Vasiyat
Mohsen Chavoshi
زیاد امید ندارم،
که از تپیدن قلبم،
گلی دوباره بروید؛
مگر بهار که سر شد،
کنار سنگ مزارم,
دلی دوباره بکارید.
کدام قله، کدام اوج؟
منی که این همه کوهم،
از این جهان به ستوهم.
من از شکار نکردن،
شما از اینکه شکارم،
نبوده اید شکارید.
به طرز عمیقی احساس و بعد فکر می کنم. چیزی شبیه به زمانی که هنوز در تلاشم الگویی را که خود ساخته ام بپذیرم و سپس رنگش کنم. و یا زمانی که سعی دارم موضوعی را در پس افکارم به رسمیت بشناسم و به الگوی آشنایی تبدیلش کنم، نه کهن الگو، تنها چیزی که با گذر دوباره اش، حس غریبگی نیاید تا زیر دندانم برود. و یا مثل زمانی که تمرکز پراکنده ام را یک جا جمع می کنم و سعی می کنم موضوع به خصوصی را تحلیل و نقد کرده و برای اتفاق افتادن جزء به جزء و سپس کلیاتش به ارزش گذاری نسبتاً عادلانه ای برسم اما، در نهایت هیچ خبری از نتیجه نیست، و دلیلش را به خوبی می دانم. کلمات عادلانه و ارزش گذاری، حتی به نتیجه نزدیک هم نیستند. همچون من که به هیچ چیز نزدیک نیستم، این دو کلمه هم به هیچ چیز نمی خورند. تنها وصله اند. وصله های غریب نا قریبی که در هر صورت، نا جور و معلق اند. از به زبان آوردنشان نفرت و از فقدانشان شوکه ام. شبیه به، نخستین روز هایی که چیزی را ترک کرده ای؟ نه؛ من هیچ گاه مبتلا به حضورشان نبوده ام، اما هر گاه برای اجابت نیاز برای گرفتنشان دست هایم را حرکت دادم وجود داشتند؛ همچون امید. اکنون که دست هایم را در فضای اطرافم می چرخانم تا چیزی دست گیرم شود، چیزی جز مولکول های هوا با پوست دستم برخورد نمی کند. گویی درون دایره ی سترونی نشسته ام، خالی و سفید. کسی نمی داند چه میل شدیدی برای نابود کردنشان دارم؛ احساسات و در پس آنان افکار، بر روی قفسه ی سینه ام می نشینند، به دهانه ی رگ های خروجی از قلبم فشار می آورند و من همچون کسی که تنش را به بتنی بسته باشند، به قعر اقیانوس فرو می روم.
گاهی هم ممکن است پیش بیایند، موقعیت هایی که با دیدنشان به یاد اولین تلاش هایت برای قدم زدن و یا حفظ تعادل قاشق مابین فضای ظرف تا دهانت بیفتی. در کنار عبور و گرفتن بخش جدیدی از حافظه ات متوجه می شوی هنوز قابلیت شاد شدن را داری. نه به شفافیت و صداقت آن دوران گذشته ی مشابه، اما وجود دارد. همچنان که کف دستت را تکیه گاه چانه ات می کنی به این فکر می کنی که هیچ گاه قرار نیست تا مادامی که نفس می کشی خود را از داشتن چنین موقعیت های مشابهی محروم کنی و سایه ها، هر چند کم رنگ تر و آرام تر، باز هم پیدایت می کنند و لا به لای احساسات خاک گرفته ات را می تکانند و در گوشه ای، جایی برای خودشان، هر چند موقت باز می کنند و همان جا آرام می گیرند. گوش هایت تکانه هایی تازه را دنبال می کنند، برایت نقشه های آشنای راه های ممکن پیش رو را می آورند، از همان ها که رفتند و شد، همان ها که ادامه دادند و جواب مناسبی گرفتند، همان ها که نزدیک شدند، نزدیک و نزدیک و نزدیک تر، و آرام و مانا و پایدار تر. و تو عمیق تر چانه ات را تکیه می دهی و هم زمان به این فکر می کنی که چقدر سبک تر از پیش می توانی تکیه ات را برای مدت طولانی تری، برداری.
The world is made up of many worlds. some are connected and some are not.
Perfect Days(2023)
+Shadows... Do they get darker when they oberlap?
-Not sure.
+So many things I still don't know, that's how life ends...
-It has to get darker to make sense. Nothing is changing after all? That's just nonsense.
Perfect Days(2023)
Lorn
Perfect Days(2023)
هیچ وقت فکر نمی کردم زمانی برسه که به عمق کم حرف بودنِ انسان دیگری فکر کنم، تا اینکه هیرایاما رو شناختم. به طوری که تا ده دقیقه ی ابتدای فیلم حتی متوجه نشدم زیر نویس نداره، اون هم به لطف تاکاهاشی بود.
She said, Is it your old friend?
I answered, Huh?
Her eyes laughed, It sounds like that.
I whispered, Ah ya. «My old friend».
آیا در زندگی شما چنین چیزی پیش نیامده است؟ مثلا یک وقت شیفته توهم یا اندیشه خود یا حقیقتی خارجی شده باشید که نظرتان را گرفته باشد؛ یا عاشق زنی شده باشید که شما را مفتون خود کرده باشد و با تمام نیروی خود از پی عشقتان بروید. این عشق هر اندازه هم که بصیرت شما را کور کرده باشد، اگر به علت شور و شهوت یا به علت انگیزه ی اولیه خود و به این منظور که آن را بت خویش گردانید، در آن فریب یا توهمی باشد، در نهان این فریب را حس میکنید و شک بر شما چیره میشود. ذهنتان را دستخوش اذیت و آزار میسازد و مانع از این میشود که با خیال مورد علاقه خود، در صلح و صفا زندگی کنید.
یادداشتهای روزانه یک نویسنده، داستایفسکی
یادداشتهای روزانه یک نویسنده، داستایفسکی