گاهی هم ممکن است پیش بیایند، موقعیت هایی که با دیدنشان به یاد اولین تلاش هایت برای قدم زدن و یا حفظ تعادل قاشق مابین فضای ظرف تا دهانت بیفتی. در کنار عبور و گرفتن بخش جدیدی از حافظه ات متوجه می شوی هنوز قابلیت شاد شدن را داری. نه به شفافیت و صداقت آن دوران گذشته ی مشابه، اما وجود دارد. همچنان که کف دستت را تکیه گاه چانه ات می کنی به این فکر می کنی که هیچ گاه قرار نیست تا مادامی که نفس می کشی خود را از داشتن چنین موقعیت های مشابهی محروم کنی و سایه ها، هر چند کم رنگ تر و آرام تر، باز هم پیدایت می کنند و لا به لای احساسات خاک گرفته ات را می تکانند و در گوشه ای، جایی برای خودشان، هر چند موقت باز می کنند و همان جا آرام می گیرند. گوش هایت تکانه هایی تازه را دنبال می کنند، برایت نقشه های آشنای راه های ممکن پیش رو را می آورند، از همان ها که رفتند و شد، همان ها که ادامه دادند و جواب مناسبی گرفتند، همان ها که نزدیک شدند، نزدیک و نزدیک و نزدیک تر، و آرام و مانا و پایدار تر. و تو عمیق تر چانه ات را تکیه می دهی و هم زمان به این فکر می کنی که چقدر سبک تر از پیش می توانی تکیه ات را برای مدت طولانی تری، برداری.
The world is made up of many worlds. some are connected and some are not.
Perfect Days(2023)
+Shadows... Do they get darker when they oberlap?
-Not sure.
+So many things I still don't know, that's how life ends...
-It has to get darker to make sense. Nothing is changing after all? That's just nonsense.
Perfect Days(2023)
Lorn
Perfect Days(2023)
هیچ وقت فکر نمی کردم زمانی برسه که به عمق کم حرف بودنِ انسان دیگری فکر کنم، تا اینکه هیرایاما رو شناختم. به طوری که تا ده دقیقه ی ابتدای فیلم حتی متوجه نشدم زیر نویس نداره، اون هم به لطف تاکاهاشی بود.
She said, Is it your old friend?
I answered, Huh?
Her eyes laughed, It sounds like that.
I whispered, Ah ya. «My old friend».
آیا در زندگی شما چنین چیزی پیش نیامده است؟ مثلا یک وقت شیفته توهم یا اندیشه خود یا حقیقتی خارجی شده باشید که نظرتان را گرفته باشد؛ یا عاشق زنی شده باشید که شما را مفتون خود کرده باشد و با تمام نیروی خود از پی عشقتان بروید. این عشق هر اندازه هم که بصیرت شما را کور کرده باشد، اگر به علت شور و شهوت یا به علت انگیزه ی اولیه خود و به این منظور که آن را بت خویش گردانید، در آن فریب یا توهمی باشد، در نهان این فریب را حس میکنید و شک بر شما چیره میشود. ذهنتان را دستخوش اذیت و آزار میسازد و مانع از این میشود که با خیال مورد علاقه خود، در صلح و صفا زندگی کنید.
یادداشتهای روزانه یک نویسنده، داستایفسکی
یادداشتهای روزانه یک نویسنده، داستایفسکی
پایان «مسخ» در راستای خواندن وبلاگی در رابطه با ارتباط مسخ کافکا و داستایفسکی برایم اسپویل شد و هم اکنون نخوانده و پیش نرفته، غمی وصف ناشدنی برای حشره ی نفرت انگیزی که گرگور به آن بدل شد دارم. این دیگر چه وضعی است. گمان می برم طبق مهملات فتوا داده نشده، آدمی به هر آن چه/کس که نسبت به آن حسی را تجربه می کند، نزدیک است. کافکا، گرگور، حشره. نزدیک.
Forwarded from HASTISTIC⋆ ੈ🍎
"If something burns your soul with purpose and desire, it's your duty to be reduced to ashes by it. Any other form of existence will be yet another dull book in the library of life."
(Charles bukowski)
(Charles bukowski)
"عین" تنها کسی است که در این دوران، سردرگمی را روانه ی خیال به ظاهر آسوده ام می کند. درست وقتی که در حال هجی های پایانیِ کندن و رفتنم، روی پنجه های پاهایش از من دور می شود. خواننده خیال می کند که «خب که چه؟ صدایی که تولید نمی کند!» اما اشتباه همین جاست. صدای دور شدن و رفتنش چنان آرام است که گویی به سنگینی و شدت هر چه تمام تر مغزم را متلاشی می کند، گلویم را سنگین و خوابم را متزلزل. گاه در اواسط کابوسی خیز بر می دارم و برای مجاب کردن خودم برای ادامه دادنش این طور خود را آرام می کنم که «کمی صبر کن، فقط کمی. هوا که روشن تر شد می روم و دست هایش را می گیرم و آرام تماشایش می کنم و او قطعا به قدری مهربان است که اجازه اش را به من خواهد داد.» اما با طی شدنِ روند سایه روشنیِ هوا، حافظه ی قلبم رو به رکود می رود، کدر و سنگ و بی شیشه می شود و شروع می کند به انجام دادن فعل و انفعالاتی وحشتناک و شارلاتانانه که تنها و تنها، نه، حتی خودم هم از آن ها آگاه نیستم.
