میدونست راهی که داره میره هم، چندان بری از خطا نیست!
-چرا، توضیح، دادی؟
+من محاصره شده بودم، با آدمهایی که نه توانش رو داشتند، نه جرأتش رو داشتند و نه میخواستند که حتی من رو بشنوند. اگر صحبت نمیکردم... .
-چی میشد؟
+از ابتدا هم اشتباه از خودم بود که گردن گرفتم چیزی رو که حتی خودم اعلامش نکردم. من اجازه دادم به خودشون جرأت بدن و برام شمشیر تیز کنند و انگشت اشاره ی لرزانشون رو در برابر صورتم به حرکت در بیارند.
-بعد از تمام این ها؛ شروع کردی برای یک نفر توضیح دادن؟
+نباید انجامش میدادم.
-و...؟
+و نخواهم داد.
-دستهات.
+متوجه نشدم؟
-دستهات نلرزه.
Lorn
Death's game E04 P.S: people fear of death because there will be no tomorrow anymore.
Death's game E05
-آتش، آتش نمی گیره.
آب، خیس نمی شه.
زیادی وضح نیست؟
خب، چرا جمله ی بعدی رو تو کامل نمی کنی؟
مرگ... .
+نمی میره.
Lorn
Death's game E05 -آتش، آتش نمی گیره. آب، خیس نمی شه. زیادی وضح نیست؟ خب، چرا جمله ی بعدی رو تو کامل نمی کنی؟ مرگ... . +نمی میره.
Death's game E06
-یک بار دیگه هم، من کسی بودم که باید تصمیم می گرفت یک نفر زنده بمونه یا بمیره. تو رو قاضی و ناجی می دونند، اما تو چیزی به جز توهم نیستی. چه قضاوت باشه، چه رستگاری؛ من اون کسی ام که انتخاب می کنه، نه تو.
De Selby (Part 1)
Hozier
At last, when all of the world is asleep
You take in the blackness of air
The likes of a darkness so deep
That God at the start couldn't bear
And sit unseen, with only the inner upheld
Your reflection can't offer a word
To the bliss of not knowin' yourself
With all mirrorin' gone from the world
https://news.1rj.ru/str/DevilishOut
You take in the blackness of air
The likes of a darkness so deep
That God at the start couldn't bear
And sit unseen, with only the inner upheld
Your reflection can't offer a word
To the bliss of not knowin' yourself
With all mirrorin' gone from the world
https://news.1rj.ru/str/DevilishOut
دروغ تنها مزیت انسان است بر سایر موجودات! با دروغ به راستی می رسی! من از آن جهت انسانم که دروغ می گویم. هرگز به حقیقتی نرسیدند بی آنکه چهارده بار یا شاید صد و چهارده بار دروغ بگویند و این در نوع خود قابل احترام است. اما، خود دروغ را هم تازه نمی توانیم با عقل خود بگوییم! به من دروغ بگو، اما دروغ خودت را بگو و آن وقت من تو را خواهم بوسید. دروغ را به سبک خود گفتن، بهتر از حقیقتی است به تقلید دیگری! در مورد اول تو انسانی و در مورد دوم تو فقط مانند طوطی هستی! حقیقت از بین نخواهد رفت، اما پدر زندگی را ممکن است در آورد. در این مورد شواهد زیادی بوده است. خوب، آخر ما اکنون چیستیم؟ ما همه، همه بدون استثناء از نظر علم، تکامل، اندیشه، آرمان، آرزو، مکتب آزادی خواهی، عقل، تجربه و همه چیز و همه چیز و همه چیز، هنوز در کلاس مقدماتی آموزشگاه هستیم! از اتکا به عقل دیگری خوشمان آمده است، عادت کرده ایم، چنین نیست! درست می گویم!
جنایت و مکافات، ف.داستایفسکی، ترجمه ی مهری آهی، ص ۲۹۹
جنایت و مکافات، ف.داستایفسکی، ترجمه ی مهری آهی، ص ۲۹۹