در سایه روشنِ بعدی خودش باز می گردد. همچون نسیم سبک بالی، چشم هایش از اشک های گناه آلودی لبریز است. اما نادان است، چرا که نمی داند تنها کسی که وصله ای از گناه به او نمی چسبد، خود اوست. مرا به یاد گذشته ام می اندازد. بسیار. مهربان و فراموش کار. نمی خواهم دلیلی برای تغییرش باشم به سوی چیزی که هم اکنون هستم، می خواهم بتواند در آرامش محافظ خویش باشد. راهی هموار تر از آنچه من از آن گذشتم را بیابد. اما تنها خواستن، کافی است؟ معلوم است که نه. همچون پنبه ی خامی ست که به آرامی اطراف آتش کهنه ای می گردد و قصد خاکستر شدن دارد و حدس بزن چه؟ من به چشم مردم قاتل پنبه و خالق خاکستری ام از ریشه. اهمیتی دارد؟ خیر. اما اگر فی النفسه آیینه ای از حقیقت باشد، چه؟ آیا قتل و خلق، همواره جزئی از من بوده اند؟ هم رنگ نبودن دردناک است. همچون تکه ای از رؤیای آدم مضحکِ داستایفسکی که می گوید «من آدم مضحکی ام. حالا دیگر به من می گویند دیوانه. این خودش نوعی ترفیع به حساب می آید به شرط این که باز هم نگویند من همان آدم مضحک همیشگی ام. اما من دیگر ناراحت نمی شوم. حتی وقتی به من می خندند همه شان برایم عزیزند... اصلأ، به دلیلی برایم بسیار عزیز تر می شوند. اگر موقع نگاه کردن به آن ها این قدر غمگین نمی شدم، ممکن بود من هم همراه شان بخندم... البته نه به خودم، بلکه چون دوست شان دارم. برای این غمگین می شوم که حقیقت را نمی دانند، در حالی که من می دانم. خدایا، چه قدر سخت است آدم تنها کسی باشد که حقیقت را می داند! ولی نخواهند فهمید. نه، نخواهند فهمید.»
در سایه روشنِ بعدی خودش باز می گردد. همچون نسیم سبک بالی، چشم هایش از اشک های گناه آلودی لبریز است. اما نادان است، چرا که نمی داند تنها کسی که وصله ای از گناه به او نمی چسبد، خود اوست. مرا به یاد گذشته ام می اندازد. بسیار. مهربان و فراموش کار. نمی خواهم دلیلی برای تغییرش باشم به سوی چیزی که هم اکنون هستم، می خواهم بتواند در آرامش محافظ خویش باشد. راهی هموار تر از آنچه من از آن گذشتم را بیابد. اما تنها خواستن، کافی است؟ معلوم است که نه. همچون پنبه ی خامی ست که به آرامی اطراف آتش کهنه ای می گردد و قصد خاکستر شدن دارد و حدس بزن چه؟ من به چشم مردم قاتل پنبه و خالق خاکستری ام از ریشه. اهمیتی دارد؟ خیر. اما اگر فی النفسه آیینه ای از حقیقت باشد، چه؟ آیا قتل و خلق، همواره جزئی از من بوده اند؟ هم رنگ نبودن دردناک است. همچون تکه ای از رؤیای آدم مضحکِ داستایفسکی که می گوید «من آدم مضحکی ام. حالا دیگر به من می گویند دیوانه. این خودش نوعی ترفیع به حساب می آید به شرط این که باز هم نگویند من همان آدم مضحک همیشگی ام. اما من دیگر ناراحت نمی شوم. حتی وقتی به من می خندند همه شان برایم عزیزند... اصلأ، به دلیلی برایم بسیار عزیز تر می شوند. اگر موقع نگاه کردن به آن ها این قدر غمگین نمی شدم، ممکن بود من هم همراه شان بخندم... البته نه به خودم، بلکه چون دوست شان دارم. برای این غمگین می شوم که حقیقت را نمی دانند، در حالی که من می دانم. خدایا، چه قدر سخت است آدم تنها کسی باشد که حقیقت را می داند! ولی نخواهند فهمید. نه، نخواهند فهمید.»